*and all the kids cryed out *pleas stop your scarying me

داستان ...قسمت اول

سه شنبه 7 شهریور 1396 04:00 ب.ظ

نویسنده : ~fullouted girl~
سلام
اسم داستانو اخر داستان بهتون میگم
فعلا برین ادامه

سه سال از  اون اتفاق میگذره،از وقتی که المنتا سقوط کردند.حالا دیگه نگهبانا مثل یه افسانه شدند،هیچکس به برگشتشون امید نداره.توی اون اتفاق خیلیامون عزیزامون رو از دست دادیم.از جمله من که خواهرمو از دست دادم.ولی ما با حفظ کردن امید میتونیم به برگشتنشون کمک کنیم.

معلم برگه رو پایین اورد و با اخم به ایاتو نگاه کرد

ایاتو:چیزی شده اقای بودلر؟

معلم:ازت انتظار بیشتری داشتم ایاتو فکر کردم در حدی بزرگ شدی که به افسانه ها ایمان نداشته باشی

ایاتو:ولی اقای بودلر نگهبانا افسانه نیستن....خواهرم ایانو نگهبان کهکشان بوده

معلم  دفتر رو به ایاتو داد:دفه بعدی بیشتر تلاش کن

ایاتو با ناراحتی به سمت نیمکتش رفت

بچه ها شروع کردن پچ پچ کردن درباره ایاتو

ایاتو روی نیمکت نشست،سرشو روی نیمکت گذاشت

یاشیرو:اشکالی نداره ایاتو...من میدونم که راست میگی

ایاتو:ولی تو برادرمی...فکر می کنن داری طرفمو میگیری

-درررررررییییییییییییییینگ(صدای زنگ تفریح)

---------

سانی کتاباشو توی کمدش گذاشت

مارگارت:عررر اون دیمینه*و با در کمدش جلوی صورتشو گرفت*

دیمین از کنار مارگارت رد شد

سانی:واقعا روی اون پسره کراش داریا

مارگارت:بحثش خیلی پیچیده تر از اونه که فکر میکنی

سانی:برام توضیح میدی؟

مارگارت توی دل:اگه بفهمه من بلک گرلم و دیمینم رابین......صد درصد میره به همه میگه

مارگارت: هرچقدرم بگم نمیفهمی

سانی:توروخدا توضیح بده

مارگارت:ا! وقت ناهاره!باید بریم کافی شاپ

سانی:باشه

---توی کافی شاپ---

ایاتو:ببخشید...میتونم اینجا بشینم؟

-*گذاشتن کیف روی صندلی*نع پره

یاشیرو:ولشون کن...بیا بریم یه نیمکت جدا از این ابلها میشینیم

ایاتو و یاشیرو رفتن روی میز ته سالن نشستن

مارگارت و سانی با سینیاشون اومدن

سانی:میتونیم اینجا بشینیم؟

ایاتو:چرا نتونین...راحت باشین

سانی:واقعا خواهرت نگهبان بوده؟

ایاتو:اره....ایانو نگهبان کهکشان بود

-ببخشید...میشه اینجا بشینم؟...البته اگه مزاحمتون نیستم

یه دختر با موهای صورتی کنار میز وایساده بود

یاشیرو:چی شده امروز همه میخوان کنار ما بشینن؟بفرما جا هست

دختره روی نیمکت نشست

سانی:خیلی آشنا به نظر میرسی

دختره:من امی شایم..کلاس بغلی شما درس میخونم

سانی:خوشبختم امی منم سانیم

مارگارت:منم مارگارتم

ایاتو:ایاتو هستم

یاشیرو:شیرو در خدمت شما

یهو صدای پرت شدن یه چیزی روی میز اومد

همه به سمت صدا برگشتن،دیمین روی صندلی نشست

مارگارت:د..د...دیمین؟؟

دیمین:بعله.....اگه نمیتونم روی این صندلی بشینم بگین بلندشم

سانی:بفرما نیمکت خودته

امی:خب....شنیدم شما به نگهبانا ایمان دارید...اونا واقعین؟

دیمین پوزخندی زد:معلومه واقعین...من باهاشون بودم

سانی:هننن؟؟؟؟؟

دیمین:سه سال پیش وقتی نیهونی داشت تخلیه میشد من یواشکی موندم و نگاه کردم...خیلی جنگشون خفن بود

مارگارت اخمی به دیمین کرد

دیمین:همون موقع بود که بلک گرل و رابین اومدن کمکشون

ایاتو:خواهرم یکم تعریف کرده بود...میشه بیشتر توضیح بدی؟

دیمین:کل آدم بدا لشکر کرده بودن تا کل دنیارو بگیرن...از المنتای شیطانی تا ضد قهرمانا دور هم جمع شده بودن....نگهبانا شمشیر میزدن و میکشتن بنگ بنگ بنگ....یه نگهبان تقریبا غولی بود که موهاش سیاه سفید بود اومد و همه آدم بدارو توی یه کتاب جمع کرد...یهو ساختمونی که توش بودم ریخت روی بلک گرل و رابین

یاشیرو: چطوری از زیر آوار در اومدی؟؟

دیمین:نمیدونم به هوش که اومدم توی خونمون بودم

ایاتو:عجب.....خواهرم فقط بعضی اوقات میومد خونه یکم برام تعریف میکرد نمیدونستم اینقدر کارشون خطرناکه

امی:ولی الان سه ساله خبری ازشون نیست..چی شده؟

سانی:یعنی واقعا نمیدونی؟

مارگارت:سه سال پیش پادشاه قدرتاشونو گرفت دیگه...الان زنده نیستن

ایاتو:ولی من مطمعنم میتونیم یه جوری برشون گردونیم

یاشیرو:راستی....یه نگهبان آب و یه نگهبان یین و یانگ هنوز نمردن..کسی میدونه چه بلایی سر اونا اومده؟

دیمین:اون یین و یانگه توی یه بعد دیگه گیر کرده..اونروزی از نگهبانا شنیدم

ایاتو:سه سال پیش توی اخبار یه فیلم گذاشت که داشتن نگهبان آب رو می گرفتن...فکر کنم امیدی به اون نباشه

سانی:راستی مگه خواهرت نگهبان نبوده؟میتونی اسمای واقعی نگهبانارو بگی؟؟

ایاتو:خب....فقط چنتاشونو یادمه

امی:میتونی بگی؟

ایاتو:یین و یانگ ارشد(بالاتر) سیارا افتن بود...آب ارشد ویلیام افتن.....

سانی:هانننن؟؟؟؟ویلیام افتن که اسم مدیرمونههه

یاشیرو:واتتت؟؟؟؟

امی:شاید خودش باشه

مارگارت:یعنی مدیر مدرسمون نگهبانه؟؟

دیمین:ایاتو بیشتر بگو

ایاتو:نگهبان منجی لیوای بود....کربین هم نگهبان دانش بود....لوییس نگهبان اتش....کاتانا نگهبان خاک....الکساندر نگهبان باد...رزابلا هم نگهبان آب

دیمین:حیف هیچکدومو نمیشناسم

مارگارت:منم

سانی:فقط لوییسو میشناسم که شاهزاده بود

یاشیرو:وایسین یه دیقه...کسی توی کافیشاپ نیستتت

همه به دور و برشون نگاه کردن،اینقدر مشغول حرف زدن بودن که یادشون رفته بود زنگ کلاس خورده

دیمین:شتتت این زنگ ورزش داریم

همه بدو بدو به سمت کلاساشون رفتن

---بعد از مدرسه---

یاشیرو و ایاتو داشتن پیاده سمت خونه میرفتن

یاشیرو:خداروشکر چند نفرو پیدا کردیم که حرفمونو باور میکنن

ایاتو:حد اقل تونستیم چنتا دوست پیدا کنیم

-امروز ظهر ناهار کباب خرگوش داریم

یاشیرو:هان؟

یاشیرو و ایاتو توی کوچه رفتن...دو تا پسر داشتن یه خرگوش قهوه ای رو اذیت میکردن

اولی:*فشار دادن خرگوش*چقدر نرمه...میخوام لهش کنم

و خرگوشو محکم تر فشار داد

ایاتو:هی احمقا اون خرگوشو ول کنید

دومی:اگه نکنیم چی میشه؟

یاشیرو استیناشو داد بالا:با من طرفین

اولی خرگوشو بیشتر فشار داد،خرگوش یه صدای مثل جیغ داد

ایاتو:عوضییییی

یهو یه سگ گرگی در حالی که موهاش سیخ شده بود پشت سر ایاتو و یاشیرو اومد

دومی:گرگ کوچولو بیا برات غذا اوردیم

اولی خرگوش رو جلو برد:خرگوش خوشمزه

یاشیرو:اگه یه تار مو از اون خرگوش کم بشه...

یهو سگ گرگی شدید واق واق کرد و به سمت دوتا پسر رفت

اولی:یا خدا

دومی:خرگوشو ول کن در رووووو

اولی خرگوش رو ول کرد و با دومی فرار کرد

سگ گرگی سمت خرگوش رفت

ایاتو:الان میخورتششش

سگ گرگی خرگوش رو لیسید و دورش خوابید

ایاتو:وات؟

ایاتو اروم سمت خرگوش رفت،سگ گرگی واق واق کرد

یاشیرو یه هویج داد به ایاتو:اینو بده به خرگوشه

ایاتو هویجو گرفت و به خرگوش داد،سگ گرگی آروم شد

ایاتو:انگار خیلی به هم نزدیکن

یاشیرو آروم آروم سمت سگ گرگی رفت و سعی گرد نازش کنه،سگ گرگی سرشو جلو برد

یاشیرو سر سگ گرگی رو ناز کرد:ندیده بودم سگ اینطوری از بقیه حیوونا دفاع کنه...مخصوصا سگ گرگی

ایاتو کنار خرگوش نشست،خرگوش اومد و روی پای ایاتو خوابید

ایاتو:پیشم راحته.....ازم نمیترسه

یاشیرو :جون من بگو میتونیم سگ گرگی رو نگه داریم

ایاتو:نمیدونم....ولی حالا که خونه خالیه میتونیم

یاشیرو  سر سگ گرگی رو خاروند:اسمتو میزارم جانگو

جانگو دست یاشیرو رو لیس زد

ایاتو اروم خرگوش رو توی یه جعبه گذاشت:منم اسمشو میزارم سیلور

------

مارگارت:خیلی زایه بازی در اوردی دیمین....میدونی اگه میفهمیدن همون رابینی چی میشد؟؟؟

دیمین:فعلا که هیچی نشده*در خونه رو باز کرد*

یهو یه همستر کوچولو دوید توی خونه

مارگارت:هن؟؟

یه گربه پرشین دنبال همستر رفت

دیمین:اینا از کجا اومدن؟؟

گربه دنبال همستر میدوید و بهش خرنج میزد

مارگارت با جادوش گربه رو عقب برد:وایسا بینم

و همستر رو توی دست گرفت:چیزی نیست کوچولو

ضربان قلب همستر خیلی تند بود

دیمین گربه رو گرفت:عجب گربه مصممیههرچی پرشین دیدم به زور میدون

دیمین گربه رو با لگد از خونه پرت کرد بیرون:پیشته*درو بست*

دیمین:هوفف

دیمین به مبل نگاه کرد،گربه روی مبل خوابیده بود

دیمین:اوههه

دیمین دوباره گربه رو پرت کرد:هِررری*بستن در*

دوباره گربه روی مبل ظاهر شد

دیمین:زرشک

مارگارت:فکر کنم گربهه پیش ریون درس خونده

دیمین:بیا بیا پیشی خوب

گربه با فیس و افاده سرشو برگردوند و خوابید

مارگارت:وایی خدا غش کردم

دیمین:زهر مار

------

سانی داشت سمت خونه میرفت که پاش به یه چیزی خورد

سانی:اخخ...این چی بود؟

سانی به پشتش نگاه کرد،یه بچه گربه عسلی داشت خودشو لیس میزد

سانی:پیشیییییییییییی

و زود بچه گربه رو گرفت

بچه گربه:میووووو

سانی آروم گردن بچه گربه رو مالش داد:نترس کاریت ندارم...میبرمت خونه میشی گربه خونگیممم

بچه گربه:میووو

---------

امی کیفش رو روی میز گذاشت و روی تخت خوابید:هوف....چه روز سختی بود

یهو کیفش شروع کرد تکون خوردن

امی:چی؟*رفت و کیفشو باز کرد*

توی کیفش یه خرگوش سفید با چشمای آبی بود که داشت مداداشو گاز میزد

امی:تو از کجا پیدات شد؟؟

امی خرگوش رو از کیف بیرون اورد،خرگوش مدام خودشو به امی میمالوند

امی:اخیی....اسمتو میزارم الکساندر...خوشت میاد؟

خرگوش سرشو بالا پایین برد

امی:تو میفهمی چی میگم؟؟؟

خرگوش به نشونه تایید سرشو بالا پایین برد

امی:یا...خود...خدا*و غش کرد

------------------------

اسم داستان:your element (المنت تو)
بعله این داستان ادامه المنتس یونایته
جا خوردین؟
راستی من بچه هارو به دوتا گروه شیش نفره تقسیم
کردم گروه الف(همین گروه)رو من مینویسم اونیکی رو هلیا
نظر پلیز



دیدگاه ها : =)
آخرین ویرایش: سه شنبه 7 شهریور 1396 04:51 ب.ظ



نمایش نظرات 1 تا 30