*and all the kids cryed out *pleas stop your scarying me

*elements unit*اتحاد المنت ها___قسمت چهارم

پنجشنبه 22 تیر 1396 08:46 ب.ظ

نویسنده : ΔŁŁØỮŦ gΞŘŁ
ببخشید دوباره طول داد رفتم شام بخورم
برین ادامه

لوییس کتشو میپوشه،دستمال گردنشو درست می کنه و دستکش سیاهشو می پوشه

لوییس به سمت در میره:خب من باید برم...

کاتانا:تیپ زدی بری دختر بازی؟

لوییس:میخوام برم جشن،عمارت افتن دعوتم،ادموند دعوتم کرده

ایانو:ادموند؟

رزابلا:اسمشو کجا شنیدم؟

حرفای ویلیام به ذهن رزابلا و ایانو اومد:ادموند؟؟؟؟مرده شورشو ببرن!!!افقی شه بمیره ایشالاااا

ایانو:آها...یادم اومد

رزابلا:دوستت همونیه که ویلیام بهش فحش میده؟

الکساندر ریز می خنده

لوییس:دردادموند یه پرنسه  بعلاوه اینکه با ما روابط تجاری دارهحالا اگه اجازه بدین باید برم*و درو بست*

الکساندر:این ادموند همون "ادموند مرده شور برده"ست؟؟

همه جز کربین میزنن زیر خنده

کربین:چی شده؟به منم بگین

ایانو:نگا،یه زمانی که مادر گرامیت پرنسس بوده..

کربین حرف ایانو رو قطع کرد:چی؟؟؟؟او ببخشید حرفتو قطع کردم

ایانو:آره پرنسس،ایشون یه داداش غر غرو به نام ادموند داشت،حالا یه روز که ویلیام یکم رومعو بازی در میاره میره دم قلعه سیارا اینا مامورای ادموند میریزن سرش،بیهوش پرتش می کنن کف دریا

کربین:واو به نظر آدم خطرناکی میاد

رزابلا:دقیقا آدم خطرناکی هم هست...

کاتانا:میترسم یه بلایی سر لوییس بیاره

----

لوییس توی یه راهروی نسبتا تاریک قدم زد:چه عمارت بزرگیه...راهو گم کردم..

-بزارید براتون توضیح بدم اولیا حضرت...اگه همکاری کنیم هم من و هم شما سود می بریم

لوییس:هان؟

لوییس به سمت اتاقی که ازش صدا میاد میره،ادموند و ال پشت میز شطرنج بودن،یواشکی بهشون نگاه می کنه

ادموند فیلشو تکون داد:ادامه بده

ال مهرشو تکون داد:من جادو دارم و شما مهمات....اگه شما مهماتتون رو در اختیار ما بزارید ما هم جادومونو در اختیارتون میزاریم...بعلاوه اون دختر

لوییس آروم گفت:چی؟؟

ادموند مهره ی ال رو زد:اون نگهبان آب سمج چی؟

ال:نگران اون نباشید....تا یه هفته دیگه یادش میره سیارا و شما کی هستین

ال قلعشو جلوی شاه ادموند میزاره:کیش

ادموند به صفحه شطرنج نگاهی میندازه،مهره های ال شاهشو محاصره کرده بودن

ادموند شاهشو برداشت و کنار شاه ال گذاشت*به نشونه اتحاد*:قبوله

ادموند و ال دست میدن

لوییس:باید به بچه ها بگم

دست لوییس به گلدون روی میز می خوره

لوییس هول هولکی گلدونو می گیره و میزاره روی میز

لوییس:هوفف....به خیر گذشت

وقتی لوییس داشت به سمت راهرو میرفت پاش محکم به لبه میز می خوره:آآآآآآآآخ

ادموند:چی بود؟؟

لوییس:بدبخت شدم *و به سمت میز اونوری می دوه و طوری رفتار می کنه انگار به اون میزه خورده*آی پام آی پام

ادموند:لوییس؟؟تو اینجا چیکار می کنی؟؟

ادموند:اوه خداروشکر اینجایین شاهزاده ادمونداینقدر عمارتتون بزرگه گم شدم

ادموند:ببینم دروغ که نمیگی؟

لوییس:من؟؟؟دروغ؟؟؟من از دروغ متنفرم

ادموند لوییسو تا پذیرایی همراهی کرد:اگه یبار دیگه دعوتت کردم...لطفا اونجا نیا

لوییس:یادم می مونه

وقتی ادموند رفت لوییس به سمت در خروجی می دوه

لوییس توی راه به یه خانم می خوره ،ولی کمر خانمو می گیره و مانع افتادنش میشه

لوییس:م..من معضرت میخواد..عجله داشتم و جلوی راهم رو نگاه نکردم..واو...شما خیلی خوشکلید

خانمه دست لوییسو گرفت ، فشار داد و با چشمای قرمزش به لوییس خیره شد:مرسی نگهبان آتش

لوییس به قیافه خانم دقت می کنه،سپیتا بود ولی با چشمای قرمز

لوییس سعی کرد دست سپیتا رو از دستش جدا کنه:ولم کن

لوییس با بدبختی دست سپیتا رو جدا می کنه و به سمت حیاط میدوه

لوییس:اون سپیتا بود،یعنی....

مارتین و ماری و بان بن توی حیاط با اسلحه هاشون جلوی در وایساده بودن،همه چشماشون قرمز بود

بان بن قولینجای گردنشو شکوند:دلم لک زده بود واسه یه دعوای واقعی

مارتین قولینجای دستشو شکوند:هم چنین

لوییس:شت....*و با آتیش به سمت ماشینش پرواز می کنه*

بان بن:کجا کجا؟*و با آتیش پرواز می کنه*

مارتین:چرا از معرکه در میری؟*و با یه تخته یخی لوییسو تعقیب می کنه*

لوییس:اینا از کجا یاد گرفتن پرواز کنن؟؟

ماری بدون اینکه لوییس متوجه شه جلوش یه تخته سنگ می زاره،لوییس محکم به تخته سنگ می خوره و سقوط آزاد می کنه

لوییس روی ماشینش میوفته

لوییس:آخخخ...خیلی بدنش محکمه....

لوییس داخل ماشین رفت،ماشینو روشن کرد و تا آخرین توان گاز داد

لوییس:باورم نمیشه...ادموند طرف آدم بداست؟

--------

ایانو:خب باید اینطوری....*دستشو چرخوند*

لوییس زخمی وارد شد:بچه ها...هه هه.....باورتون نمیشه چی دیدم

ایانو:تمرکزمو بهم زدیی

کاتانا:یاخدا لویی رفته بودی وسط داعش؟؟

لوییس روی صندلی نشست و کتشو در اورد:ادموند با ال قرارداد بسته

الکساندر:وات؟؟؟؟؟

لوییس:ال میخواد از ارتش و تجهیزات ادموند استفاده کنه و در عوض جادو و سیارا رو بهش بده

کاتانا:اوه شت...داره نیرو جمع می کنه

ایانو:باز شووو*و یکم جادو وسط اتاق پرت کرد*

جادو وسط اتاق مثل یه گوی شد و از خودش نور بنفش داد

ایانو:جواب داد؟

یهو جادو شروع می کنه به جذب کردن همچی به خودش،تبدیل میشه به یه سیاه چاله کوچیک

الکساندر:یا خدا

همه به یه چیزی چسبیدن،یهو دست ایانو شل شد

ایانو:جییییغ

کربین با یه پرش به ایانو رسید،گرفتش و محکم قفسه کتابخونه رو گرفت:گرفتمت!

رزابلا:ایانو سیاهچاله رو ببندد

ایانو:اجی مجی لا ترجی!

سیاه چاله غیب میشه

کاتانا:دفه بعدی حواست باشه چی ظاهر می کنی

ایانو:باشه

----نصفه شب----

لیوای گوشه سلول نشسته بود

جیییر*صدای باز شدن در سلول*

لیوای به  در سلول نگاه می کنه،بلیزر بود

لیوای:فیرا؟

بلیزر :هیسس.....بیا دنبالم

لیوای بزور بلند میشه و دنبال بلیزر میره

بلیزر به دیوار دست می زنه و یه دریچه رو باز می کنه

بلیزر:از این راه برو،میرسی بیرون قلعه

لیوای:چرا تو اینطوری هستی؟

بلیزر:منظورت رو نمیفهمم

لیوای:از روز اول همه دارن کتکم می زنن..ولی تو همش مهربونی می کنی و الانم داری راه فرارو نشونم میدی...چرا؟؟

بلیزر لبخند می زنه:چون تو منو یاد یکی میندازی که همین کارو برام انجام داد...حالا برو تا بقیه بیدار نشدن...

لیوای:ممنونم..ام....نم....

بلیزر:همون فیرا

لیوای وارد دریچه میشه

بلیزر:برو جیسون.....*یهو خود به خود جا خالی میده*

غریزش درست عمل کرده بود،مارتین پشتش بود

مارتین:چیکار می کنی؟؟؟اون داره فرار می کنه

بلیزر:بزار بره...اون برادرته

مارتین:چرت و پرت نگو...من برادر ندارم

بلیزر:این چیزیه که توی گوشت خوندن...نگهبان آب پدرت و اون پسر برادرته

مارتین:میخوای مغزمو با این اراجیف شست و شو بدی،نمیزارم*و به بلیزر حمله می کنه*

_______

اینم این قسمت

امیدوارم فردا نت قطع نشه و درست حسابی داستانو بزارم




دیدگاه ها : =|
آخرین ویرایش: پنجشنبه 22 تیر 1396 09:51 ب.ظ



نمایش نظرات 1 تا 30