تبلیغات
fallout world - داستان*your element* المنت تو قسمت هشتم(پارت یک)
*and all the kids cryed out *please stop your scarying me
درباره وبلاگ

آرشیو

طبقه بندی

آخرین پستها

پیوندها

صفحات جانبی

نویسندگان

ابر برچسبها

آمار وبلاگ

Admin Logo
themebox

داستان*your element* المنت تو قسمت هشتم(پارت یک)

سلام^^
میهن بلاگ ارور میده برای همین مجبورم این قسمتو دو پارت کنم
برین ادامه

____

**W1

-اممم! ام کجایی؟؟؟؟

فقط میدویدم و داد میزدم،اصلا نگاه نمیکردم که دارم کجا میرم

-ام اگه صدامو میشنوی جوابـ

تق،پیش پا خوردم و افتادم زمین

به دور و برم نگاه کردم،از مهمونی رنگارنگ وارد به راهروی تاریک با نور قرمز شده بودم

شبیه ازمایشگاه بود،منو یاد خاطرات دردناکم مینداخت

یکهو یه دست سنگین روی شونم احساس کردم

=هی کوچولواینجا چیکار میکنی؟

بالای سرمو نگاه کردم،یه مرد با موهای نسبتا ژولیده و دندونای تیز شونمو گرفته بود

-بـ بـ ببخشید.....مـ من دنبال برادرم هستم و ....فـ فکر کردم اینجا میتونم پیداش کنم

محکم شونه هامو گرفت

مرده:فکر کنم بدونم کجاست

به نظر مرد مهربونی میومد

-واقعا؟

یکهو محکم منو به دیوار چسبوند

مرده:توی شکم من

ار ترس داد زدم...شاید یکی صدامو شنید

.....ولی کسی نیومد

خواست دندونای تیزش رو توی شونم فرو کنه که

*بیژژژژژژژژ* (صدای لیزر)

مرد ولم کرد و از درد روی زمین به خودش پیچید

+دَب بدو!

باورم نمیشه،ام بود!با یه دختر و یه پسر که نمیشناختم

خواستم بدوم سمتش که مرده دندوناشو تا ته توی پام فرو کرد

-اییییییییی×_×

×ای نفس کششششششش

یهو دور مرده چندتا بازوی سورمه ای پیچید

یک بازوی سبز ابی از دور حلقش پیچید،کمبود نفس کاری گرد پامو ول کنه

سیارا:بدو ویل!

همه با هم دویدیم توی راهرو

مرده:هی عوضیا وایسین من گشنمههه

یهو سیارا وایساد و جلوی مرد انگشت وسطش رو بالا گرفت

سیارا:گمشو باوا!

و همه دویدیم توی راهرو

ادموند:هوفف....پسر تو اینجا چیکار میکردی؟؟؟نزدیک بود خورده بشی!

-من دنبال ام بودم.....یهو سر از اونجا در اوردم

ام:تو....اومده بودی دنبال من؟

پسر چشم قرمز:اها پس داداشت اینهچه شبیه هم هستین!

دختر چشم قرمز:چه کاوایی هستین

-اوم...میتونم بپرسم شما کی هستین؟

پسر:من اد میدفورد هستم و ایشون ارورا روبی میدفورد هستن

ارورا:ما دختر خاله پسر خاله این خانوم خانوماییم

-اها....راستی ام

ام:هوم؟

-یه سوال داشتم...*انگشت وسطمو بالا اوردم* این یعنی چی؟

ام یکهو قرمز شد

همه زدن زیر خنده

-چرا میخندین؟جکه؟

ام سرمو ناز کرد:بهتره ندونی و از ذهنت پاکش کنی......فحشه.////.

وایییی@-@یعنی فحش داده بودم؟؟؟

-ب ب ب ب ببخشیدددنمیدونستممم

ادموند:خدایی نمیدونی یا داری ایسگا میگیری؟؟

سیارا:ببخشید تقصیر من بود من یادش دادم

....خیلی قشنگ میخندید،دلم میخواست بیشتر بخنده

باید یه کاری میکردم

-ام

ام:باز فحش جدید یاد گرفتی؟

با هردوتا دست انگشت وسطمو به سمت ام گرفتم

ام مثل یه توت فرنگی قرمز شده بود

آرورا:واییییییی

همه زدن زیر خنده،ولی من حواسم فقط به پرنسس بود

عخی....چه خنده نازی داره

+شما اینجایین یه ساعت دارم دنبالتون میگردم؟؟؟؟

جردن اومد،داشت نفس نفس میزد

-عمووو

چسبیدم به پاش

جردن:ویلیام چرا پات اینجوری شده؟؟

ادموند:میخواستن بچتو بخورن ما نجاتش دادیمیه تشکر کنی بد نیست

سیارا محکم با کفشای پاشنه بلندش روی پای ادموند پا گذاشت

سیارا:منظور داداشم این بود که خوشحال شدیم به موقع رسیدیم اقای افتن

جردن برای ادموند و سیارا تعظیم کرد،فهمیدم همو میشناسن

ایول!اینجوری شاید بیشتر بیایم اینجا!

جردن:ما دیگه باید بریـ

ام:جردن حد اقل بزار یه عکس یادگاری بگیریم!

جردن:فکر خوبیه^^همه باییسین کنار هم

خواستم برم سمت سیارا و کنارش وایسم که ادموند باز غیرتی شد

ادموند:من ادم خوارم الان میام میخورمتتتت

اد اومد شونه من و ام رو گرفت:بدویین الان میاد با قاشق چنگال خیلی مجلسی میخورتمون

همه شروع کردیم خندیدن

جردن:گرفتمچه عکس کیوتی هم شدهخب پسرا ما باید بریم

رفتم سمت سیارا،چشمامو بستم و بغل کردم

چه محکمه.....

چشمامو باز کردم،ادموندو تو بغلم دیدم که با اخم داشت نگاهم میکرد

ارورا:واییی خدا میکاییل دمت گرم چه داداش باحالی داریییی

ادموندو ول کردم و لباسامو تکوندم

بعد از کلی خداحافظی با جردن سوار ماشین شدیم....دوباره برگشتیم به همون ازمایشگاه مزخرف

جردن:خوب...اگه قول بدین بچه های خوبی باشین یه بار دیگه هم میبرمتون

رفتیم توی سلول....چرا یادم نبود دشویی نرفتم؟._.

همون لحظه الفرد اومد داخل

افرد:اوه گاد امروز روز افتضاحی بود....چته یک؟-_-

-دشویی._.

الفرد:*زدن در سر خود*اوکی بیا-_-

رفتیم و برگشتیم

(پ.ن:انتظار دارین کل دشویی رفتنشو توضیح بدم؟=| )

الفرد:دو اون کیوب رو بده میخوام بازی کنم یکم اعصابم بهتر شه

ام:بیا بگیرش

الفرد دستشو بین لیزرا کرد تا کیوب رو از دست ام بگیره،ولی ام دستش رو کشید و

*بیژژژژژژژ*نور شدیدی اتاق رو فرا گرفت

پرت شدم سمت دیوار

__________

این از پارت یک^^

ادامشو برین تو پارت دو بخونین



نوشته شده توسط :adrian___sa
پنجشنبه 5 بهمن 1396-05:35 ب.ظ
نمیخواد ()