دریافت کد نقطه چین شدن دور عکس

اسکرول بار

*رستوران ماری گرل دی پاپت* - *elements unit*اتحاد المنت ها___قسمت دوم
fnamg

*elements unit*اتحاد المنت ها___قسمت دوم

چهارشنبه 21 تیر 1396 05:40 ب.ظ

نویسنده این مطلب: ~fullouted girl~
دوباره سلام
دیگه روزی دو قسمت میزارم
یعنی الان نطراتو دویستا هم بکنید دیگه نمیزارم
برید ادامه
----
ایانو سرشو زد توی قفسه کتابخونه:اهــــــــه چرا پیداش نمیکنم؟؟؟؟

رزابلا یه دسته کتابو روی میز گزاشت:اینارو هم بگردید شاید پیدا شد

لوییس یه کتابو روی سرش گزاشته بود و خیلی کاوایی خوابیده بود

کربین داد زد:درستش کردممممممم

همه به سمت کربین برگشتن

کربین:این شما و ویدیوی کامل!*استارت زد

(لیوای:ایانو یه پرتال به بعد فالوت فازبر باز کن،اونجا نگهبان هارو پیدا می کنی،شاید من هم اونجا باشم،ولی نمیدونم چه بلایی سرم بیارن)


الکساندر:چطوری...

کاتانا:نصف پیام که حذف شده بود چطوری تونستی بفهمی چی میگه؟؟؟

کربین:خب یکم روی تنظیمانت ولومش کار کردم و به نسبت پنج درصد افزایشش دادم

الکساندر:زیر دیپلم لطفا

کربین:صداشو بلند کردم

رزابلا:تو اینا هم نیست

ایانو:یه قرن هم بگردیم پیداش نمیکنیییییم

کربین:دنبال کدوم بخشش هستین؟

ایانو:چطوری پرتال فالوت فازبرو درست کنیم

کربین از یه نردبون رفت بالا و یه کتابو داد به ایانو:خدمت شما،فصل چهار کامل درباره بعد فالوت فازبره

دهن رزابلا و ایانو از تعجب باز موند

---------------

لیوای:میتونی لیوای....تو میتونی....*نفس عمیق کشید*

یهو لیوای غیب شد،توی بعد فالوت فازبر ظاهر شد

نگهبان ها رو دید،همه جز ویلیام بودن

نگهبان ها:لیواااای

وینسنت:نجات پیدا کردیمممم

فیرا:بلاخره تونستید نفوذ کنید؟بگو آنتی المنتارو گرفتید

لیوای سرشو پایین اورد:ما.....شکست خوردیم

اد:چی؟؟؟؟؟

لیوای:کربین و ایانو و رزابلا توی ماشین هدایت می کردن من و نگهبان های کمکی اومدیم نجاتتون بدیم......ولی هم اونارو گرفتن...هم من...من الان توی خواب تلپورت کردم و موقتیه....

سیارا:نه.....

-چی گفته بودم پسر جون؟؟تو رهبر خوبی نمیشی

همه به سمت صدا برگشتن،نصف صورت ویلیام آبی شده بود

گیلدا:همینو کم داشتیم

ویلیام دستشو بالا برد:فکر کردین میتونید از دستم خلاص شید؟من همیشه توی وجودش میمونم

یه مقدار از جادوی نگهبان ها به سمت دستای ویلیام رفت

 اد: داره جادو جذب می کنه

فیرا:مقاومت کنیییید

لیوای یه سپر درست کرد و دور همه گرفت،دیگه جادو نمیتونست بره سمت ویلیام

ویلیام:همین هم برام کافیه*و داخل گوی بزرگ جادو رفت*

لیوای سپرو غیب کرد:اهه....نمیتونم...ضعیف شدم...

ویلیام از گوی اومد بیرون،کامل آبی شده بود، شاخ و بال در اورده بود،بلوگای شده بود

سیارا:نهههه

ویلیام قهقه شیطانی زد:من برگشتمممم*و رگباری از گلوله های تگرگی به نگهبان ها پرت کرد*

همه برای خودشون سپر درست کردن و جلوی رگبار گرفتن

لیوای سپرشو غیب کرد و به سمت بلوگای قدم برداشت

وینسنت:لیوای داری چه غلطی می کنی؟؟؟؟

لیوای:بابا این تو نیستی!!!

پوست ویلیام عادی شد:برو عقب لیوای...نمیتونم کنترلش کنم*پوستش آبی شد*راست میگه...من کنترل ناپذیرم

گیلدا:لیوای دیوونه شدی؟؟؟

لیوای هم چنان که از گلوله های یخ جا خالی میداد به ویلیام نزدیک شد:میتونیییی*محکم ویلیامو بغل می کنه*بهت ایمان دارم

ویلیام کمی مکث کرد،سر لیوای رو نوازش کرد

لیوای:دیدی گفتم میتو...*یهو خون بالا میاره*

ویلیام لرزید و شروع کرد هق هق کردن:متاسفم....متاسفم لیوای کوچولوی من.....

ویلیام یه تیغ یخی بزرگ توی قلب لیوای فرو کرده بود،در حدی بزرگ که از اونور کمر لیوای در اومده بود

اد:نههههههه

ویلیام تیغو از توی قلب لیوای در اورد و سر خودش رو گرفت

وینسنت:تو یه هیولایییی!چطوری تونستی اونو بکشی؟؟؟؟اون پسرت بوووود

پوست ویلیام دوباره آبی میشه، شروع می کنه خندیدن

گیلدا:زهرمار ویلیامزهرررر ماااااار

بلوگای:متاسفم بچه ها......*و به سمت قلب همه از همون تیغ یخیا پرت می کنه*

ویلیام از خواب می پره

لیوای....بد شدنش...همش خواب بود،حتی اون قسمتی که لیوای تلپورت می کنه

ویلیام:هه...همش یه خواب بود

ویلیام به سمت برکه میره ولی وقتی خودشو توی آب می بینه:نههههههه

همه از خواب بیدار شدن

آرورا:چی شد؟؟؟اسکندر حمله کرد؟؟

ویلیام وحشت زده رو به بچه ها کرد،چشماش مثل بلوگای شده بود:من...من...

فیرا:یا امام

سیارا اینه جیبیشو در اورد و خودشو نگاه کرد،چشماش قهوه ای و موهاش صاف شده بود

سیارا:جییییغ من چرا اینطوریم؟؟؟؟

گیلدا اینه رو از دست سیارا قاپید،وقتی به خودش نگاه کرد،هیچی توی آینه نبود

گیلدا:هن؟؟؟؟چرا هیچی معلوم نیست؟؟؟

آرورا:دارین تحت تاثیر بعدا قرار می گیرین....

گیلدا:پس چرا برای من هیچی معلوم نیست؟؟؟

آرورا:چون توی این بعد....به جز من و سیارا و ویلیام هیچکدومتون وجود ندارین.....

اد:پس پادشاه طلایی چی؟؟؟

آرورا:آنتی المنتا هرکدومشون مال یه بعدن.....همشون که مال یه بعد نیستن

وینسنت:پس چرا تو تغیر نکردی؟

آرورا لنزاشو در اورد،چشمش قهوه ای بود:من قبلا موهام صاف بود...الان نسبتا پفه

ویلیام:یعنی...من دوباره بلوگای میشم؟

آرورا:اگه در عرض سه روز دیگه کسی نجاتتون نده.....تو بلوگای میشی...سیارا سارا میشه....بقیه هم پاک میشن

فیرا خنده ای دیوانه وار می کنه:هممون پاک میشیم و به تاریخ می پیوندیم؟؟؟کل زحمتامون بر باد رفت؟؟؟؟ههههههه

سیارا یه نفس عمیق کشید:بچه ها آروم....لیوای و بقیه میان نجاتمون میدن

اد:ولی اگه لیوای و نگهبان های جایگزین نیان چی؟؟؟اگه اونارو هم گرفته باشن چی؟؟؟اگه در عرض سه روز نتونن نجاتمون بدن چی؟؟؟؟؟؟

آرورا یه کشیده محکم به اد میزنه:خودتو جمع و جور کنننتو توی موقعیت های سخت تر هم بودی

اد:آخ....راست میگی*انگشتش رو بالا گرفت*و من دقیقا میدونم این یعنی چی

آرورا:یعنی؟؟؟.....

اد:هممون قراره به فنا بریم

آرورا:فکر کنم یه تیکه از مغزت هم پاک شده ها

---

ملکه طلایی کتابرو بست:هوف..اینم از این

در اتاق به دیوار کوبیده شد

ملکه طلایی به در نگاه انداخت:اوه سلام اد

پادشاه طلایی در حالی که عصبانی بود و دوتا چیز آهنی توی دستش بود با قدم های محکم به سمت ملکه طلایی می رفت

پادشاه طلایی:اوروسه(خفه شو)

ملکه طلایی:مرضبرج زهرمار شدی امروزچته؟

پادشاه طلایی ملکه طلایی رو به سمت دیوار هل میده:خودت میدونی چم شده

ملکه طلایی:ادوارد میخوای چه غلطی کنی؟؟

پادشاه طلایی:اینجا فقط جای یه طلاییه...و اون منمممم*و دوتا چیز آهنی رو به سر ملکه طلایی زد*

چشمای ملکه طلایی کوچیک شد،انگار برق ازش رد کردن

پادشاه طلایی چیزارو میندازه زمین و کمی عقب میره

ملکه طلایی:سلام عشقم خوبی؟دلم برات تنگ شده بود

پادشاه طلایی به سمت در رفت

پادشاه طلایی:برو لباستو عوض کن برو پیش بچه ها...مادام گلد(خانم طلایی)*در رو بست*

ملکه طلایی:عررررررررررر*------* پادشاه خودمعععععع*-------*

---------

اینم از قسمت دوم

فردا قسمت سومو میزارم

حد اقل ایرادامو بگین بفهمم کجا مشکل دارم داستان بعدی گند نزنم




دیدگاه : نفر نظر دادن،توهم نظر بده
آخرین ویرایش: - -