*and all the kids cryed out *pleas stop your scarying me

*elements unit*اتحاد المنت ها___قسمت سوم

پنجشنبه 22 تیر 1396 08:43 ب.ظ

نویسنده : ΔŁŁØỮŦ gΞŘŁ
سلام
واااقعا شرمنده
ظهر برقمون قطع شد و تازه وصل شد(میدونم عجیبه،همش رفتیم خونه آرورا برای اینکه گرممون  نشه)
ایندفه دوتا قسمتو پشت سر هم میزارم
و راستی یه هشدار
این قسمت پر از صحنه های خشنه!افرادی که ناراحتی قلبی یا استعداد افسردگی دارن نخوننش

پادشاه طلایی رو به آنتی المنت ها کرد:خبر جدید!ملکه طلایی دیوونه شده،از این به بعد من رهبرتونم

بلیزر:وات د؟؟؟

آواس:وایسا ببینم تند نرو!چرا ملکه طلایی دیوونه شده؟

پادشاه طلایی:من از کجا بدونم ؟

ایمو:مشکوک میزنی

پادشاه طلایی با یه لگد ایمو رو به دیوار کوبوند:روی حرف من حرف میزنی؟؟؟؟اگه منو ملکه طلایی نبودیم شما هنوز توی خیابون داشتید پوست تخمه میخوردید

آواس یه لگد محکم توی کمر پادشاه طلایی زد:ایمو رو نزنننن

پادشاه طلایی گردن آواسو گرفت و محکم فشار داد

آلیسا با شلاقش دست پادشاه طلاییو کنار برد:پسر بد

بلیزر هم با شلاقش کمر پادشاه طلاییو گرفت و توی یه سلول پرتش کرد

پادشاه طلایی:من پادشاهتونم باید از من دستور بگیریدددد

سایکو در سلولو بست:ببند بابا

آلیسا:ادوارد پسر بدی شده

آواس:آلیسا راست میگه...باید یه رهبر جدید انتخاب کنیم

ایمو:ال چطوره؟.....تا اونجایی که میشناسمش خیلی بهتر ملکه طلایی و پادشاه طلاییه

سایکو:آره با همه میسازه

بلیزر:نقشه کشیش هم خوبه

آواس:آره ببینیم خودش قبول می کنه یا نه

ال یهو وحشت زده میاد تو اتاق:صدای داد و هوار پادشاه طلایی رو شنیدم...چیزی شده؟؟

بلیزر:پادشاه طلایی زده به سرش...ملکه طلایی هم دیوونه شده

ال: انتظارشو داشتم....

آواس:تو مارو رهبری می کنی؟

ال:چی؟

ایمو:رهبر خوبی میشی

ال:بی خیال....آواس تو چرا رییس نمیشی؟

آواس:تو لیاقتت از من بیشتره،بهتر میتونی رهبری کنی

ال:خب....ایمو و آلیسا به پادشاه طلایی آرام بخش تزریق کنین

آلیسا:اطاعت میشه قربان

ایمو:بلاخره یکم میتونم چشممو از زیر موهام نشون بدم*و با آلیسا به سمت سلول میره*

ال:سایکو و بلیزر برین یه سری به ذخیره و امنیت بزنین

سایکو:های های رییس* و لیز خوران به سمت انبار میره*ویییییییییی

بلیزر سرشو می گیره:خدا.....آروم  سایکو به یه چیزی میخوری خودتو ناقص می کنی

سایکو:نه اونی سااان چیزیم نمیشههه*پقققققققققققق*آخ سرممممممم

بلیزر:بیا نگفتم؟*و دنبال سایکو میره*

ال:آواس....اون پسره مو قهوه ایه رو بیار،نیازش دارم

آواس:کدوم؟

ال:چشم قرمزه....یکم کادو داریم که به یکی بدیم

آواس:گرفتم چی میگید*و به سمت راهرو رفت*

ال به سمت اتاقش رفت

ال در حالی که دکمه های پیراهنشو می بست:بازم یه نقشه بی نقص دیگه!

ال لباس سلطنتیشو می پوشه:حالا هم که دارم میرم پیش شاهزاده برای قرارداد

دستکش های مشکیشو می پوشه:ولی قبلش....تولد یکی هست که باید جشن بگیریمش

----

-تولدت مبارکککک تولدت مبارکککک

لیوای روی مبل رو به روی میز که روش کیک بود نشسته بود

لیوای:دستتون درد نکنه خیلی زحمت کشیدین

کربین:نه بابا زحمتی نبود

ایانو:حالا شعمارو فوت کننننن

لیوای چشماشو می بنده و آرزو می کنه بعدش شعم هارو فوت می کنه

رزابلا پرید بغل لیوای:تبریک میگممممممم

لیوای:م...ممنون

رزابلا خودشو جمع و جور کرد:ببخشید جو گیر شدم

کربین:حالا عروس دومادو ببوس یالا

لیوای:عــــه؟؟؟

ایانو رزابلا رو به سمت لیوای هل داد

رزابلا افتاد روی لیوای طوری که لیوای روی مبل دراز کشیده بود

لیوای قرمز میشه:ا...

رزابلا هم قرمز میشه

یهو لیوای ضربه شدیدی توی صورتش حس می کنه

-بیدار شو

لیوای چشماشو باز می کنه،توی یه سالن بزرگ کف زمین بود و دست و پاش از پشت بسته شده بود،ایمو و مارتین جلوش وایساده بودن...ولی چشمای مارتین،کامل سیاه بود و یه نقطه قرمز

لیوای:همش یه خواب بود....

ایمو:پس بیدار شدی...شنیدیم امروز تولدته

مارتین:ماهم برات یه کادوی تولد عالی داریم

مارتین به سمت میز کنارش رفت

لیوای:مارتین به خودت بیا...منم لیوای...برادر کوچیک ترت...

مارتین ناراحت شد:لیوای....

یهو دوباره اخم کرد:منکه برادر ندارم

لیوای به ایمو نگاه کرد....هنوز فکر می کرد ایمو همون ویلیامه

لیوای:پدر....این منم پسرت.........منو یادت نمیاد؟؟

ایمو برای اولین بار خندید،خیلی هم بلند خندید

ایمو:تو منو با بابای احمقت اشتباه گرفتی؟؟؟؟؟؟؟هیچوقت اینقدر نخندیده بودم

ال وارد می شود:بازی هنوز شروع نشده یا دارین سرد می کنین؟

مارتین:نه هنوز شروع نکردیم

لیوای بیشتر از قبل خطرو احساس کرد:دارین چی میگین؟منظورتون چیه؟

ال روی صندلی نشست:مگه فوتبال گزارشگر نمیخواد؟

لیوای توی دلش:فوتبال؟؟؟مسخرم کردن؟؟؟

ال:ایمو بازیو شروع می کنه!

ایمو محکم به لیوای لگد می زنه،در حدی محکم که لیوای مثل توپ غلط می خوره

 ال:اوففف چه ضربه ای!مارتین به سمت توب میره و ....

مارتین محکم به صورت لیوای(نترسین به دماغ نخورده)لگد می زنه،لیوای به سمت ایمو قل می خوره

ال:ایمو شوت می زنه...مارتین دفاع می کنه.....اوفففف چه ضربه ای میزنه ایمووو....

*پنج دقیقه بعد*

ال:مارتین میخواد سوباسایی بزنهههه

مارتین مثل سوباسا یه پشتک وارو زد و با یه لگد محکم لیوایو به دیوار کوبوند

ال:و گلللللللل

لیوای یه سرفه خونی کرد

ایمو جلوی لیوای خم شد:میدونی چرا همیشه موهام جلوی چشممه؟

لیوای:برام.....مهم نیست

مارتین و ال چشماشونو بستن

ایمو:شاید حالا برات مهم شه*و موهاشو کنار زد*

چشمای ایمو خیلی عمیق و به طور غیر قابل توضیفی ترسناک بود،قسمت رنگی چشمش خیلی توهم بود، با دیدن مردمک چشمش میشد تو خالی بودنو حس کرد

وقتی لیوای چشمای ایمو رو دید مثل مجسمه خشکش زد،نمیتونست نفس بکشه و نمیتونست ازش چشم برداره

چشمای لیوای کم کم داشت سنگینی می کرد،از بس نفس نکشیده بود داشت جون میداد

ال:بسه ایمو زنده نیازش داریم

ایمو چشماشو پوشوند،بلاخره لیوای میتونه نفس بکشه

ایمو:حالا برات مهم شد؟*و به سمت صندلی های رفت*

لیوای نفس نفس میزد...انگار از عزراییل فرار کرده

لیوای یه درد ناگهانی و شدیدو احساس کرد،از درد نعره کشید

مارتین:چیزی نبود که!

لیوای بزور کلشو برگردوند،مارتین با چاقو یه شکاف عمیق روی پاش درست کرده بود

لیوای به مارتین چشم دوخت،چشما و لباش می لرزید

مارتین بی توجه به لیوای یه خراش عمیق روی کمر لیوای درست می کنه

لیوای چشماشو می بنده و دندوناشو به هم فشار میده

مارتین:چیه؟لذت نمیبری؟

اینو میگه و دستشو لای شکاف می بره،لبه های شکافو فشار میده و شکافو باز تر می کنه

لیوای دیگه تحمل نداشت،نعره کوتاهی زد

مارتین:پس لال نشدی!

مارتین چاقو رو تا ته داخل پای لیوای می کنه

لیوای نعره ای بلند می زنه

مارتین چاقو رو بیرون می کشه و میره

اشکای لیوای خود به خود سرازیر میشه،خون لیوای روی زمین مثل رود جریان پیدا کرده بود

مارتین خون لیوای که روی دستش بود رو می لیسه

یهو چشمای مارتین آبی میشه:لیوای.....

دوباره چشماش قرمز میشه:لیوای کدوم خریه؟*و به سمت در خروجی میره*

ایمو به سمت لیوای میره

لیوای با صدای مثل نجواش گفت:بس کنید.......تورو خدا بس کنید...

ایمو:خفه خون بگیر

ایمو با یه پا لباس خونی لیوای رو بالا می زنه و اونیکی پاشو روی کمر لیوای می زاره

ایمو یه میله داغو که تهش یه آرم بود از توی زغالا برداشت

ایمو:اینم از..

یهو به کمر لیوای دقت می کنه،همون آرم از قبل روی کمرش بود

ایمو:ال بیا یه نگاه به این بنداز

ال جلوتر اومد و به کمر لیوای نگاهی انداخت:انگار قبلا هم اینجا شکنجش دادن...ولی من یادم نمیاد اورده باشیمش....اون ماس ماسکو بنداز کنار دیگه

ایمو میله رو انداخت کنار:بریم دیگه...اینهمه خون داره حالمو بهم می زنه....

ال:منم باید برای ملاقات آماده شم...

و دوتایی از اتاق میرن بیرون

در بسته میشه.....صدای هق هق لیوای توی فضا می پیچید

------

لیوای هفت ساله جلوی اتاق بود:بابااااااا مارتیییییین

-هه هه هههههه

لیوای توی راهرو میدوه:کمممممک....یکی کمکم کنههه...یکیییی.....

یهو صحنه محو میشه

کلی آدم با شنل و ماسک سیاه روی صندلی نشسته بودن

لیوای روی یه میز بود،دو نفر دست هاشو گرفته بودن،دو نفر پا هاشو و یکی سرش رو

-این بچه همون نگهبان منجیه؟

یه مرد دیگه یه میله داغ که تهش یه شکل داشت رو محکم روی پوست لیوای میزاره

لیوای نعره میزنه

لیوای:چرا کسی...کمکم نمیکنه؟....مگه من کمک نخواستم؟....

کسایی که دور لیوایو گرفته بودن شروع کردن خنده کردن

لیوای آروم گفت:می کشمتون...میکشمتون....میکشمتون میکشمتون*صداشو بلند کرد* میکشمتون میکشمتون میکشمتوووون*یه چشمش کامل سفید و یه چشم دیگش کامل سیاه میشه*

یهو یه موج از اشعه به مردم اونجا میخوره،همشون روی پهن زمین میشن 

لیوای:چتون شد؟مردین؟.......م....من....کشتمتون؟

همه مرده بودن،لیوای از ترس به سمت در میدوه و دنبال راه فرار می گرده

------

اینم قسمت سه

برای ادامه هیچ نظر




دیدگاه ها : نفر نظر دادن،توهم نظر بده
آخرین ویرایش: - -