*and all the kids cryed out *please stop your scarying me
درباره وبلاگ

آرشیو

طبقه بندی

آخرین پستها

پیوندها

صفحات جانبی

نویسندگان

ابر برچسبها

آمار وبلاگ

Admin Logo
themebox

داستان.-.قسمت سوم

سلم
اینم قسمت سه
عاقااااا من منظورم از روسری تو قسمتای قبل،شال گردن بودددد=|
اشتباه تایپی بوده به بزرگی خودتون ببخشید
ادومههه
-من میخوابم

+باشه...^^*بیرون رفتن از اتاق*

*2ساعت بعد*

؟لیلی.....چرا از پدی خداحافظی نمیکنی؟

+عاخه میخوام بیشتر بخوابه که بهتر شه

*یه موجود سیاه جلوی چشمش اومد.

با ترس از خواب پرید

یه نفر داشت به در لگد میزد.

+لعنتتتت

وسایلشو با سرعت جمع کرد.

قفل خونه رو باز کرد.

کلید رو برداشت و سریع از در پشتی رفت تو حیاط.

دلش نمیومد از حیاط دل بکنه.

اما از در رفت بیرون.

تو سرما میدویید.

نفس نفس میزد.

تو پس کوچه های قدیمی قدم برمیداشت.

کم کم متوجه برف های کوچولو تو هوا شد.

تا به خودش اومد فهمید شخص پشت سرشه.

با سرعت رفت تو یکی از مغازه های قدیمی که درش باز بود.

اوم نفس میکشید.

ریه هاش داشت از درد میترکید.

به لاک های رنگی روبروش نگاه کرد.

چقدر لاک ناخن!

این همه لاک تو بچگیش ارزوش بود!

بچگی......

موهاشوعقب زد.اروم از رو زمین بلند شد و با سرعت به سمت نامعلومی قدم ورداشت.

_لیلی؟

وایساد.

_لیلی؟

به دور و بر نگاه کرد.

_خودتی؟

+ها؟

_لیلی دلم برات تنگ شده

+این صدای.....

_لیلی....چرا فقط دنبال پدی هستی؟پس من چی؟

_هنوز علامت اینفینیت یادته؟

یه ناه به دستای قرمزش کرد.

از توی شصتش،انگشتر کوچیک و استیلی رو دراورد و بالا گرفت.

علامت اینقینیت....مگه میشه یادش بره؟

_لیلی...میخوایم ببینیمت...هم من ....هم جسی.....

اع.....با خودش فکر کرد جسی کیه؟

*صدای دویدن تو کوچه

به خودش اومد و با سرعت توی کوچه ی قدیمی رفت.

دیگه نای دویدن نداشت.

رفت توی ایستگاه اتوبوس.

بقل ایستگاه رو زمین نشست:پدی......

*ساعت ها بعد*

روی تختش لم داده بود.

با موهاش ور میرفت و موبایلش رو چک میکرد.

~لیسا......دوستات اومدن!^^

+پدی؟

~نه..برو ببین

کشون کشون خودش رو به سمت در رسوند.

دختر قد کوتاه تر جیغ زد:لی!!!!!!

+اه......نمیدونم کی هستید ..فقط...من لی نیستم....میشه خودتونو معرفی کنید؟؟

دختری که قد معمولی ای داشت اخم کرد:لیسا؟تو مارو نمیشناسی؟

فکر کرد...هرچه قدر بیشتر فکر میکرد سرش بیشتر درد میگرفت.

در رو محکم بست..

رفت توی اتاقش و درش رو قفل کرد.

~لیسا؟لیسا؟!

گوشاش رو گرفت.

به موبایلش نگاه کرد.

13AM

+کاش یه معجزه رخ میداد...

قطره ی گرمی از اشکش از گوشه ی چشمش افتاد روی موبایلش...

همون موقع متوجه ویبره ی موبایلش شد.


******

پایان این قسمت

قسمت بعد خیلی خوبه*^*

ادامه 4 قسمت


نوشته شده توسط :~..:: YuNo ::..~
جمعه 14 مهر 1396-12:11 ق.ظ
نظرات() 

...@aRORa@...
شنبه 15 مهر 1396 06:22 ق.ظ
عرررررررررررررر چ خوفهههههههههه
شت شت شت شت شت شت شت شت شت شت شت شت شت شت شت شت شت ادامههههههههههههادامه
میفهمی ادامه یعنى چییییییى؟


ا
د
ا
م
ه
پاسخ ~..:: YuNo ::..~ : یا امامزاده مارتینo_OچشمO_o
fallouted girl
جمعه 14 مهر 1396 03:02 ب.ظ
یسسسسسسسسسس خیییییییییییییلی خوب بوددد
پاسخ ~..:: YuNo ::..~ : مرسی
fallouted girl
جمعه 14 مهر 1396 02:24 ب.ظ
پانی انی؟؟؟
زود تند سریع بپر سامانه
pani
جمعه 14 مهر 1396 02:05 ب.ظ
آره وایلت جونم^--^از خدامم هست^^
fallouted girl
جمعه 14 مهر 1396 01:50 ب.ظ
شت....
ایننننن چچچچچچه خوبههههههههههههههه
ادامههههههههههههههههههههههه
پاسخ ~..:: YuNo ::..~ : ناموسا؟؟
...SunnY MitAnI...
جمعه 14 مهر 1396 01:04 ب.ظ
پانی اجازه میدی رزابلا رو بیارم تو داستانم؟؟؟
پاسخ ~..:: YuNo ::..~ : عاقا پانی تو ایمو بهم گفت مشکلی نیست:|
pani
جمعه 14 مهر 1396 12:59 ب.ظ
وااایییی یکتاااا این..این محشرهههه@______@
پاسخ ~..:: YuNo ::..~ :
...SunnY MitAnI...
جمعه 14 مهر 1396 12:50 ب.ظ
عالی عالی عالی عالی عالی
پاسخ ~..:: YuNo ::..~ : مرسی^^
リーヴ♛ァ・アッカ♛ーマン
جمعه 14 مهر 1396 12:10 ب.ظ
عالی عالی
پاسخ ~..:: YuNo ::..~ : مرسی*^*
 
لبخندناراحتچشمک
نیشخندبغلسوال
قلبخجالتزبان
ماچتعجبعصبانی
عینکشیطانگریه
خندهقهقههخداحافظ
سبزقهرهورا
دستگلتفکر