دریافت کد نقطه چین شدن دور عکس

اسکرول بار

*رستوران ماری گرل دی پاپت* - *elements unit*اتحاد المنت ها___قسمت ششم
fnamg

*elements unit*اتحاد المنت ها___قسمت ششم

جمعه 23 تیر 1396 04:55 ب.ظ

نویسنده این مطلب: ~fullouted girl~
ببخشید بابت تاخیر تایپش زمان برد

-------- شب ------

لیوای توی سلولش می لرزید،نه از سرما......بلکه از درد

مارتین و ماری داشتن از کنار سلول لیوای رد میشدن

ماری:خبر داری فردا قراره به اون احمقا حمله کنیم؟

مارتین:نه تنها اونا بلکه به شهر

لیوای آروم به سمت در رفت و گوششو روی در گذاشت

ماری:نه بابا...چطوری؟مگه فقط ارتش اون شاهزاده رو نداشتیم؟

مارتین:پففف فک کردی فقط همونه؟.....ما تموم آدم بدارو دور هم جمع کردیم،حتی ارتش آیول توی بعد فالوت فازبرو هم راضی کردیم

لیوای:وای نه

ماری:ایول بابا!راستی با اون پسر مو قهوه ایه میخواین چیکار کنین؟

مارتین:اونکه منبع انرژیمونه،میدونی که نگهبان منجیه

ماری:یعنی میخواین بکشینش بعد جادوشو بردارید؟

مارتین:نه بابا،بدش می کنیم خودش با رضایت کامل میزاره از جادوش استفاده کنیم

ماری:خدا میدونه با جادوی اون چقدر قوی میشیم

و دوتایی خنده شیطانی می کنن

صدای لیوای دو رگه میشه:ببین....الان وقتشه که منو آزاد کنی....

صداش معمولی میشه:عمرا...برو گمشو

لیوای.د(دو رگه):بهم گوش بده!اگه منو الان آزاد نکنی نه الان نه هیچوقت نمیتونی دوباره دوستاتو ببینی

لیوای:میتونم!یه راه فرار پیدا می کنم!

لیوای.د:تو نمیتونی!ببین تا الانش چقدر کتک خوردی!

لیوای:نمیزارم آزاد شی...حتی اگه به نفعم هم باشه!

لیوای:شما شیطانای درونم هستید.... هرجوری هم باشه شمارو آزاد نمیکنم

لیوای.د:پسره احمق...فقط میخوایم کمکت کنیم

لیوای:میدونم که کمکم می کنید فرار می کنم....ولی بعدش یکاری می کنید آدم بکشم و ازین کارا

لیوای.د:اینو اون دختره بهت گفته مگه نه؟

لیوای:به تو چه....اگه اون اینجا بود الان خیلی بهتر بودم.....

لیوای.د:نمیخوام تسخیرت کنما...ولی میتونی براشون یه نامه بفرستی

لیوای:چطوری؟

لیوای.د:اخمق(احمق خودمون) مثلا نگهبان منجی هستی...میتونی یه پیام به لپ تاپشون یا موبایلشون بفرستی

لیوای:صبر کن ببینم...لابد این یه خوبی برای شما داره

لیوای.د:فقط پیام بده!میخوای تا آخر عمرت توی این زندان بمونی؟؟؟؟

لیوای شروع کرد فکر کردن،عمیقا داشت فکر می کرد

-------

الکساندر و لوییس و کاتانا روی مبل نشسته بودن و داشتن تلوزیون نگاه می کردن،داشت به شهرای مختلف حمله میشد

کاتانا:چهارمین شهر.....

*بووووووم*

الکساندر:اینم پنجمی

کربین به حالت عادی برگشته بود،به پذیرایی رفت

ایانو:بچه ها ببینید کیا اومدن

نگهبان  ها اومدن توی پذیرایی

کاتانا پرید بغل اد:استاااااااد

الکساندر: اوکایری(خوش برگشتید) سنسه-وینسنت

لوییس:خداروشکر!فکر کردیم دیگه نمیبینیمتون

رزابلا:اخبار داره چی میگه؟

لوییس:حمله کردن...همه جارو دارن می گیرن.....پنج تا شهر رو به طور کامل از دست دادیم

آرورا:اینقدر زود پیش رفتن؟؟

الکساندر:ارتش نیهونی تا حد توان داره دفاع می کنه...ولی کم کم داریم شکست می خوریم

یهو کربین دوباره به قدرت نگهبان ایش برگشت:شما هم میتونید جادوتونو افزایش بدید!

الکساندر:یا خدا این چرا آفتاب پرست شد؟

اد:افزایش؟یعنی چی؟

کربین:شما میتونید به حد اکثر توانتون برسید!

گیلدا:مگه این حد اکثر قدرتمون نیست؟

کربین:این فقط پنج درصد قدرتتونه

رزابلا:یا خدا

ایانو:حالا چطوری به حد اکثر قدرت برسیم

کربین:هر کدومتون دور خودتون یه حلقه از عنصرتون درست کنین و دور خودتون بچرخونید

همه همونطور که کربین گفته بود دور خودشون یه دایره از عنصرشون درست کردن و دور خودشون چرخوندن

کربین:هرموقع گفتم ولش کنید..............حالا

همه دستاشونو بردن پایین،حلقه ها هنوز داشتن می چرخیدن

فیرا:ام...کربین اینا هنوز دارن می چرخن

کربین:باید بچرخن!جادو کم کم داره روتون اثر میزاره

یهو عناصر رفتن توی بدنشون

رنگ موهای ویلیام و رزا آبی پر رنگ،رنگ موهای وینسنت و الکساندر سفید،رنگ موهای اد و کاتانا قهوه ای پر رنگ(اصولا موهای اد قهوه ای کمرنگه)، موهای لوییس و فیرا نصف قرمز و نصف زرد، موهای آرورا طلایی و موهای ایانو و گیلدا مثل فضا شد

کربین با دهن باز به ایانو خیره شده بود

گیلدا:اولالا انگار دانش هنوز نیومده عاشق شده

کربین:نه خیرم عطارد داشت از موهاش رد میشد دیدمش

همه خندیدن

کربین:آرورا،تو حالا میتونی چنتا پرتال زمانی هم زمان با هم درست کنی و میتونی زمانو متوقف کنی

آرورا:ای دووووون

کربین:کاتانا و اد،شما الان قابلیت کنترل کل فلزات حتی مایع رو هم دارید،علاوه بر اینکه زور بدنیتون  سه برابر قوی تر شده

کاتانا میز رو یه دستی بلند کرد:داشته باشید عظله رووووو

اد:بزارش پایین بچه الان لهمون می کنی

کربین:رزابلا و ویلیام،شما کنترل مواد مذاب و فلز های مایع رو دارید،آرامش درونیتون هم به کامل بودن نزدیک شده

رزابلا:آرامششش

کربین:فیرا و لوییس،شما کنترل آتش آبی و برق رو هم دارید

لوییس با دستش یه آتیش آبی درست کرد:چه باحال...

کربین:وینسنت و الکساندر،شما میتونید با کمک نگهبان آب سونامی درست کنید

وینسنت:چرا گیر بقیه چیزای باحال اومد؟

کربین:گیلدا و ایانو،حالا میتونید پرتال بدون محدودیت زمانی درست کنید و میتونید پرتال اختصاصی درست کنید،مثلا پرتالی که فقط نگهبان ها ازش رد میشن

 گیلدا:واوو

کربین:راستی،اسلحه های جدیدی براتون اومده

اد:اسلحه؟؟؟*---*

کربین:همه چشماتونو ببندید و اسم عنصرتونو بگین

ویلیام و رزابلا:آب

کاتانا و اد:خاک

الکساندر و وینسنت:باد

فیرا و لوییس:آتش

گیلدا و ایانو:کهکشان

آرورا:زمان

کربین:دانش

یهو روی پوستشون یه لایه از لباس قرار گرفت،انگار به پوستشون نفوذ کرده بود

آرورا:عرررر....این چیه؟؟؟؟

کربین محکم دستشو تکون داد،بجای دستش یه تیغ بزرگ در اومد:پوست مصنوعی با انعطاف پذیری بالا

دست وینسنت شد یه تفنگ:جوووون

یهو تلوزیون برفکی شد،لپ تاپ کربین هم خود به خود روشن شد

کاتانا:جیغغغ مخفیگاه جن داره

لپ تاپ پیکسلی شد و خود به خود آهنگ پلی کرد

تلوزیون شروع کرد پخش کردن تیکه های مختلف از تلوزیون،کنار هم انگار یکی داشت حرف میزد

تلوزیون:ال  یه  ارتش  ساخته   که  همه  آدم  بدا  توش    جمع شدن که   دنیارو تسخیر کنن     نیرو جمع     کنید    با تشکر

یهو صفحه لپ تاپ متن یه تیکه از آهنگو با سیاه و قهوه ای رو نشون داد: نجاتم بدید اگه به شیطان های درونم تبدیل شدم

تلوزیون:لیوای

چیزای روی لپ تاپ  و تلوزیون غیب شد

فیرا:لیوای بود؟؟

کربین:آدم بدارو دور خودش جمع کرده.....حمله ها کار اله

لوییس:اگه اینطوره باید کمک بیاریم....از هرجا که شده...

الکساندر:من میرم کمک بیارم*و به سمت خروجی رفت*

کاتانا:منم میرم بلک گرلو صدا بزنم*و به سمت پشت بوم رفت*

لوییس:منم میرم قلعه ارتشمو آماده کنم*و به سمت در رفت*

آرورا: آنیکسی و بروبچ هم شاید بتونن کمک کنن.....*و به سمت در میدوه*

کربین:بقیه،بیاید باید شهرو تخلیه کنید

ویلیام لبخندی زد و توی دلش گفت:درست مثل مادرشه

------


اینم این قسمت
دو قست بعدی فردا



دیدگاه : =|
آخرین ویرایش: جمعه 23 تیر 1396 05:08 ب.ظ