دریافت کد نقطه چین شدن دور عکس

fallout world - داستان.-.قسمت سوم
*and all the kids cryed out *pleas stop your scarying me

داستان.-.قسمت سوم

پنجشنبه 13 مهر 1396 11:11 ب.ظ

نویسنده : youn ('3')~
سلم
اینم قسمت سه
عاقااااا من منظورم از روسری تو قسمتای قبل،شال گردن بودددد=|
اشتباه تایپی بوده به بزرگی خودتون ببخشید
ادومههه
-من میخوابم

+باشه...^^*بیرون رفتن از اتاق*

*2ساعت بعد*

؟لیلی.....چرا از پدی خداحافظی نمیکنی؟

+عاخه میخوام بیشتر بخوابه که بهتر شه

*یه موجود سیاه جلوی چشمش اومد.

با ترس از خواب پرید

یه نفر داشت به در لگد میزد.

+لعنتتتت

وسایلشو با سرعت جمع کرد.

قفل خونه رو باز کرد.

کلید رو برداشت و سریع از در پشتی رفت تو حیاط.

دلش نمیومد از حیاط دل بکنه.

اما از در رفت بیرون.

تو سرما میدویید.

نفس نفس میزد.

تو پس کوچه های قدیمی قدم برمیداشت.

کم کم متوجه برف های کوچولو تو هوا شد.

تا به خودش اومد فهمید شخص پشت سرشه.

با سرعت رفت تو یکی از مغازه های قدیمی که درش باز بود.

اوم نفس میکشید.

ریه هاش داشت از درد میترکید.

به لاک های رنگی روبروش نگاه کرد.

چقدر لاک ناخن!

این همه لاک تو بچگیش ارزوش بود!

بچگی......

موهاشوعقب زد.اروم از رو زمین بلند شد و با سرعت به سمت نامعلومی قدم ورداشت.

_لیلی؟

وایساد.

_لیلی؟

به دور و بر نگاه کرد.

_خودتی؟

+ها؟

_لیلی دلم برات تنگ شده

+این صدای.....

_لیلی....چرا فقط دنبال پدی هستی؟پس من چی؟

_هنوز علامت اینفینیت یادته؟

یه ناه به دستای قرمزش کرد.

از توی شصتش،انگشتر کوچیک و استیلی رو دراورد و بالا گرفت.

علامت اینقینیت....مگه میشه یادش بره؟

_لیلی...میخوایم ببینیمت...هم من ....هم جسی.....

اع.....با خودش فکر کرد جسی کیه؟

*صدای دویدن تو کوچه

به خودش اومد و با سرعت توی کوچه ی قدیمی رفت.

دیگه نای دویدن نداشت.

رفت توی ایستگاه اتوبوس.

بقل ایستگاه رو زمین نشست:پدی......

*ساعت ها بعد*

روی تختش لم داده بود.

با موهاش ور میرفت و موبایلش رو چک میکرد.

~لیسا......دوستات اومدن!^^

+پدی؟

~نه..برو ببین

کشون کشون خودش رو به سمت در رسوند.

دختر قد کوتاه تر جیغ زد:لی!!!!!!

+اه......نمیدونم کی هستید ..فقط...من لی نیستم....میشه خودتونو معرفی کنید؟؟

دختری که قد معمولی ای داشت اخم کرد:لیسا؟تو مارو نمیشناسی؟

فکر کرد...هرچه قدر بیشتر فکر میکرد سرش بیشتر درد میگرفت.

در رو محکم بست..

رفت توی اتاقش و درش رو قفل کرد.

~لیسا؟لیسا؟!

گوشاش رو گرفت.

به موبایلش نگاه کرد.

13AM

+کاش یه معجزه رخ میداد...

قطره ی گرمی از اشکش از گوشه ی چشمش افتاد روی موبایلش...

همون موقع متوجه ویبره ی موبایلش شد.


******

پایان این قسمت

قسمت بعد خیلی خوبه*^*

ادامه 4 قسمت



دیدگاه ها : نظرات
آخرین ویرایش: پنجشنبه 13 مهر 1396 11:29 ب.ظ