دریافت کد نقطه چین شدن دور عکس

fallout world - داستان*your element* المنت تو قسمت هفتم
*and all the kids cryed out *pleas stop your scarying me

داستان*your element* المنت تو قسمت هفتم

جمعه 29 دی 1396 08:25 ب.ظ

نویسنده : ΔŁŁØỮŦ gΞŘŁ
سلامم^^
اینم از این قسمت داستان
برین ادامه

_______

- واااوبرادر فرض کن میخوایم بریم دنیای بیرونhttp://mihanblog.com/public/public/rte/images_new/smiles/8.gif

خیلی خوشحال بودم

بلاخره قراره از اینجا بریم بیرون

میریم یه جایی که دیگه شکنجه نمیشیم

به برادرم نگاه کردم،لباس قرمز خیلی به اون چشمای قرمزش میومد

من خیلی برادرمو دوست دارم،بیشتر از جون خودم،خوشحالم که لبخند میزنه

از چندتا اتاق رد شدیم،توی هر اتاق عده ای ادم غریبه بودن که بد بهمون نگاه میکردن،از ترس دست جردن رو گرفته بودم

برام عجیب بود،دنیا اینقدر بزرگه؟

بعد از چند بار رد شدن از هزارتا اتاق بلاخره به یه اتاق خیییلی بزرگ رسیدیم که توش پر چندتا وسیله بزرگ بود که چرخ داشتن

-اینا چین؟

m2:توی یه کتاب دربارشون خونده بودم...بهشون میگن ماشین

عمو برامون درباره ماشین و طرز کارش برامون توضیح داد،خیلی مرد خوبیه

روی صندلی های ماشین نشستیم،خیلی نرم بود

یهو ماشین لرزه شدیدی رفت،ترسیدم و برادرم رو بغل کردم

ماشین شروع کرد حرکت کردن،عجیب بود که ما تکون نمیخوردیم!

-برادر ببین چه باحاااال*^*اگه از اینا داشتیم نمیخواست تا اخر راهرو بدویی*^*

یهو ماشین به سمت بالا حرکت کرد

جردن:نترسید توی سراشیبی ایم

سقف ساختمون باز شد،از پنجره بیرون رو نگاه کردم،انگار روی یه پارچه سیاه اکلیل ریخته بودن

منظره خیلی قشنگی بود

-برادر نگاه کن بالای سرتو!

m2:پس اسمون اسمون که میگفتن اینه

-خیییییلی خوشکلههه 

ماشین وارد یه جای شلوغ شد،پر ساختمونای بلند و کوتاه با چراغ های رنگارنگ

منظره خیره کننده ای بود

بعد از یه راه دراز به یه قصر خیلی بزرگ رسیدیم

دور و بر قصر با زمرد تزیین شده بود،انعکاس سبز زمرد روی نقش های سنگ مرمر سفید قصر کاری میکرد ادم بخواد تا عمر داره بهش نگاه کنه

دست برادرم رو گرفتم،اون هم دست جردن رو

رفتیم داخل،اونقدر ادم بود که نمیتونستی بشماری!

m2:چقدر ادم!

اصلا به این دقت نکرده بودم که عمو یه لباس اشرافی سیاه پوشیده بود

جردن:خب پسرا شما رسما وارد یه مهمونی سلطنتی شدین^^همینجا بمونین تا من برم یه اب میوه ای چیزی بیارم بخورین

جردن رفت

-اینجا خیلی بزرگه....ادماش زیادی بزرگن...از اینجا میترسم

m2:نمیبینی دَب(مخفف w1)؟؟؟این فرستمونه!اگه اینجا فرار کنیم پیدامون نمیکنن!ازاد میشیم

میخواستم یه حرفی بزنم که یهو سمت مردم دوید

-ام دو صبر کننن!

دویدم دنبالش،ولی انگار توی مردم گم شده بود

حواسم به جلوی پام نبود برای همین مدام به پای این و اون میخوردم

-ببخشید!اخ...معذرت میخوام!

یهو بنگگگگگ

محکم پرت زمین شدم

-اخخ سرم....این کی بود دیگه؟@_@

به جلوم نگاه کردم،یه دختر هم اندازه من با یه لباس اشرافی سبز افتاده بود زمین و سرشو گرفته بود،یه تاج کوچیک هم روی سرش بود

چشماش....طوری بود که دلم میخواست توشون غرق شم

--------

عجیب بود،تاحالا تو کل مهمونیای اشرافی همچین پسری ندیده بودم

موهای سورمه ای،چشمای ابی،لباس سیاه و ابی.....انگار نقاشیم ادم شده

چشم توی چشم بودیم،مثل ادمایی که تاحالا دختر ندیدن نگاهم میکرد

انگار فهمید چی تو فکرم میگذره

+ب ب ببخشید...داشتم دنبال برادرم میدویدم ندیدمت@_@

چه عجب رسمی حرف نمیزنه!

-اشکالی نداره به افتادن عادت کردم

دستشو جلوم دراز کرد،تا حالا کسی جز برادرم اینکارو نکرده بود

+نمیخوای بلند شی؟

دستشو با لبخند گرفتم و بلند شدم

-پرنسس حالتون خوبه؟@_@

-بله خوبم نگران نباشید^^

+پ پ پ پ پرنسس؟؟؟؟؟

-اره،من پرنسس سیارا اراعه(rae) افتن هستم^^

یهو تعظیم کرد،لحن حرف زدنش تند شد

+ببخشیدنفهمیدم شما پرنسسید بهتون بی احترامی کردم@_@!پوزش منو قبول کنیدددد

اروم خندیدم

-اشکالی نداره!نمیخواد ناراحت باشی،نمیدونستی.....من اسممو گفتم،اسم تو چیه؟

+اسم من؟.....اها!

خم شد

+من w1 هستم سرورم!رعیتی در خدمت شما

دبلیو یک هم شد اسم؟

-منظورم اسم واقعیت بود

+خوب اسم واقعیم همینهالبته وقتی ساختنم منو ویلیام صدا زدن

هیچی نفهمیدم جز اینکه اسمش ویلیامه

چه اسمی*^*

=سیاااااااااا

مهمونی خراب کن اومد:/

=این پسره کیه؟؟>:| پرنسه؟کنته؟نکنه ارله>:|

-ارام باش ادموند فقط یه دوسته-_-

+ام....ایشون کین؟._.

تا خواستم حرف بزنم ادموند شروع کرد تعریف کردن از خودش-_-

ادموند:من انتونی ادموند افتن هستم شاه ایندهو این خانومی که می بینین

اینو گفت یهو جوگیر شد و کمرمو گرفت

ادموند:قراره همسر اینده من باشه^^

+نه اگه من زودتر بگیرمش^^

جونم؟؟؟؟

ادموند:واااات؟؟؟؟>:|

-کم کم داره ازت خوشم میاد

یهو صورتش توهم رفت

+ب ببخشید من باید برم دنبال برادرم...

اینو گفت و یهو شروع کرد دویدن

ادموند:هوی صبر کن!من میدونم کجا رفته! >:|

_____________

این از قسمت

و عاشقانه سیارا و ویلیام

امیدوارم از این قسمت هم خوشتون اومده باشه^^

اول قرار بود این قسمت داستان تموم شه ولی ماجرا ها طول داد:|

حالا لطفا نظر بدین




دیدگاه ها : نظرات
آخرین ویرایش: جمعه 29 دی 1396 08:31 ب.ظ