تبلیغات

دریافت کد نقطه چین شدن دور عکس

fallout world
*and all the kids cryed out *pleas stop your scarying me

......................

جمعه 2 تیر 1396 01:03 ق.ظ

نویسنده : ΔŁŁØỮŦ gΞŘŁ
او....سلام ._.
خب....به وب سقوط کرده من خوش اومدی ._.
اینجا چرت و پرتایی که از مخم در اومده رو میزارم .-.
شاید...فکر می کنم شاید خوشت بیاد .^.
امیدوارم لذت ببری .-.
وب چنتا قانون داره که بعضیاش برای نویسنده هاست بعضیاشم برای بازدید کننده هاست
کلیک
حتما بخونین .__.
اگه هم نخوندید...نمیدونم....اتفاقای زیادی میوفته .__.
خب....فک کنم باید برم...خداحافظ دیگه .-.
اوووو.....وووو....اووه...همم.... ._.



دیدگاه ها : نظر
آخرین ویرایش: یکشنبه 9 مهر 1396 04:04 ق.ظ

راجب میتانی

جمعه 28 مهر 1396 04:16 ب.ظ

نویسنده : ♔Sun._.nY♔
سلام.
خوبید؟؟؟
امروز اومدم تا راحب فامیلی میتانی حرف بزنم.
اول من این فامیلی رو از خودم درآوردم.
بعد رفتم شجره نامه سانی رو خوندم.
میدونید چی دیدم؟
.
.
.
جد سانی ایرانی بوده :/
جدی میگم :/
باور نمیکنین سرچ کنین میتانی برین تو ویکی پدیا قضیشو بخونین :/
اصلا یه تمدنی بودن واسه خودشون :/
قبیله شاهی میتانی :/
جدی جدی اول من میتانی رو از خودم درآوردم بعد دیدم واقعیه :/
قیافه سانی بعد از فهمیدن این موضوع:

سانی: سلام هم وطن :/



دیدگاه ها : نظرات
آخرین ویرایش: جمعه 28 مهر 1396 04:27 ب.ظ

شغل های المنتا(خارج از داستان)

جمعه 28 مهر 1396 01:21 ب.ظ

نویسنده : ΔŁŁØỮŦ gΞŘŁ
سلام
گفته بودم که داستان فقط یه سریاله که برای مردم نیهونی میزاریم
حالا اومدم بگم توی دنیای غیر داستان شغل بچه ها چیه و چیکار می کنن+اخلاقاشون چطوره
پ.ن:با اهنگ وب حال می کنین؟
از اونجایی که زیاده پارت پارت میزارم

=)

دیدگاه ها : تا از 6 تا
آخرین ویرایش: یکشنبه 3 دی 1396 04:58 ب.ظ

[mmd×elements] مایکل و ویل( انیمیشن)

چهارشنبه 26 مهر 1396 01:43 ب.ظ

نویسنده : ΔŁŁØỮŦ gΞŘŁ
سلام بچه هاااا
حالتون خوبه؟لبا خندونه؟
دلا مهربون؟همه خوش زبون؟
برنامه کودک شد
یه انیمیشن جدید ساختم
حتما برید ببینید مهمه
http://www.namasha.com/v/hmAwKiUi
پ.ن:فقط لیوای و کربین اخرش



دیدگاه ها : خوب بید؟؟
آخرین ویرایش: چهارشنبه 26 مهر 1396 01:45 ب.ظ

[mmd×elements] مایکل و ویل

سه شنبه 25 مهر 1396 06:36 ب.ظ

نویسنده : ΔŁŁØỮŦ gΞŘŁ
سلاااام
بلاخره بعد کلی تونستم بسازمشوننن(پ.ن:در واقع منیپشون کنم)

نگاشون کنینننن*-----*
به طرز فبیولسانه ای جذابن*--*
و اینجا خیییلی شبیه هم شدن=|
دارم یه انیمیشن هم ازشون میسازم



دیدگاه ها : =))))
آخرین ویرایش: سه شنبه 25 مهر 1396 06:42 ب.ظ

وقتی....

سه شنبه 25 مهر 1396 06:07 ب.ظ

نویسنده : ~..:: YuNo ::..~
سلام
عاقا امروز واسه وارنیش فلوراید اومدن مدرسمون|=

ماام رفتیم مسواک زدیم اومدیم تو اتاق بهداشت زرتی زنگ خورد:|||||

بعد حوصله من و دوستم سر رفت اومدیم تو کمدا که شیشه ای بود فضولی کنیم^.^

عاقا من متوجه‌ ی کتاب واسه اولیا شدم که روش نوشته بود:
ماجراهای شیرو*ببینید همین شیر جنگل هس؟:|ی و بهش اضافه کردن*

من و دوستمم بهش کلی خندیدمXD

بعد یکم بهش فک کردم متوجه یچیزی شدم.

من:آیلار!این اسم شخصیت منهO_o

آیلار*دوستم*:اسم شخصیتت شیروعه؟=|

من:ن ببین اسمش شیروُ عه:| ببین اول اسمش اینه بود بعد....*بعد ۲ ساعت توضیح*بعد اسمش شد  شیروُ^.^

~~~~~~~~~~
تاحالا شده شما اسم شخصیتتون رو تو مدرسه ببینید؟^^




دیدگاه ها : نظرات
آخرین ویرایش: سه شنبه 25 مهر 1396 06:12 ب.ظ

یه خبر! + نصف روز شمار 7/25 + یه ادیت دیگر

سه شنبه 25 مهر 1396 02:58 ب.ظ

نویسنده : ♔Sun._.nY♔
سلااااااااام.
خوبید؟
یه خبر عالییییی
فانتایم پاپت اومدههههه
این وبش رو همین امروز دوباره واز کردهههه
funtimefuntime.mihanblog.com
برید نظر بدید بمونهههه
حالا بریم روزشمار امروز.
امروز هم اتفاق خاصی نیوفتاد.
امتحانم عالی دادم :|
همون دختره که دیروز رو نروم بود امروزم رو نروم بود :|
فقط به جای سوراخ کردن دستم داشت دل و رودم رو سوراخ میکرد :|
again_she's_getting_on_my_nerves#
چند روز پیش رفتم کفش پوئنت (از اینا که بالرین ها میپوشن میرن رو نوکش) گرفتم بعد دو روز می فهمم کفش اشتباهه :| یعنی کفش بر آمدگی داره و توش امکان شکستگی پام هست :|
پنجشنبه میریم ایشالا یدونه درستشو میگیریم :|
شمام دعا کنین گیرم بیاد.
حالا بریم یک ادیت دیگر.
این قدیمی بود نمی دونستم چکارش کنم :|
ببخشید اینقدر از سانی ادیت میزارم :|
دست خودم نیست :|
شخصیت اصلیمه مثلا :|
ایناهاش:

خب نظرتونو بگید خدافظ.
پ.ن: من کلا از اینام که زندگی روزانه رو بهآهنگا ربط میدم :|



دیدگاه ها : نظرات
آخرین ویرایش: سه شنبه 25 مهر 1396 03:25 ب.ظ

میدونم مخالف قوانینه ولی مجبورم اینو بزارم

دوشنبه 24 مهر 1396 04:20 ب.ظ

نویسنده : ΔŁŁØỮŦ gΞŘŁ
سلام
هلیا جان بنویس داستانو دیگه جونم در اومد=|
من برا سه فصل بعدی هم ایده دارم منتظرم تو این قسمتو بنویسی=|
اگه هم نمیتونی بنویسی بگو خودم بنویسم



دیدگاه ها : =||||||||||||||||
آخرین ویرایش: دوشنبه 24 مهر 1396 04:22 ب.ظ

یک ادیت :| + نصف روز شمار 7/23

دوشنبه 24 مهر 1396 03:41 ب.ظ

نویسنده : ♔Sun._.nY♔
سلام.
خوبییید؟؟
امروز هیچ اتفاق خاصی نیوفتاد جز اینکه امتحانم رو گند زدم :|
و داشتم یکم از متن پیتی پارتی ملانی رو خیلی باحال رو دستم می کشیدم دختره هی میومد میزد رو رواننویسم هم دستم خط میخورد هم سوارخ می شد :|
اینقدر جیغ زدم :|
رفته بود رو نروم :|
she's_getting_on_my_nerves#
همین :|
حالا یک ادیت از سانی:

نظرتونو بگید
بدرود.
پ.ن: کسی بلده سایز عکسو کوچیک کنه؟
اگه بلده بی زحمت این عکس مارو هم کوچیک کنه :|
جبران میکنم :|



دیدگاه ها : نظرات
آخرین ویرایش: سه شنبه 25 مهر 1396 03:57 ب.ظ

فن ارت دیجیتالی

شنبه 22 مهر 1396 05:24 ب.ظ

نویسنده : ΔŁŁØỮŦ gΞŘŁ
سلام
ببخشید نبودم
یه فن ارت کشیدم از صفر با کامپیوتر
پ.ن:اخیرا خیلی نقاشیم پیشرفت کرده
این شما و این
پادشاه مایکللللل

برا دیدن با کیفیت روش کلیک کن
اولین فن ارت دیجیتالیمه
خوبه؟



دیدگاه ها : ؟؟
آخرین ویرایش: شنبه 22 مهر 1396 05:33 ب.ظ

معرفی هکتور 2

شنبه 22 مهر 1396 04:55 ب.ظ

نویسنده : ♔Sun._.nY♔
سلام.
خوبید؟؟؟
یه سوال: چطوری میشه هم کاوایی بود هم باحال و خفن؟
نمی تونم تصمیم بگیرم کدومش باشم :|
یه روز کاوایی هستم یه روز خفن :|
شما بگید کدومش باشم :|
مثلا دوشنبه رو دستم یه عالمه آبنبات و قلب و اینا کشیده بودم و خیلی ساکت بودم
چهارشنبه از این ساعت مچی مشکی باحالا بسته بودم و رو دستم با سیاه یه سری چرت و پرت نوشته بودم و اینقدر حرف زدم که یکی از بچه ها گفت داری زیادی حرف میزنی :| اون یکی هم گفت زبون باز کردی ها :|
لطفا بگید کدوم باشم :|
خب بریم سر اصل مطلب.
امروز اومدم با بیوگرافی هکتور.
نه داداش آریادنه ها یه هکتور دیگه :|

فکر کنم در جریان باشید که سمت چپیه و سمت راستی نیست :|
نام: هکتور
فامیل: هکتروستید :|
مادر: النور هکتروستید
پدر: هوگو هکتروستید
سیبلینگ: نداره و تک فرزنده بیچاره.
علاقه: کاراته- کاراته- کاراته :|
اخلاق: خیلی کم حرف- خیلی زیادی کم حرف- از کتاب بدش نمیاد- حس شیشمش از سقف زده بالا :|
همین. این تو خوابم اومد گفتم واقعیش کنم.
راستی به نظرم سانی رو به یک بیماری مبتلا کنم.
پلاگر چطوره؟
نمی دونم چرا ولی بیماری باحالیه :|
خب همین نظروتو بگید بدرود به همگی.




دیدگاه ها : نظرات
آخرین ویرایش: شنبه 22 مهر 1396 05:08 ب.ظ

فن ارت از جین جان^^

جمعه 21 مهر 1396 02:12 ب.ظ

نویسنده : ~..:: YuNo ::..~
سلامممم
عاقا من دیدم هیچ کس واسه جین جان فن ارت نمیکشه.-.
تصمیم گرفتم واسه جین ی فن ارت بکشم^^
کلیک*
چطور شده؟
ب سبک کیوت کشیدمش^^



دیدگاه ها : نفر نظرشونو گفتن
آخرین ویرایش: جمعه 21 مهر 1396 02:16 ب.ظ

فن آرت از گلگسی D:

پنجشنبه 20 مهر 1396 11:16 ب.ظ

نویسنده : I'м α Tσмвσу
اوهایوووو =|
با یه گند کاری دیگر آمده ایم .__.
اینبار یه فن آرت از گلگسی درست بیکردم =|

هوووفف !!!
برای سه هفته آرت بلاک داشتم .__.
آرت بلاک یعنی نمیدونی چی بکشی .__.
و این معمولا وقتی اتفاق میوفته که تو یه روز بیشتر از دوتا نقاشی میکشی
یعنی برای روز های بعد نمیدونی چی بکشی -~-
فقط یه سوال...
چرااا ؟؟!
چرا اسمش گلگسیه ؟ =|
مگه گلگسی نمیشه کهکشان ؟
لطفا بهم بگید .__.
لطفا یکی بهم بگه این کجاش شبیه کهکشانه ؟ .__.
یه سوال دیه...
گلگسی یه سایکوپفه ؟
سایکوپف یعنی کسایی که دیوانن .__. دردشون میگیره میخندن و میبینن بقیه زخمی میشن بیشتر میخندن =|
خو دیه بسه :/
سایورانا تا اوهایو .__.



دیدگاه ها : نظرات
آخرین ویرایش: پنجشنبه 20 مهر 1396 11:34 ب.ظ

ترسناک ترین کابوس عمرم

پنجشنبه 20 مهر 1396 12:25 ب.ظ

نویسنده : ΔŁŁØỮŦ gΞŘŁ
سلام
من دیروزبعد مدت ها ظهر خوابیدم:_|
ایکاش نخوابیده بودم:__|
خواب کوتاهی بود ولی خییییلی ترسناک بود:__|
الان براتون تعریف می کنم:__|

من و مایکل بودیم داشتیم می جنگیدیم=|
ویلیام از ناکجا اباد ظاهر شد=|
من:ا ویلیام سر وقت اومدی:)کمکم کن این ک*افت رو بکشیم:/
یهو دیدم داره میره سمت مایکل=|
من:ویل:||
ویلیام رفت به طرز خیلی عاشقانه ای مایکلو بغل کرد:||||||||||
من:ویلیام افتن تن لشتو تکون بده بیا کمک مننن-___-
ویلیام:من حالا مال اونم:)
و مایکلو کیس کردددددT______T
کیسش کردددددددT__________T
وقتی بیدار شدم عر زدممممT_______T
خیلی منظره ترسناکی بوددددددد
چرا من هر خوابی درباره ویل می بینم اینجوریه؟؟؟T___T
دفه قبلی خواب دیدم داره با لیوای عروسی می کنه=|




دیدگاه ها : شحسذحاشهلجپاصذحشT_______T
آخرین ویرایش: پنجشنبه 20 مهر 1396 12:33 ب.ظ

ادیتی بسی قدیمی

چهارشنبه 19 مهر 1396 05:17 ب.ظ

نویسنده : Cr♛AzY TOm♛BoY~M~.L.~I~.S
                   ادیتی بسی قدیمی و زشت>___<

                                 خب با کامپیوتره=|

                                   ضمنا میخوام برم تو فاز اکسو کمک کنید=||

      هیچی نمیدونم فقط یه بکهیون و یه چانیول اونم نمیتونم تشخیص بدم کدومن=||

                                                                        عاغا کمکککککک

            



دیدگاه ها : نظرات
آخرین ویرایش: چهارشنبه 19 مهر 1396 07:24 ب.ظ

روزشمار یک 7/18/

سه شنبه 18 مهر 1396 03:47 ب.ظ

نویسنده : ♔Sun._.nY♔
96/7/18
سلام.
به اولین روزشمار مدرسه خوش اومدید.
این برنامه ای هست که توی وب میزارم.
و روز های مدرسه رو میشمارم.
و ماجرایی که داشتم رو مثل یه داستان براتون میزارم از من خبردار شید.
+ این برنامه رو فقط من نمیزارم شما هم بزارید شاید اتفاق باحالی برا شما افتاد.
تازه تنهایی شمردن روزهای مدرسه کار سختیه.
خب شروع می کنم.
واییی من تغییر مقطع دادم یعنی اومدم راهنمایی و اینجا هیشکی رو نمیشناسم جز یکی که اصلا محل نمی ده :/
بعد اون به جز من یکی دیگه رو هم میشناسه و اینطوری بگم که من با دوستش بیشتر از خودش دوست شدم :|
بعد یکی هست تو کلاس زبانمون نمی دونم چرا ولی ازش وحشت دارم به شدت! خیلی ازش میترسم!
معلممون گفت گروه شین من اونم افتاد تو گروه ما :{
من وقتی داشتم حرف میزدم نمی تونستم تو چشماش نگاه کنم :{
بعد معلممون گفت بیاین خودتون رو معرفی کنین.
منم استرس کل وجودم رو گرفت
میترسیدم یه وقت جلو همه خراب نکنم
رفتم جلو همه و اینقدر استرس داشتم یادم رفته بود باید موقع حرف زدن نفس بکشم :|
یه دختره که رو به روی من نشسته بود فهمید بهم یاد آوری کرد نفس بکش!
وای خیلی باحال بود.
خودمو معرفی کردم و همه ی کتابای مورد علاقم رو گفتم و گفتم اوتاکوئم 
فکر کنم هیشکس نفهمید اوتاکو یعنی چی :|
اسم یکی از انیمه های مورد علاقم رو هم گفتم *-*
بعد یکی دیگه اومد خودش رو معرفی کرد اونجا بود که یه کرم کتاب دیگه پیدا کردم *-*
وای یعنی 100 تا بیلیبر تو کلاس زبانمون داریم
همین دیگه بسه خدافظ



دیدگاه ها : نظرات
آخرین ویرایش: سه شنبه 18 مهر 1396 04:07 ب.ظ



تعداد کل صفحات : 40 ... 4 5 6 7 8 9 10 ...