*and all the kids cryed out *pleas stop your scarying me

*elements unit*اتحاد المنت ها___قسمت اول

چهارشنبه 21 تیر 1396 03:00 ب.ظ

نویسنده : ΔŁŁØỮŦ gΞŘŁ
سلام مجدد
گفتم خیلی زود میادا ^--^
حالا برین ادامه
----------
کاتانا خودشو روی تخت هتل پرت کرد:آخیییییییییش...خیلی وقت بود اینقدر استراحت نکرده بودم!

الکساندر وسایلو توی کمد گزاشت:راست میگی!یکم از اون یخ بندون نیهونی دور شدیم

الکساندر هم خودشو روی تختش پرت کرد و کنترل تلوزیونو برداشت

الکساندر:یکم تلوزیون نگا کنیم*و تلوزیونو روشن کرد*

کاتانا در قوطی نوشابشو باز کرد:به این میگن زندگی الکساندر*و نوشابه رو سر کشید*

اخبار: و میریمسراغ اخبار عناصر هفت گانه

الکساندر:همش اله های شهرارو دارن می دزدن...چرا سیستم امنیتیشونو درست نمیکنن؟؟؟

اخبار:نگهبان های نیهونی دوباره ربوده شدن

الکساندر:نیهونی؟؟؟بگین منظورش استان نیهونیه

-یه ویدیو از رهبر نگهبانان نوجوان منتشر شده بریم تیکه هایی از ویدیو رو ببینیم

یه تیکه از ویدیوی لیوای:تو آخرین امید بشریتی

الکساندر از روی تخت بلند شد:کاتانا-کون این لیوای نیست؟؟؟؟؟؟

کاتانا با دیدن ویدیوی لیوای نوشابشو تف کرد:تففففففففففف چی؟؟؟؟؟؟؟

------

ایانو و رزابلا پشت میز گرد نگهبان ها نشسته بودن

ایانو:حالا نه خود نگهبانا هستن.....نه نگهبان های کمکی

رزابلا کلشو روی میز گذاشته بود:لیوایم نیست....براش یه سوپرایز داشتم.....

کربین یه گچ برداشته بود و روی تخته سیاه هی مینوشت و پاک میکرد:اگه رادیکال هفت و نیمو تقسیم بر ایکس کنم میشه....

رزابلا:بسه کربین....دیگه امیدی نمونده...هممون به فنا میریم....

کربین به نوشتن ادامه داد:نه....من یه راه حل پیدا می کنم...

ایانو:کربین به خودت بیا!اونا المنتارو دارن!کلی سرباز دارن!هیچ شانسی برای برنده شدن نداریم!

کربین محکم گچ رو زمین می زنه و داد می زنه:خودت بهم گفتی همیشه یه راه هست!حالا میخوای زیر حرف خودت بزنی؟؟؟

یهو در باز میشه

الکساندر نزدیک بخاری میره:آخیییییش گرماااااا

کاتانا چمدونشو میزاره کنار:اخبار یکم درباره لیوای و نگهبان ها اشاره کرد....کاملتوضیح بدید چی شد؟؟؟

رزابلا ماجرا رو برای کاتانا و الکساندر توضیح میده

کاتانا:ضربه روحی بزرگی بوده....

رزابلا سی دی رو توی لپ تاپ گذاشت:این ویدیوی کامل اون چیزیه که توی اخبار دیدین...

الکساندر بعد از دیدن حرفای تو هم لیوای:یه دیقه وایسید...ویدیو رو برعکس کن!

کربین چنتا دکمه رو فشار داد و استارتو زد

لیوای:ایانو یه پرتال به بعد فالوت فازبر باز کن،اونجا *صدا قطع میشه* هارو *صدا قطع میشه* می کنی،شاید منم اونجا باشم

ایانو:میدونستم لیوای یه منظوری داشتهههههه

رزابلا:هارو می کنی؟.....یعنی چی؟

کربین یکم به ویدیو دقت کرد:دهن لیوای تکون می خوره ولی صدا نمیاد...انگار سی دی خراش خورده

الکساندر:حالا توی این حالت ما فرض می کنیم منظور لیوای نگهبان هاست.....ایانو میدونی دروازه بعد فالوت فازبر رو چطوری باز کنی؟

ایانو:ام.....نه...گیلدا گفت این بخش مهم نیست....

کاتانا زد توی سر خودش:از دست گیلد

رزابلا:توی کتابخونه نگهبان ها یه سری تعلیمات زده...شاید یه چیزی درباره بعد فالوت فازبر توش باشه

الکساندر:نمیخوام حبابتو بترکونم....ولی در کتابخونه قفله و کلیدم دست سیاراست

کربین:منظورتون این کلیده؟*و یه کلیدو از زیر لباسش در اورد*

کاتانا:وات د...این دست تو چیکار می کنه؟؟؟؟

کربین:کتابخونه محل کارمه،چون هی مجبورم برم و بیام سیارا منو مسعول کتابخونه کرده

کربین لپ تاپ و هدفونشو توی کیف میزاره و به سمت در میره:تا شما درباره فالوت فازبر تحقیق می کنین من سعی می کنم خراش سی دی رو درست کنم

پقققق*در باز شد*

کاتانا:کی بود؟؟؟

لوییس:چرا بهم نگفتین نگهبانهارو دزدیدن ؟؟؟

الکساندر:خودمونم تازه خبردار شدیم

لوییس:خب از این به بعد به طور رسمی منم در جریان بزارید

----------

ایمو لیوای کبود رو داخل سلول پرت کرد

آلیسا:امیدوارم اینجا راحت باشی

آواس:چون قراره مدت طولانی اینجا باشی*در سلولو می بنده*

همه آنتی المنت ها بعلاوه ال یه خنده شیطانی می کنن

لیوای به زور گوش تخت آهنی رو می گیره و سعی می کنه بلند شه

ال:دیگه بسه،بیاین با درداش تنهاش بزاریم

هرکی به یه سمتی رفت

ال شونه پادشاه طلایی رو گرفت:اد....

پادشاه طلایی:بنال بچه

ال خودشو کنترل می کنه تا عصبی نشه

ال:واقعا فکر می کنی پادشاهی؟

پادشاه طلایی:منظور؟

ال:همه عقیده دارن که آرورا رییسه و بعدش تو رییسی

پادشاه طلایی:خب.....

ال:جلوتو نگاه کن

بلیزر:ولی پادشاه طلایی گفتن....

ملکه طلایی:حالا اون یه *هی خورد...نظرش مهم نیست

پادشاه طلایی میخواست از عصبانیت منفجر بشه ولی خودشو کنترل کرد:برو سر اصل مطلب

ال:میخوام ملکه طلایی رو از دور خارج کنی

پادشاه طلایی:چی؟؟؟؟من نمیتونم بکشمش

ال:من که نگفتم بکش....یه کاری کن ملکه نباشه

پادشاه طلایی نیشخند شیطانی ای  زد:گرفتم چی میگی...*و به راهش ادامه میده*

_____شب____

لیوای از شدت سرما به خودش پیچیده بود،تخت آهنیش گرمای بدنشو جذب می کرد

صدای نفس نفس زدنای لیوای کل فضای سلولو گرفته بود

جیررررر*صدای باز شدن در سلول*

لیوای:به اندازه کافی کتک نزدین؟

یهو لیوای یه چیز گرم و نرم رو روی خودش احساس کرد....یه پتو!

لیوای بر می گرده،بلیزر بود

بلیزر به سمت در سلول میره:بپا یخ نزنی....

لیوای با صدای لرزونش گفت:ممنون...فیرا...

بلیزر لبخندی زد...خیلی وقت بود این اسمو نشنیده بود...

بلیزر:خواهش می کنم...*و در سلولو بست*

سایکو از نا کجا آباد جلوی بلیزر ظاهر می شود

سایکو:هاااااااااااااااان؟؟؟؟؟؟اونی-چان برای زندانی پتو بردی؟؟؟؟؟؟

بلیزر:نفس نفساش منو یاد جیسون انداخت.....توی شبای سرد کوروکو.....

سایکو:جیسون بیچاره...خیلی شبیهشه ها

بلیزر:یکم برو بخواب سایکو نصفه شبه

سایکو:اونی چان تو به خواب من اهمیت میدی؟؟؟؟

بلیزر:خرم بودی می گفتم برو بخواب...حالا برو گپه مرگتو بنداز

سایکو در حالی که مثل پرنسسای دیزنی اینور اونور می پرید:چشم اونی-چان

بلیزر به دیوار تکیه داد:چ....منگل..

-----

اینم قسمت اوللللل
این قسمت هفت صفحه بوداااا
برای قسمت بعدی شش نظر



دیدگاه ها : نفر نظر دادن،توهم نظر بده
آخرین ویرایش: چهارشنبه 21 تیر 1396 03:16 ب.ظ



نمایش نظرات 1 تا 30