*and all the kids cryed out *pleas stop your scarying me

*elements unit*اتحاد المنت ها___قسمت هشتم

یکشنبه 25 تیر 1396 10:37 ق.ظ

نویسنده : ΔŁŁØỮŦ gΞŘŁ
سلام
اینم قسمت هشتم
برین ادامه

لیوای یه بار دیگه به دیواره محفظه مشت زد...مشتاش تاثیری نداشت

لیوای:برای چی دارم تلاش می کنم؟سرنوشتمه که اینجا بمیرم......

لیوای روی زمین نشست و زانو هاشو بغل کرد

لیوای:شاید....فقط اشتباه گرفتن.....شاید منو با یکی دیگه اشتباه گرفتن......من نگهبان منجیم؟یکی باید خودمو نجات بده.......*اشک توی چشماش جمع شد*ایکاش میتونستم به گذشته برگردم و مانع همه اینا بشم...

یهو خود به خود یه مشت دیگه به دیواره محفظه می زنه

لیوای به دستش خیره شد:چی شد؟

یهو یه مشت دیگه میزنه

لیوای:چرا هنوز دارم مشت می زنم؟منکه چیزی برای از دست دادن ندارم!

یهو یاد خاطراتش میوفته...تمام کسایی که توی زندگیش کمکش کردن و باهاش دوست بودنو به یاد میاره

بچگیش...وقتایی که توی کوچه زخمی می شد و مارتین روی زخماش چسب میزد.....وقتی با ویلیام میرفت شهر بازی

بزرگتر شد...وقتی با الکساندر و الکساندر بازی می کرد.....وقتی هفت پر بهش مهارتاشونو یاد میدادن

همینطوری ادامه داد تا رسید به امسالوقتی با آرورا شوخی خرکی می کرد(پ.ن:و حسابی کتک می خورد)

و در نهایت......ماجراش با رزابلا

صدای رزابلا توی مغزش پی چید:خ....خوشحالم که سالمی....

لیوای بلند شد و دوباره شروع کرد مشت زدن به محفظه،مشت میزد و مشت میزد

و مشت میزد

لیوای:اونا منتظر منن....نمیتونم نا امیدشون کنم....

مشتاش محکم تر شد،دستش قرمز شده بود،خیلی عرق کرده بود

ولی اون نمیدونست هرچی امیدوار تر بشه جادوش زودتر جذب میشه....و جادوی بیشتر ارتش ال رو قوی تر می کنه.....

-----

سان و گروهش با نایتمر ایکس(گروهی که توی فالوت فازبر مخالف سپیتا اینا بود) می جنگیدن

ابر قهرمانا با ضد قهرمان ها می جنگیدن

ایانو و رزابلا و کاتانا و لوییس و الکساندر هم با مارتین و ماری و سپیتا و بان بن می جنگیدن

نگهبانا هم با آنتی المنت ها می جنگیدن(و بقیه هم باهم می جنگیدن)

-----

کربین توی راهروی قلعه طلایی قدم میزد:باید تمومش کنم....

-خب خب....می بینم رفیق قدیمیم برگشته

کربین داخل اتاق میره...ال روی یه صندلی مثل پادشاها نشسته بود

ال پوزخند زد:می بینم مدل مو عوض کردی....بهت میاد

کربین:تمومش کن ال

ال:ترجیح میدی بگم مثل بقالای محل ننه بزرگم اینا شدی؟

کربین:خنگه جنگو میگم

ال:چرا تمومش کنم؟؟دارم می برم

کربین:ولی خیلی ها دارن می میرن!اگه بس نکنی افرادت می میرن

ال یه بشکن زد،در پشت سر کربین بسته شد

ال:بزار یه چیزیونشونت بدم...*و به سمت بالکن میره*

کربین مکث می کنه وسر جاش می ایسته

ال:خودت خوب میدونی که من بهت آسیب نمیزنم

کربین توی دلش:آره جون خودتاونهمه لگدایی که زدی بازی بوده لابد

کربین دنبال ال میره

بالکن یه نمای خیلی خوب از شهر داشت...همچی از اون بالا معلوم بود

ال:چی می بینی؟

کربین به نگهبانا خیره شده بود که با آنتی المنتا می جنگیدن

کربین:می بینم که دوستام دارن با تمام توان می جنگن

ال:دقیقتر نگاه کن...دور و برشون رو

کربین به کوچه های اطراف نگاه کرد که یهو متوجه یه چیزی شد

سایکو و بلیزر داشتن به سمت چنتا بچه بی سر پناه می رفتن.....انگار بچه ها ناقص العضو بودن

سایکو سه تا چاقو دستش بود

کربین:اوه نه...نه نه نه نه!*سرشو گرفت*نزار بکشنشووون

ال: وایسا....

سایکو مثل دلقکا چاقوهارو توی هوا میچرخوند و شکلک در میورد

کربین:وات د؟؟....

بلیزر دوتا از بچه هارو روی شونه هاش نشوند

سایکو و بلیزر بچه هارو سوار یه ماشین کردن

ال:فکر کردی من یه هیولام؟فکر کردی دلم از سنگه که بتونم به این کوچولو ها آسیب بزنم؟

کربین:اونارو کجا می برن؟

ال:میارنشون اینجا...بهشون آب و غذا و لباس و سرپناه میدیم.....من و تو هم جزو اونا بودیم

کربین:ولی اونارو به بد بودن تشویق می کنین.....به کشتن و پلید بودن*میخواست به ال مشت بزنه ولی ال مشت کربین که نزدیک صورتش بود رو گرفت

ال:ما فقط سعی می کنیم دنیارو تغیر بدیم و به یه جای بهتر تبدیل کنیم...برای اونا...برای خودمون...برای خانواده هامون

کربین:با کشتن و غارت کردن؟؟*دستش به شمشیر تبدیل میشه*این هیچی رو درست نمیکنههه

کربین و ال شروع کردن شمشیر بازی،کربین میزد و ال دفاع می کرد

ال اینقدر عقب رفت که رسید به لبه بالکن

کربین:اینم عاقبت کل کارایی که کردی*و الو با لگد از بالکن میندازه*

ال:نهههههه

کربین به سمت در میره:حالا میرم لیوای رو...

یهو صدای یه خنده شیطانی میاد

کربین با تعجب به عقب برگشت،ال توی هوا معلق بود

کربین:چطوری؟؟؟؟

ال:تو هنوز خیلی چیزارو ندیدی

یهو یه ماده سیاهرنگ کل بدن ال رو می گیره

لباس ال سر تا پا سیاه بود و فقط سینش که یه عنکبوت سیاه روش بود معلوم بود،یه پوتین پاشنه دار قرمز و یه چنگک داشت و شش تا بازوی قرمز از پشتش در اومده بو

ال:برگشتن به این حالت چه حس خوبی داره


کربین:توووو!تو نگهبان کابوسی؟؟؟؟

ال:نه کربین....من خود کابوسم

یهو یکی از بازو های ال محکم دور کربین پیچید ،کربین سعی کرد خودشو آزاد کنه

ال به سمت کربین قدم برداشت:حالا...ببینیم از چی می ترسی

یهو چشم و دهن ال کامل سیاه شد و از دهنش خون اومد،ال لبخند پهنی زده بود(مثل اون پستی که گزاشته بودم)

کربین از ترس لرزید

ال:آره کربین بترس....ترست قوی ترم می کنه

یهو یه جفت بال سیاه خونی از کمر ال در اومد

ال توی صورت ال یه دود سیاه دمید،همه چیزای دور و بر کربین سیاه شد

صدای ال:ببینیم چطوری میتونی با ترس کنار بیای

یهو یه سطل عنکبوت روی کربین خالی میشه،کربین خودش رو میزد تا عنکبوتا رو دور کنه

کربین به سمت تاریکی میدوه،هرچی جلوتر میرفت به جایی نمیرسید

کربین:لعنتی...چرا اینجا تموم نمیشه؟

کربین خودشو وسط شهر دید

کربین:چی؟

یهو مردم جیغ زدن و به سمت مخالف کربین دویدن

کربین:چیشد؟

یهو یه سایه بزرگ رو دید،به پشت برگشت

کربین:باید شوخیت گرفته باشه

یه موج بزرگ پنجاه متری بود،دقیقتر بگم سونامی

کربین با تمام توان دوید،ولی موج سرعتش بیشتر بود و کربینو بلعید

کربین دست و پا میزد ولی به خاطر جریان آب نمیتونست بیاد بالا

کربین محکم خورد به یه اپارتمان،لبه های اجرا رو گرفت و رفت بالا تا نفس بگیره

کربین رسید بالا:هااااا(نفس عمیق)..

کربین به پایینش نگاه کرد،کل آب ها غیب شده بود

کربین:شت...خیلی بلنده

یهو یکی از دستاش لیز خورد،کربین یه دستی از یه آسمون خراش آویزون بود

کربین:وییی.....خدایا کمک

یهو اجره از ساختمون جدا شد و کربین سقوط ازاد کرد

کربین چشماشو بست و داد زد:نههههههه

یهو گرمارو دور خودش احساس کرد،احساس کرد دیگه سقوط نمیکنه

-گرفتمت کوچولو

کربین چشماشو باز کرد،سیارا بود که توی هوا گرفته بودش

کربین:م....مامان*گریش گرفت و سیارا رو محکم بغل کرد*

کربین:فکر کردم دیگه نمی..نمی بینمت

سیارا:ششششش گریه نکن...حالا اینجام

کربین:ممنون...به خاطر اینکه دوباره نجاتم دادی

سیارا:نمیخواستم لذتش از بین بره

کربین:چی؟

یهو سیارا یه نیشخند شیطانی زد:پرواز کن پرنده پرواااز

و کربینو ول کرد

کربین با کمر روی اسفالت سقوط کرد

کربین:ا.....اخ......

کربین بلند شد،ایانو رو کنارش دید

کربین:ایانو؟؟؟

کربین به سمت ایانو میره:ایانو توروخدا کمکم کن.....توی این کابوس لعنتی گیر کردم و نمیتونم فرار کنم

ایانو آروم گونه کربین رو نوازش کرد:تسلیم شو

کربین به چشمای ایانو چشم دوخت

ایانو:با ال همکاری کن

کربین:چی....تو هم؟

ایانو:اگه کمکش کنی دیگه راحت میشی........یه زندگی اسوده برامون میسازه....برای من..برای تو....برای بچه ها

کربین:بچه ها؟...

------

اینم از این قسمت

برای ادامه هم چنان هشت نظر




دیدگاه ها : چند تا نظر؟یک و دو و سه و چهار تا
آخرین ویرایش: یکشنبه 25 تیر 1396 08:00 ب.ظ