*and all the kids cryed out *pleas stop your scarying me

*deathly life*قسمت اول

سه شنبه 23 خرداد 1396 04:42 ب.ظ

نویسنده : ❤rose-clair❤
ادامه^-^

-:رزابلا داتن....یا کلر داگر؟
رز:تو کی هستی؟
-:*خنده شیطانی*من بزرگترین کابوستم
رز فریاد زد:نه!بسه!من نمیخوام کلر باشم
رز از خواب پرید
میسا وارد اتاق شد:حالت خوبه رز؟
رز:نمیدونم....فکر نکنم....
میسا یه لیوان اب دست رز داد:چنان فریاد زدی"من نمیخوام کلر باشم"که فکر کردم یکی بهت حمله کرده
رز:متاسفم....داشتم کابوس میدیدم
*صدایی تو اتاق پیچید*
-:این کابوس نیست عین واقعیته
رز دستاشو مشت کرد:اگه جرعت داری بیا بیرون رو در رو حرف بزن
-:*خنده ی شیطانی*
رز نشست رو زمین و زد زیر گریه
میسا:آروم باش چیزی نشده که
رز:چیزی نشده؟بدتر از این چی میخواست بشه؟
بعد پاشد و موهاشو شونه کرد:من میرم پیش لایت....فعلا خداحافظ
بعد کیف و پالتوشو برداشت و از خونه دوید بیرون
******
رز تو خیابون میدوید....
سمت قصر لایت میرفت که پاش به چیزی گیر کرد و محکم خورد زمین
پاشد و پشت سرشو نگاه کرد....
باور نمیکرد....اون....اون...
چلسی:دوباره همو دیدیم
رز عقب عقب رفت اما با یکی برخورد کرد
میدنایت رزابلا:بگیریدش!
رز یه تیر کمون تو دستاش ظاهر شد که مشکی و زرد بود(کیوتی مارک کلر و تیر کمونی که اون موقع داشت)
تیر کمونو پرت کرد اونور:من نخوام برگردم با کی باید برخورد کنم؟
چشماش به شدت قرمز شده بود و دستاش عرق کرده بود
چلسی دوید سمت رز تا بگیرتش ولی رز تلپورت کرد و وسط قصر لایت ظاهر شد
لایت:اوه سلام رز!اینجا چیکار میکنی؟
رز:من...باید باهات صحبت کنم....
*بعد 1 ساعت کل ماجرارو تعریف کرد*
لایت:اوه خدای من....حالا چیکار کنیم؟
رز با چشمای پر اشک:ن...نمیدونم....ولی...من نمیخوام کلر باشم.....
لایت:بیا بریم تو حیاط....یکم هوا بخوری بهتر میشی
رز پاشد و با لایت داخل حیاط رفتن....
رز نفس عمیقی کشید:لایت من....
اما قبل از اینکه حرفش تموم شه سردی خاصی رو تو قلبش احساس کرد....کل وجودش داشت از اون سردی یخ میزد!
صدایی تو ذهنش پیچید:تو لایق مرگی!
رز چشماشو بست و با میدنایت تو ذهنش حرف زد
*در ذهن رز*
میدنایت:تو باید بمیری
رز:اگه من بمیرم...تو هم میمیری(if I die, you die too آهنگ لونا و نایتمرمون)
میدنایت:اگه بمیرم هم نمیذارم زنده بمونی
-:کلر....
رز جیغ کشید:نهههه
*در واقعیت*
لایت محکم زد تو صورت رز:چی شدی؟
رز صورتشو گرفت:دستت سنگینه هااا
-:بذارید برم تو  من باید رزابلا رو ببینم
رز:لیوای؟
لیوای:رزا! باید چیز مهمی رو بهت بگم
لایت:رز ایشون کی هستن؟
رز:بعدا بهت میگم....بفرمایید لیوای
لیوای:امروز یه دختری رو شبیه تو دیدم ولی با بال و شاخ میدنایت اسپارکل
رز:میدنایت....ر...رزابلا.....
چشماش سیاهی رفت و بیهوش شد
لایت:رزززز!
......
ادامه دارد
میدونم شدیییدا مسخره بود



دیدگاه ها : نظرات زیباتون
آخرین ویرایش: - -