دریافت کد نقطه چین شدن دور عکس

اسکرول بار

*رستوران ماری گرل دی پاپت* - *elements unit*اتحاد المنت ها___قسمت هفتم
fnamg

*elements unit*اتحاد المنت ها___قسمت هفتم

شنبه 24 تیر 1396 04:33 ب.ظ

نویسنده این مطلب: ~fullouted girl~
سلام
این از قسمت 7
ببخشید واسه تاخیر مهمان دارم =|
----


در سلول باز شد
ایمو با دستبند جادویی جلو اومد
لیوای سرشو پایین انداخت و دستاشو پشتش گزاشت تا ایمو ببندتش
ایمو دستای لیوایو بست:راه بیوفت
ایمو لیوای رو به یه اتاق برد،وسطش یه محفظه بزرگ بود
ال پشت لیوای ظاهر شد و وشونه هاشو ماساژ داد:خب خب...به آخر خط رسیدیم
لیوای خواست با سرش به سر ال بزنه ولی ال جا خالی داد
ال:آرام آرام ببر خشمگین.....حرفی داری که قبل از بد شدن بزنی؟
لیوای:چرا دارم.....خدایا یکاری کن عشق ال دست بکنه توی قلبش و درش بیاره!اونم زیر ماه کامل
ال:خیلی پسر خنده داری هستی*و یه دستگاهو اورد پایینروی سر لیوای گذاشت*از افرادی مثل تو لذت می برم
دستگاه کلی سیم داشت که به سر وصل میشدن
ال:بزارش روی 160...میخوام کارمون زود تموم شه
آواس:اطاعت*و چنتا دکمه رو فشار داد*
ال:میدونی...وقتی بچه بودی بیشتر باهات حال می کردم
لیوای:چی؟؟
ال:حالا!
آواس یه دکمه رو فشار داد،چشمای لیوای کم کم داشت قرمز میشد
لیوای چشماشو فشار داد:نمیزارم.....بهم نفوذ کنه....آزادشون........
چشمای لیوای باز شد،یه چشمش کامل سفید و یه چشم دیگش کامل سیاه بود
لیوای نعره زد:نمیکنمممممم*دستگاه روی سرش جرقه زد و کامپیوتری که باهاش کنترلش می کردن پوکید*
چشمای لیوای معمولی شد،لیوای شروع کرد نفس نفس کردن
ال سوت زد:واو....چه آتیشی به پا کردی!
لیوای میخواست به سمت در خروجی بره ولی ال گردنشو گرفت و بدجور فشار داد*در حدی که قولنج/قولینج گردن لیوای صدا داد*
ال:جرعتشو نداری....
ال در حالی که گردن لیوایو گرفته بود به سمت محفظه هدایتش کرد:آواس..در
اواس:ولی قربان..
ال:فقط بازش کن
آواس یه اهرمو کشید،در محفظه استوانه شکل مثل یه آسانسور باز شد
ال لیوای رو داخل محفظه پرت کرد:از دردش مطمعن نیستم...ولی مطمعنم نمیکشتت
لیوای شروع می کنه ضربه زدن به محفظه
-----
الکساندر داخل مجاری فاضلاب بود که یهو یه چیز تیزو روی گردنش احساس کرد
-آناتاوا نانده شینای؟؟؟(تو کی هستی)
سان بود،برادرش...که شمشیرو از پشت گرفته بود روی گلوش
الکساندر:منم...الکساندر...
سان شمشیرو گرفت پایین:الکس؟؟مگه نگفتم دیگه نزدیک مخفیگاه نیا؟؟
الکساندر:دارن به شهر حمله می کنن...کمک نیاز داریم
سان به سمت یکی از لوله ها رفت:خب به ما چه
الکساندر:اگه شهرو بگیرن شمارو هم پیدا می کنن و به عنوان موش آزمایشگاه استفاده می کنن
سان: ما از شریدر فرار کردیم...اینکه چیزی نیست
الکساندر:اگه نیهونی رو بگیرن به کارتون لند هم میرن....تو که نمیخوای تارا رو از دست بدی؟
سان: گفتی.....کارتون لند؟
الکساندر:آره...همونجایی که کل شخصیتای کارتونی هستن...جایی که من و تو دنیا اومدیم….
سان:میرم گروهو جمع کنم...وسط شهر می بینمت
------
کاتانا یه خفاش کاغذی رو روی چراغ گذاشت
کاتانا:امیدوارم جواب بده....*و طوری چراغو تنظیم کرد که سایه خفاش روی ماه افتاد*
یه جفت چشم سفید از توی سایه ها معلوم شد:چه اتفاقی افتاده؟
کاتانا:بلک گرل....دارن به نیهونی حمله می کنن
بلک گرل:خب؟
کاتانا:میتونی با چنتا از ابر قهرمانا کمک کنی؟
بلک گرل:مشکلات شهر شما به ما مربوط نیست*و به سمت لبه ساختمون میره*
کاتانا:ولی چندتا از ابر شرورا هم بینشون هست....مثلا.....ام...اها لوکی....و...جک د ریپر...
بلک گرل:حالا دیگه به ما مربوط شد*و پایین ساختمون ظاهر شد*
-*صدای اره برقی*من آمده ام وای وای من آمده اممممم
بلک گرل جا خالی داد
اره برقی قرمز رفت توی دیوار*
-اههه تازه خریدمشا
بلک گرل:جک د ریپر
جک:مشتاق دیدار عشقم
بلک گرل (با جادو)به سمت جک سنگ پرت کرد:بِبُر فقط
جک با اره برقیش همه سنگارو نصف کرد:بی خیاال....تازه تمیزش هم کرده بودم
بلک گرل زیر پای جک یه دروازه باز کرد،ولی جک قبل اینکه بیوفته اون داخل پرید کنار
جک:همه بازیات تکراری شدن بلکی
بلک گرل:همینطور بازیای تو
-------
-غول عوضی.....شمشیر مورد علاقم بود.....
+آرام باش لیوای....هرچی نباشه بعد اون اتفاق کشتیش
دختر اولی تیغه شمشیرشو عوض کرد:خفه آنیکسی این تیغه شمشیر بهترین تیغم بود که شکست
آنیکسی:لیوای جان آرام اعصابتو خورد نکن
لیوای.د(دختر):فقطططط.....هوف....زر نزن
آرورا دوان دوان به سمت لیوای.د و آنیکسی میاد
آرورا:آنیکسییی....هه هه....لیوای.....
آنیکسی:به!آرورای خودمونه!چی شده گذری از ما کردی؟
لیوای.د:مایک کجاست؟حالش  خوبه؟؟
آرورا:چی؟؟مایک؟؟
آنیکسی:هیچی منظورش با سیاراست...حالش خوبه؟
آرورا:آو....سیارا.....متاسفم....
آنیکسی:شتتتتتت
لیوای.د:دوباره چه غلطی کرده؟؟؟
آرورا:بعدا براتون توضیح میدم....یه خری داره به شهرمون حمله می کنه و هدفش کل کشوره...ارتش نیهونی نمیتونه مقاومت کنه...کمک میخوایم...
آنیکسی:حالا اسم خره چی هست؟
آرورا:هااا...هوف....ال...
آنیکسی:ال؟؟؟؟؟؟وات د شت؟؟؟؟
لیوای.د:گوساله ی تازه به دوران رسیدههه
آرورا:شما هم میشناسیدش؟؟؟
لیوای.د داد زد:افرااااد همه به سمت نیهونی
--
ویلیام:همه فقط چند دست لباس و لوازم ضروری بردارن!
اد:زودباشید!وقت نداریم!
مردم ساک به دست و بعضیا هم بچه به بغل به سمت اتوبوس ها می رفتن،اتوبوسا مردم رو از شهر خارج می کردن
آخرین اتوبوس هم از شهر خارج شد....دیگه خیلی نزدیک شده بودن
فیرا:خیلی زود جلو اومدن....
آرورا اومد:کمک اوردم!
لیوای.د و آنیکسی با مانور سه بعدیشون فرود میان
لیوای:شنیدیم ال داره بهتون حمله می کنه
آنیکسی:ماهم اومدیم کمک
وینسنت:چه خبره همه ال رو میشناسن؟
آنیکسی:به شهر ما هم حمل کرده بود*سرشو پایین اورد*....مادر پدرمون.......
لیوای.د دستاشو مشت کرد:مهم نیست....حالا انتقاممونو می گیریم
بوووووووووووم
همه به پشت نگاه کردن،یکی از آپارتمانا کامل ریخت
کربین:همه از شهر خارج شدن؟؟
رزابلا:تک تکشون
کربین:خوبه....همونطور که گفتم حمله کنید...من باید برم*و به سمت یکی از ساختمونا میره*
ایانو:کجا میری؟؟؟
کربین:میرم که به همه اینا پایان بدم
لوییس دستشو(در واقع لباسشو)به یه تفنگ بزرگ تبدیل کرد:انگار یه مهمونی داریم که باید خرابش کنیم
آنیکسی:همگی برای عدالتتتتت*و با لیوای و گروهشون به دل دشمن رفت*
آرورا:بریییییم*و با نگهبان ها به سمت لشکر ال رفت*
------
اینم قسمت هفت
برای قسمت بعدی 8 نظر



دیدگاه : =/
آخرین ویرایش: شنبه 24 تیر 1396 05:14 ب.ظ