تبلیغات

دریافت کد نقطه چین شدن دور عکس

fallout world - داستان*your element* المنت تو قسمت چهارم
*and all the kids cryed out *pleas stop your scarying me

داستان*your element* المنت تو قسمت چهارم

چهارشنبه 10 آبان 1396 09:07 ب.ظ

نویسنده : ΔŁŁØỮŦ gΞŘŁ
سلام
شرمنده خیلی طول کشید
این قسمتو فقط به خاطر اولش نوشتم بقیش زیاد مهم نیست
برین ادامه
___________________________
تاریک
تاریک تر
هنوز هم تاریک تر
تنها چیزی که می بینم...برق چشمای ابیشه
و تنها چیزی که میشنیدم صدای التماسشه..پسر بچه بیچاره
+لطفا!لطفا بزار برم پیشش!اون به من نیاز داره!اون به من نیاز داره تا زنده بمونه!خواهش می کنم بزار برم پیشش!خواهش می کنممممم
----
-هاههه....هاااهوف.....هیچی نیست هیچی نیست...یکی دیگه از اون کابوسای لعنتی بود....ارامش خودتو حفظ کن پسر....هوفف
از تختم بلند شدم،رفتم یه ابی به دست و صورتم زدم،یهو دستم بدجور تیر کشید
-اخخ دستم....فکر کنم دوباره پیچاش سابیده شده....باید یه سر برم چک اپ کنم

هر هفتا قرصمو خوردم و زود رفتم تا لباسامو بپوشم...بلاخره کلی وضیفه دارم که باید انجامش بدم
-------
+صبح به خیر سرورم
-صبحت به خیر

= ا ا اقا برنامه های امروزتون!
ازش برنامه رو گرفتم
-ممنون
با تاسف به برگه ها نگاه کردم....همیشه برادرزادم برام اینارو میورد
+بززززز
بازم این لعنتی
.....وایسا ببینم چی؟
-مگه تورو ننداخته بودم سیاهچال؟؟؟؟؟
+مگه نگفته بودم هیچ زندانی نمیتونه منو نگه داره؟داشتم با نگهبانا حرف می زدم از بس دویدن خوردن تو دیوار منم کلیدو برداشتم فرار کردم
توقع داشتم مخ نگهبانارو بخوره
یه دختر با موهای صورتی قرمز و چشم سبز....گلکسی
گلکسی:خخب امروز چیکار میکنی ناقلا؟
دستمو بالا بردم،به خاطر قدرتم در کنترل روح ها محکم خورد توی سقف
گلکسی:اخخخخ
-من دیگه پادشاه مایکل افتن هستم بم میگی سرورم
و گرنه بلایی سرت میارم که سر ایکس او اوردمشیرفهم شد؟؟؟؟
گلکسی:بلی سرورم
روحشو ول کردم،با شکم خورد زمین
گلکسی:اخخخ مامان جاننن

رسیدم،طبق معمول سرمو انداختم پایین و رفتم داخل
+عا مایکل...خیلی وقت بود بهم سر نزدی بازم مشکلی پیش اومده؟
-دستم تیر میکشه بیا ببین چشه
+دوباره?برو پشت اشعه ایکس ببینیم اینده چه مرگشه
رفتم پشت اشعه ایکس
+عجیبه..هیچیش نیست

-منظورت چیه هیچی نیست؟
+بیا خودتو نگاه کن
رفتم دیدم....راست راستکی هیچی نبود
فقط چنتا اهن که به یه سری تیکه استخون وصل  شدن

+چه خبر از w1؟...خیلی وقته ندیدمش..هنوزم اصرار داره خوب باشه؟
-w1؟....
دوباره خاطراتم فوران کرد
_______________________
باند دستشو محکم تر کردم
-تموم شد...ببخشید نتونستم این تیکشو خوب کنم
+اشکالی نداره برادر تو همه تلاشتو کردی
-اون راست میگفت.....اینقدر ضعیفم که نمیتونم حتی نمیتونم تورو درست حسابی خوب کنم

+نظر اون مهم نیست...مهم اینه ک من و خودت میدونیم از قوی ترین انسان های کل جهانی
سکوت کردم،بغلم کرد
+برادر.....به نظرت می تونیم از اینجا بریم بیرون؟
سرش رو نوازش کردم:اره...یه روزی
=  w1 بیا برای ازمایش
+خب فکر کنم باید برم...خداحافظ برادر

-خداحافظ
________
دوباره به هوش اومدم
-هوف...هوفف
+حالت خوبه؟
-اره...به گمونم...ممنون واسه کمک
+خواهش می کنم
هر موقع کمک خواستی میتونی بیا پیش دانشمند پیر
سمت در رفتم
-خداحافظ.....عمو
در شیشه ایش بسته شد
جردن افتن...دانشمند پیری که همه جنبش عاشقشن....برادر الفرد افتن
عموی عزیزم... تنها کسی که بهم موقع نیاز اهمیت داده....و تنها کسی که حاظر نیستم براش صدامو بلند کنم
وقتی پدرم من و برادرم رو مثل یه اشغال گذاشت توی جعبه...اون بود که برای اولین بار محبت رو نشونمون داد
مارو مثل بچه خودش بزرگ کرد...قویمون کرد...تربیتمون کرد...حتی با اینکه میدونست مجبور نبود
 ______________
ایاتو جلوی در حیاطشون نشسته بود و به جانگو و سیلور که داشتن بازی می کردن نگاه می کرد
یاشیرو هم اونور داشت موهاشو درست میکرد
ایاتو:یاشیرو...این سگ و خرگوش خیلی به هم نزدیکن...انگار خواهر برادرن:)
یاشیرو:وایییی موهاااااام سوختتتتتتتتتتت
ایاتو زد توی سر خودش:ای بابا بازم که موهاتو سوزوندی اومدم
یه چوب رو برای جانگو پرت کرد و رفت پیش یاشیرو
جانگو رفت تا چوبو بیاره،همون موقع یه گربه  دوید دنبال سیلور
جانگو بی خیال چوب شد،پرید روی گربه و شروع کرد گاز گرفتنش
گربه سیاه چنگ مینداخت و جانگو همینطور گازش می گرفت
ایاتو اومد تو حیاط:ای بابا باز چی....هیییییی
یکهو یه نور سفید دور گربه و جانگو گرفت
بجای جانگو یه پسر با پوست و موی سفید، و بجای گربه یه پسر با پوستی کمی تیره تر و موهای سیاه ظاهر شد،هردو زخمی شده بودن
جانگو:هیییی دوباره ادم شدم
گربه:هوی سگ چوپان برو کنار بزار برم ناهارمو بخورم
جانگو: فکر کردی کی هستی که میتونی بیای و خواهر مادر مردمو بخوری؟؟؟؟
گربه با یه اشوه خاصی گفت:هه!من اولیورم!
یه گربه اشراف زاده!اصل و نسب من...
جانگو:بلا بلا بلا
نگفتم فیس بده
اولیور پنجه هاشو بالا اورد:با چه جرعتی پریدی وسط حرفم؟؟؟؟؟
-اولیور!بیا اینجا پسر
اولیور:هه...حالا ببین چیکارت می کنم
اولیور رفت سمت یه دختر که سوار موتور سیکلت بود
اولیور:مائو جون صاحب جون نگا کن سگه باهام چیکار کرد
مائو(صاحب اولیور):کی اینکارو کرده؟؟؟
ایاتو اومد جلو:ببخشید ولی گربتون نزدیک بود خرگوشمو بخوره!

مائو:چی میگی برای خودت؟اولیور کوچولوی بی ازار من همچین کاری نمیکنه
اولیور دوباره به شکل یه گربه سیاه ظاهر شد و خودشو توی بغل مائو مالوند
ایاتو:لطفا دفه بعدی مواضب گربت باش اینورا نیاد

مائو:کاپوچینو هم بیارم برات؟گربست دیگه کاریش نمیشه کرد
اولیور رو گذاشت توی سبد موتورش و حرکت کرد
اولیور:چ....سگ
جانگو:چ...گربه
ایاتو:میتونی برام توضیح بدی که چطوری انسان شدی؟
جانگو:خودمم نمیدونم چرا ولی یهویی من و سلیور انسان میشیم

دور سیلور هم همون نور سفید گرفت،یه دختر با پوست کرمی و موهای قهوه ای ظاهر شد
سیلور:جانگو باورم نمیشه دوباره با یه گربه جنگیدی
جانگو:خب من وضیفمه تا وقتی زنده ای..
سیلور:وایی خدااا چه رمانتیککک
جانگو:این کجاش رمانتیک بود؟؟؟
_________________
خب اینم از این قسمت
اخرش خیلی چرت در اومد.....
برای ادامه 4 نظر غیر تکراری



دیدگاه ها : تا از 4 تا
آخرین ویرایش: پنجشنبه 11 آبان 1396 04:07 ب.ظ



نمایش نظرات 1 تا 30