تبلیغات
fallout world - داستان*your element* المنت تو قسمت سوم
*and all the kids cryed out *please stop your scarying me
درباره وبلاگ

آرشیو

طبقه بندی

آخرین پستها

پیوندها

صفحات جانبی

نویسندگان

ابر برچسبها

آمار وبلاگ

Admin Logo
themebox

داستان*your element* المنت تو قسمت سوم

سلام
نظری ندارم
برین ادامه

با همون اخم همیشگی سمت ماشینم رفتم......سه ساله میگذره که تنهام

*صدای زنگ تلفن*

اهه....برادر احمقمه...بازم تماس تصویری گرفته

+سلام بر مدیر مدرسه

-سلام....امرت

+نمیتونم فقط حال داداش خنگمو بپرسم؟

-لبخند گرگ بی طمع نیست

+افرین حدث زدی....چندتا از بچه های مدرست دارن درباره نگهبانا تحقیق می کنن...ازت میخوام که جلوشونو بگیری......خودت میدونی اگه نگیری چی میشه

-بله میدونم...خداحافظ

تلفنو قطع کردم و گذاشتم روی حالت پرواز...روزی هفت بار زنگ میزنه

رفتم سمت تنها جایی که داداش پادشاهم نمیتونه کنترلش کنه......

-خونه قدیمیم

البته الان تبدیل به یه خرابه شده...ولی بازم میشه توش رفت

رفتم داخل....جالب بود که قاب عکسا هنوز سر جاشونن

یکی از قاب هارو برداشتم و خاکشونو پاک کردم...دوستام

-بیست و سه سال پیش...هفت نفر با قدرت های اب،باد،خاک،اتش،کهکشان،زمان و یین و یانگ دور هم جمع شدن و گروه نگهبان ها رو تشکیل دادن

یه قاب دیگه رو برداشتم و روش دست کشیدم

-بعد از قبول کردن نیروی جوان تعداد نگهبان ها به چهارده نفر رسید....

یه قاب عکس دیگه.....اینارو قبلا ندیده بودم

-سه سال پیش....پادشاه مایکل افتن همه نگهبان ها رو کشت و قدرت اونارو گرفت

یه قاب دیگه هم بود که روش پارچه انداخته بودن

پارچه رو کشیدم...برادرم.....با جسد پسرام عکس گرفته بود

قاب عکس رو پرت کردم اونور....اشکام خود به خود سرازیر شد...

-مایکل عوضیییی......چرا منو هم با اونا نکشتی؟؟؟.......چرا اون روز کاری کردی مجبور شم مرگ همشونو ببینم؟؟؟؟

با زانو روی زمین افتادم... جیغ و دادشون...خون بالا اوردنشون...همشون توی ذهنم مرور شد

بر خلاف عقیده مردم.....اون روز....اون روز یه نگهبان زنده موند و شاهد مرگ دوستاش بود......و اون نگهبان من بودم..... نگهبان ارشد اب ....ویلیام افتن

-----سه سال پیش-نیهونی-----

ویلیام توی یه اتاق بود...دیوار اتاق مثل شیشه بود و میشد ازش بقیه نگهبان هارو که داشتن میجنگیدن دید،منتها انگار دو جداره بود

همه شروع کردن هم زمان شلیک کردن به جوخه جاسوسی
ویلیام:افرین بچه ها ادامه بدید
لیوای و ایانو و رزابلا و کربین رسیدن
ویلیام:لیوااااااااااای رززززززززززززز کسی صدامو میشنوه؟؟؟؟؟؟؟
لیوای دستشو دراز کرد:کربین بیا تبدیل شیم
ویلیام:نکن بچه اون کربین نیستتتتت

کربین دست لیوایو محکم گرفت:بریم

ایانو چشماشو گرفت:من نمیتونم نگاه کنم

کربین خیلی مصمم میرقصید،مثل عاشقا

ویلیام:خاک تو سرت مایکل با این بچه تربیت کردنت

برعکس دفه قبل یه نور سیاه دور کربین و لیوای رو گرفت

ایندفه بجای ساردونیکس یکی دیگه اومده بود

رزابلا:وات؟؟؟

-وایییی نمیدونید چه احساس خوبیه که روح داخلت باشه.....میتونم تکون خوردنشو احساس کنم نیهاهاهاهاها

ویلیام:منکه گفتم اون کربین نیست شمام گوش نمیدید

مایکل:ظهر به خیر نگهبانا

ویلیام:مایکل عوضی منو از اینجا بیار بیروننننن

مایکل قفل کامیون رو شکوند و در رو باز کرد

کلی آب از کابین ریخت بیرون،بین اونهمه آب هم کربین با کمر افتاد زمین

کربین سرفه کرد،کمی از آب توی ریش بیرون اومد

ویلیام:به بچه خودتم رحم نکردی...باریک بابا باریک
مایکل:باورم نمیشه این یه مدت بد بوده...قیافش بیشتر شبیه بچه مثبتای دبیرستانه

ویلیام:خودت که بیشتر شبیه بچه مثبتا بودی

ایانو رفت سمت ایکس او و گردنشو با شمشیر دستش گرفت،لیوایم از پشت دست ایکس او رو با زنجیر جادویی بست

ایانو:ولش میکنی یا پسرتو میکشمم

ویلیام:اگه با این چیزا تحریک میشد دنیا جای بهتری بود

ایکس او:لطفا...نمیخوام بمیرم

مایکل:متنفرم وقتی یکی التماسم میکنه*و اون صحنه های دردناک*

ویلیام چشماشو گرفت:اوففففف.......دردش خیلی زیاده

مایکل دو شاخه رو محکم داخل کمر کربین کرد(توجه کنید چیزه تیز هم نیست که راحت بره داخل)کربین از درد نعره زد

ویلیام:شتتت مایکل غلط نکننننن

ایانو:نهههههه....میکشمتتتتتتت

ایانو نعره زنان به سمت مایکل حمله کرد

ویلیام:ایانو نرو خطرنا....
مایکل یه پشتک وارو بالای سر ایانو زد و دو شاخه رو تا ته داخل کمر ایانو کرد

ایانو یکم خون بالا اورد،موهاش سفید شد و چشماش کمرنگ تر شد

ویلیام:که....

اد:عوضیییی

اد به سمت مایکل حمله کرد

ویلیام:اد تو دیگه نهههه

مایکل میخواست دو شاخه رو توی شکم اد بزنه که...

آرورا:نهههه

آرورا اد رو هل داد،دو شاخه توی شکم آرورا رفت

موهای آرورا سفید شد،چشمای قرمزش دیگه مثل قبل برق نمیزد

ویلیام:ارورااااامایکل نکننننننننن

مایکل:ده بیست سی چهل پنجاه شصت...هرکی که مرد بازندست

محکم دو شاخه رو توی پهلوی وینسنت کرد و جادوشو گرفت

ویلیام:نه وینسنتتتت

مایکل محکم دو شاخه رو توی گلوی فیرا کرد و جادوشو گرفت

گیلدا:بدونکه بدی هیچوقت پیروز نمیشه...اخرش یکی میاد که...

مایکل محکم دو شاخه رو توی کمر گیلدا کرد:بلا بلا بلا..ازینا زیاد شنیدم

ویلیام:مایکل عوضی نکنننننن

مایکل اومد بالای سر رزابلا که از ترس خشک شده بود

ویلیاممایکل اونا دیگه ول کننننناونا هنوز خیلی جوونننننن

مایکل محکم دو شاخه رو توی پلهوی رزابلا کرد و جادوشو گرفت

اشکای لیوای سرازیر شد،شروع کرد بلند هق هق کردن

ویلیام محکم خودشو میزد توی در و دیوار تا راه فرار پیدا کنه و بره اونجا،

ویلیام:مایکل عوضی جرعت داری یه مو ازش کم کننننن

مایکل میخواست دو شاخه رو داخل سینه لیوای بزنه که یه چیزی جلوی ضربه رو گرفت

مارتین جلوی لیوای وایساده بود و با دست دو شاخه رو گرفته بود:نمیزارم...اونو بکشی

ویلیام:افرین مارتینننن مقاومت کننن*و محکم تر خودشو به در و دیوار کوبوند*

دست چپ مایکل مثل یه همزن بزرگ شد،مایکل دستشو توی شکم مارتین کرد،کل دل و روده مارتین با هم مخلوط شد،خون و گوشت به اطراف پاشید

مارتین روی زمین ولو شد
لیوای و ویلیام هم زمان:مارتییییییین

لیوای:چرا اونو کشتی؟؟؟اون که دیگه نگهبان نبود

مایکل:برام مهم نیست که کی باشههرکی که مانع رسیدن به هدفم باشه رو نابود می کنم

ویلیام:مایکل بخدا قسم اگه یه تار مو از لیوای کم شد حلالت نمیکنمممممم

مایکل محکم دو شاخه رو توی گردن لیوای فرو برد و جادوشو گرفت

اشکای ویلیام سرازیر شد:عوضیییییییییییییییییییییییییییییی

ویلیام روی زانوهاش افتاد و شروع کرد گریه کردن

ویلیام:این از بل و سیارا اینم از لیوای و مارتیننننچیزی مونده ازم نگرفته باشین؟؟؟؟

مایکل رو به ویلیام کرد(از پشت دیوار):از نمایش لذت بردی برادر؟

ویلیام:خودت...الفرد...مادر....عمو ها....همتون برین جهنممممم

--------

اینم از این قسمت

اشکم در اومد =_|

نظر بدین



نوشته شده توسط :adrian___sa
دوشنبه 20 شهریور 1396-01:07 ب.ظ

リーヴ♛ァ・アッカ♛ーマン
چهارشنبه 20 دی 1396 08:53 ب.ظ
گلکسی:بعله:||
リーヴ♛ァ・アッカ♛ーマン
چهارشنبه 20 دی 1396 08:46 ب.ظ
گلکسی:اها
پاسخ adrian___sa : مایکل:اها به جمالت:|
リーヴ♛ァ・アッカ♛ーマン
چهارشنبه 20 دی 1396 08:39 ب.ظ
بال اونی که باهاش پرواز می کنن:|
پاسخ adrian___sa : مایکل:عاو.....شما بال ندارید=|البته داریدا ولی نمیشه باهاش پرواز کرد،در عوض خیلی بلند میپرین
リーヴ♛ァ・アッカ♛ーマン
چهارشنبه 20 دی 1396 07:19 ب.ظ
گلکسی:خاب چرا عوضش بالاها کمکمون می کنه ازش مواظبت کنیم؟؟؟
پاسخ adrian___sa : *یه بار دیگه توضیح بده نفهمیدم*
リーヴ♛ァ・アッカ♛ーマン
چهارشنبه 20 دی 1396 07:06 ب.ظ
گلکسی:بیچاره من:|
پاسخ adrian___sa : مایکل:اره^^
リーヴ♛ァ・アッカ♛ーマン
چهارشنبه 20 دی 1396 06:54 ب.ظ
گلکسی:اها
پاسخ adrian___sa : مایکل:و بعله اون مستقیما به قلبت وصله اگه بلایی سرش بیاد بدبخت میشی^^
リーヴ♛ァ・アッカ♛ーマン
چهارشنبه 20 دی 1396 06:23 ب.ظ
گلکسی:اها خاب اگه اون عنکبوت وسط نابود بشه خوده منم نابود میشم؟؟؟
پاسخ adrian___sa : مایکل:هر کابوس یه نشونه خاصداره ،مال تو یه نصفه قلبه
リーヴ♛ァ・アッカ♛ーマン
چهارشنبه 20 دی 1396 06:17 ب.ظ
گلکسی:من بلد نیستم از قدرتم استفاده کنم:|
پاسخ adrian___sa : مایکل:به این فکر کن که میخوای ترس های مردمو جمع کنی
リーヴ♛ァ・アッカ♛ーマン
چهارشنبه 20 دی 1396 06:11 ب.ظ
گلکسی:راستی:/ من نگهبان کابوسم نه؟؟؟
پاسخ adrian___sa : مایکل:اره
リーヴ♛ァ・アッカ♛ーマン
چهارشنبه 20 دی 1396 06:01 ب.ظ
گلکسی:منم ادم می خورم ولی خام:|
پاسخ adrian___sa : مایکل:اینا هم خام میخورن ولی برشته ابدار رو ترجیح میدن
リーヴ♛ァ・アッカ♛ーマン
چهارشنبه 20 دی 1396 05:56 ب.ظ
گلکسی:تاحالا ادم زنده خوردن؟؟
پاسخ adrian___sa : مایکل:بله زیادم خوردن=|...همین لمونی رو نزدیک بود بخورن از دستش راحت شم بابابزرگش نجاتش داد=|روی گریل گذاشتنش تا بپزه بعد بخورنش،برای همین پوستش تیره شده چشماشم لجنیه
リーヴ♛ァ・アッカ♛ーマン
چهارشنبه 20 دی 1396 05:47 ب.ظ
گلکسی:یه سوال ادم خوار هارو می تونم ببینم؟؟؟؟؟
پاسخ adrian___sa : مایکل:مطمعنی؟=|میخورنت ها
リーヴ♛ァ・アッカ♛ーマン
چهارشنبه 20 دی 1396 05:29 ب.ظ
گلکسی:عوض کردن لباس* خاب مایکل کجاست:|؟؟
پاسخ adrian___sa : مارتین:تو اتاقش=|
リーヴ♛ァ・アッカ♛ーマン
چهارشنبه 20 دی 1396 05:15 ب.ظ
گلکسی:اومدن بیرون *اخیش ز این همه تمیزی خوشحالم
پاسخ adrian___sa : مارتین:بلاخره رفتی حموم؟
リーヴ♛ァ・アッカ♛ーマン
چهارشنبه 20 دی 1396 04:52 ب.ظ
گلکسی:رفتن حموم*
پاسخ adrian___sa : *چیزی ندارم بگم*
リーヴ♛ァ・アッカ♛ーマン
چهارشنبه 20 دی 1396 04:46 ب.ظ
گلکسی:چه جالب *همینجوری که ورقه کاغذ نگاه می کرد رفت * *ایندفعه ی ساعت نیم برگشت*کاملا خونی بود همممجججااا* من باید برم حموم:|
پاسخ adrian___sa : مایکل:برو حموم کن=|
リーヴ♛ァ・アッカ♛ーマン
چهارشنبه 20 دی 1396 04:40 ب.ظ
گاکسی:رکورد؟؟؟؟؟؟
پاسخ adrian___sa : مایکل:اره
リーヴ♛ァ・アッカ♛ーマン
چهارشنبه 20 دی 1396 03:50 ب.ظ
گلکسی:خاب^^ رفتن بعد دوساعت برگشتن* کاملا خونی بود* من برگشتم
پاسخ adrian___sa : مایکل:تو که رکورد ادم خوارا رو هم شکوندی=|*دادن یه لیست دیگه بهت*برو اینا رو هم بکش
پ.ن:جنبش یه شهر مخصوص داره پر ادم خوار،جسدای جنبشو می برن اونا بخورن*
リーヴ♛ァ・アッカ♛ーマン
چهارشنبه 20 دی 1396 03:45 ب.ظ
گلکسی:دستخطت خیلی خوشگله:)
پاسخ adrian___sa : مایکل:عا این=|.......ماموریتاتو درست انجام بده بازم برات بنویسم^^
リーヴ♛ァ・アッカ♛ーマン
چهارشنبه 20 دی 1396 03:34 ب.ظ
گلکسی: *محو دستخط مایکل شدن* چشم قربان:)
پاسخ adrian___sa : مایکل:به کجا چنان خیره شدی که دلت را برده است؟:|
#مایکل_شاعر_میشود
リーヴ♛ァ・アッカ♛ーマン
چهارشنبه 20 دی 1396 03:27 ب.ظ
گلکسی:حالا چیکار کنم تا بتونم به جنبش و شما خدمت کنم؟؟
پاسخ adrian___sa : مایکل:برا من کلاس ادبیات نزار رک و پوست کنده میتونی بگی چه گهی میتونم بخورم:/*یه لیست داد بهت*برو اینا رو ترور کن
*دستخط مایکل به طرز زیبایی ارامش بخش بود*
リーヴ♛ァ・アッカ♛ーマン
چهارشنبه 20 دی 1396 03:17 ب.ظ
گلکسی:ممنون
پاسخ adrian___sa : مایکل:خواهش^^
リーヴ♛ァ・アッカ♛ーマン
چهارشنبه 20 دی 1396 03:12 ب.ظ
گلکسی:قبلا اذیتت کردم دیگع
پاسخ adrian___sa : مایکل:خب به عنوان یه رییس خوب و چون با ادب شدی بخشیدمت
リーヴ♛ァ・アッカ♛ーマン
چهارشنبه 20 دی 1396 03:08 ب.ظ
گلکسی:ببخشید
پاسخ adrian___sa : مایکل:برای چی؟=|
リーヴ♛ァ・アッカ♛ーマン
چهارشنبه 20 دی 1396 02:57 ب.ظ
گلکسی:یک سوال سرورم
پ.ن:مایکل اپشن های جدید گلکسیا
پاسخ adrian___sa : مایکل:با ادب شدیا!بفرما
リーヴ♛ァ・アッカ♛ーマン
سه شنبه 19 دی 1396 10:46 ب.ظ
من قانع کننده م مایکل:/
リーヴ♛ァ・アッカ♛ーマン
سه شنبه 19 دی 1396 10:41 ب.ظ
یونیورس:قانع شدم:/
پاسخ adrian___sa : مایکل:ایم قانع کننده
リーヴ♛ァ・アッカ♛ーマン
سه شنبه 19 دی 1396 10:35 ب.ظ
یونیورس: اروم شدن*مگه چیکار کردم؟؟؟
پاسخ adrian___sa : مایکل:هیچکار^^فقط توی جنبشی^^
リーヴ♛ァ・アッカ♛ーマン
سه شنبه 19 دی 1396 10:29 ب.ظ
پ.ن:با این کاری که مایکل می کنه فکر کنم تا عمرم دارم دلم براش نمی سوزه:/
پاسخ adrian___sa :
Cr♛AzYTOm♛BoY
سه شنبه 19 دی 1396 10:28 ب.ظ
همم...هم..هممممممم...مرا به فکر کردن وا داشتی=|
پاسخ adrian___sa : مایکل:*عینک افتابی زدن با پوکر فیس*
 
لبخندناراحتچشمک
نیشخندبغلسوال
قلبخجالتزبان
ماچتعجبعصبانی
عینکشیطانگریه
خندهقهقههخداحافظ
سبزقهرهورا
دستگلتفکر






نمایش نظرات 1 تا 30