تبلیغات

دریافت کد نقطه چین شدن دور عکس

fallout world - داستان*your element* المنت تو قسمت هشتم(پارت دو)
*and all the kids cryed out *pleas stop your scarying me

داستان*your element* المنت تو قسمت هشتم(پارت دو)

پنجشنبه 5 بهمن 1396 05:38 ب.ظ

نویسنده : ΔŁŁØỮŦ gΞŘŁ
*توجه*
این قسمت به شدتتتت مهمه
حتی اگه داستانو نمیخونین لطفااا اینو بخونین
*شرح میده که چرا مایکل از ویلیام بدش میاد*

چشمامو باز کردم،الفرد در حالی که به شدت داشت ازش خون میومد روی زمین بی هوش افتاده بود

-ام خوبی؟

ام:دب!دستاش!برو دستشو بردار و قفلو باز کن!

-ولی اون...

ام:میبینی الان فرصتمونه!برو برش داررر

-ولی اون...خیلی زخمی شده....نمیتونیم همینجوری ولش کنیم

ام:به جهنم!کی به اون اهمیت میده!بدو دستشو بردار تا بیدار نشده!

رفتم سمت الفرد...جلوش نشستم

ام:دب نه....فکرشم نکن

دستامو روی الفرد گذاشتم و سعی کردم ترمیمش کنم

ام گریش گرفت

ام:دب لطفا دستشو بکن!...التماست میکنم...این تنها شانسمونه

زخمای الفرد کم کم داشت خوب میشد

ام:دب احمق دارم میگم نکنننن

الفرد خوب شد

الفرد:اخ....چیشد

-حالتون خوبه؟...سعیمو کردم تا درمانتون کنم

انگار الفرد زیاد خوشش نیومد

الفرد:شماها!با اینکه یه دفه بهتون هشدار داده بودم بازم سعی کردین منو بکشین؟؟؟

-چی؟...م م منکه کمکتون کردم

الفرد:منکه میدونم همش جزو یه نقشه بوده موش کوچولو

ام:دب بدوووو

خواستم بدوم ولی

*بیژژژژژ*

پای راستم نصف شد

از شدت درد به خودم پیچیدم

ام:ولش کن اونکه پناهی نکردهههه

الفرد:و تو!....تو مغز متفکری مگه نه؟

با جادوش ام دو رو گرفت و پنج بار محکم کوبوند به سقف و زمین

پنج بار دیگه هم محکم کوبوندش به دیوار

ام از درد داد میزد،دیوار و سقف و زمین پر خون شده بود

با یه ضربه نهایی توی زمین کمر ام شکست

داشتم از ته دل گریه میکردم

ام:ل....لطفـ

تا خواست حرفشو ادامه بده *بیژژژژژژژژ*

یه اشعه به شکمش خورد و یه سوراخ بزرگ ایجاد کرد

ام بیهوش شد

 -نهههه داداااش

الفرد با جادو منرو هم گرفت

الفرد:برای تو برنامه جداگونه ای دارم

و با جادوش منو برد سمت اتاق ازمایش

نباید این اتفاق میوفتاد!باید میرفتم سمت ام!اون خیلی زخمی بود

-نههههه!لطفا!لطفا بزار برم پیشش!اون به من نیاز داره!اون به من نیاز داره تا زنده بمونه!خواهش می کنم بزار برم پیشش!خواهش می کنممممم

ولی گوشش نمیشنید

با جادو منو به صندلی بست،دست و پا میزدم تا شاید بتونم خودمو ازاد کنم و ام رو خوب کنم،ولی فایده نداشت

الفرد:....اگه بخوای میتونی درخواست کمک کنی

و روشو اونور کرد

با تمام قدرت داد زدم

-کمککککک..........یکی کمک کنهههههه

یک دقیقه گذشت.....

الفرد با ترسناک در حالی که یه امپول دستش بود سمتم اومد

الفرد:ولی هیچکی نیومد!

امپول رو وحشیانه تا اخر وارد زخم پام کرد

از درد نعره زدم

الفرد:این امپولی که بهت زدم سیستم دفاعیتو اندازه داداشت پایین میاره

*بیژژژژ*

دستم در اثر لیزر قطع شد

همینطور با لیزر شروع کرد تیکه تیکه کردنم

داد میکشیدم ولی کسی نمیومد

دیگه نفسای اخرم بود

تازه به بی رحمی واقعی دنیا پی بردم

ولی....با بیاد اوردن خنده های ام و سیارا یه چیز مهم یادم اومد

درسته دنیا بی رحمه...ولی این بی رحمی زیبایی های خودشو داره

چشمامو بستم

وقتی چشمامو باز کردم توی ازمایشگاه نبودم

روی یه تخت بودم و کل بدنم سالم بود

-من....کجام؟

جردن از در اومد داخل:خداروشکر بیدار شدی...حالت بهتره؟

-عمو؟ام کجاست؟من کجام؟

جردن:شما توی خونه منین....الفرد تیکه های باقی موندتونو برام توی جعبه فرستاد و من سعی کردم درستتون کنم

-عمو ام کجاست؟حالش خوبه؟

جردن:توی پذیرایـ

دویدم از اتاق بیرون

ام در حالی که سرش باند پیچی شده بود توی پذیرایی ساکت نشسته بود

-اممم!تو حالت خوبههه

ام:تو؟

شکه شدم...چرا مثل همیشه نگفت دب؟

ام بلند شد و وایساد:میدونی چه غلطی با زندگیمون کردی؟؟؟

-ام تو واقعا حالت خوبـ

ام داد زد:فقط باید دستشو میکندی احمققق!ولی چیکار کردی؟؟؟خوبش کردی!!!

-ام من نمیتونستم زخمی ولش کنم

ام:معلومه نمیتونی!چون یه احمقی!به لطف تو این بلا سرم اومد!یه استخونم توی بدنم نمونده!یه چشمم که از کار افتاده!

اشک توی چشماش جمع شد

توی دستش لیزر جمع کرد:همش تقصیر توعههههههه اشغال

...واقعا همش تقصیر من بود؟

گریم گرفت

-من فقط داشتم سعی میکردم کار درستو انجام بدم

ام خواست بهم لیزر بزنه،چشمامو بستم

ولی بهم نخورد

چشماو باز کردم،جردن با یه سپر جلوم وایساده بود

جردن:میکاییل اوما افتن همین الان بابت حرفایی که زدی معذرت خواه کن

ام:من دیگه میکاییل نیستم میکاییل اسم فرشتست!من مایکلم!رییس اینده جنبش قلب سرد!!!!

ام دوید سمت یه در و رفت بیرون

جردن:......زده به سرش....ویلیام تو خوبی؟

هنوز داشتم گریه میکردم...واقعا اینقدر از من بدش میومد؟

____

+اقای مدیر....اقای مدیر

-ها؟....او سلام بچه ها...خواب رفتم؟

یاشیرو:بعله 

-ببخشید زیاد رفتم توی فاز داستان...تک تک خاطره هام زنده شد

اون روز...اون روز که فهمیدم مایکل واقعا کیه

اون روز جردن برای اینکه حالمو بهتر کنه منو برد سمت قلعه اد....ولی قلعه ریخته بود

اون روز زیر تک تک سنگ های قلعه رو گشتم تا شاید از دوستام اثری پیدا کنم،ولی چیزی نبود

بعدش رفتیم سمت قلعه سیارا....ادموند بود ولی اثری از سیارا نبود،بهم گفتن که سیارا رو دزدیدن

اون روز غم انگیز ترین روز عمرم،دقیقا بعد از شاد ترین روز عمرم بود

و همشم تقصیر یه چیز بود....خودخواهی فرشته

___________

اینم از این قسمت/پارت ^^

امیدوارم لذت برده باشین و کنجکاویتون درباره این دوتا داداش برطرف شده باشه

حالا نظر بدین^^^^^^




دیدگاه ها : نظرررر
آخرین ویرایش: پنجشنبه 5 بهمن 1396 05:48 ب.ظ