تبلیغات
fallout world - داستان*your element* المنت تو قسمت دهم(پارت دو)
داستان*your element* المنت تو قسمت دهم(پارت دو)
حرفی ندارم
بیاین بخونین

-------

الگوریتم حمله مایکل دقیقا همون بود

ویلیام جا خالی میداد

چب،بالا،پایین،راست

این الگو رو تکرار میکرد،حتی یه خراشم بر نداشته بود

کاترینا:چرا ما پوکر وایسادیم؟؟ما قدرتای المنتا رو داریم!

هکتور:بریم با پادشاه بجنگیممم

هرکدوم یه اسلحه المنت رو ظاهر کردن

در همون حالی که ویلیام داشت حواس مایکلو پرت میکرد اونا بهش شلیک میکردن

تا مایکل میومد به یکیشون شلیک کنه ویلیام با قدرتش میکوبوندش به دیوار

یکهو مایکل دیگه کاری نکرد،زانوشو گرفت و نفس نفس زد

عرق از صورتش چکه میکرد و صدای نفسش اتاقو پر کرده بود

اریادنه:بیاین کارشو بسازیم!

ویلیام:نه وایسا

اینو گفت،سمت مایکل رفت و یقشو گرفت

ویلیام:برشون گردون

مایکل پوزخند زد:اونا دیگه بر نمیگردن

ویلیام:نقطه ضعفتو میدونم میگم برشون گردونننن

مایکل:هرچقدر میخوای سر من خالی کن...حد اقل به افتن شدنت کمک میکنه

ویلیام محکممم مایکلو به دیوار پرت کرد،به خاطرضربه بی هوش شد

بچه ها از خوشحالی جیغ و داد کردن

ولی ویلیام خوشحال نبود....سرش پایین بود و موهاش جلوی صورتش

یکهو یه چیزی توجهشو جلب کرد

اون مرواریدای توی گردن مایکل.....رنگاشون اشنا بود

ویلیام:فهمیدم

مروارید هارو برداشت و محکم زد زمین

مرواریدا شکستن،رنگشون مثل مروارید معمولی شد

جونگهی:چرا شکوندینشون قشنگ بودن!

ویلیام:امیدوارم کار کنه

چراغا شروع کردن روشن خاموش شدن

حیوونا مثل وقتی که زلزله میاد شروع کردن داد و بیداد و رفتن بغل صاحباشون

ورونیکا:بدبخت شدیممم خاک بر سرمون شدددد جنا حمله کردنننن

یهو یه موجود که چشماش مثل پارازیت تلوزیون بود پشت ویلیام ظاهر شد

دست موجود از آرنج به پایین سیاه بود،موهای پسرونه ای داشت ولی از مژه هاش میشد فهمید دختره

ناخون های تیزشو روی شونه ویلیام گزاشته بود

موجود به زبون عجیبی یه چیزی به ویلیام گفت،ویلیام بعد شنیدن حرف لبخند زد

موجود غیب شد

یکهو صدای خنده چندتا دختر و پسر اومد

از مروارید ها چندتا روح در اومد،روح ها اینور و اونور میرفتن و میخندیدن

جین:یا نه تن ال اکسو

یهو روح ها رفتن سمت حیوونا

نور کور کننده ای اتاق رو گرفت و یکهو

*بومممممم*

همه محکم پرت شدن توی دیوار

-ازاد شدیممم!

همه به سمت صدا نگاه کردن،المنتا بودن!

تیلور:واهااااات؟؟

لیوای(وایولو) گیچ به اطراف نگاه میکرد،دنبال یه نفر بود

رزابلا(پکوری) هم همینکارو میکرد

رز:لیواییی!

و محکم لیوایو بغل کرد

الکساندر فرقی با دوران خرگوشیش نکرده بود جز اینکه موهاش مشکی بود

امی محو الکساندر شده بود

کاتانا(مل):عخییی یکی اینجا عاشق شده

آرورا(ورونیکا):من هنوز بسکوییت میخوامم

اد(هوگو)یه بسکوییت از جیبش در اورد و به آرورا داد:بیا

یهو وینسنت(پاول) و گیلدا(ماکا) شروع کردن دست زدن

وینسنت:گلاب گلاب کاشونه

گیلدا:ماشالا

وینسنت:عروسی کربین جونه

کربین(جانگو) قرمز شد:چیه؟؟؟نمیتونم بغلش کنم؟

گیلدا:بغل مجازه ولی جان من جلو بچه ها کیس نکنین

ویلیام خودشو گرفته بود تا گریش نیاد...همه اونایی که جلوش چون دادن دوباره پیششن

لیوای تازه متوجه باباش شده بود

لیوای:بابا

ویلیام دستاشو باز کرد

لیوای محکم پرید ویلیام

ویلیام سر لیوایو بوسید،دیگه نمیتونست گریشو کنترل کنه

هق هق میکرد و سر لیوای رو نوازش میکرد

لوییس:نمردیم و گریه کردن نگهبان ابم دیدیم

بچه ها سمت المنتا رفتن و تا میتونستن سوال پیچشون میکردن،میدونی خیلی حرفه وقتی 13تا افسانه جلوت وایساده باشن

ولی کربین توی فکر یه چیز دیگه بود

سمت مایکل رفت و جلوش نشست

کربین:این توی خوابمم بود و میگفت بچم......یعنی واقعا پدر منه؟

یکهو مایکل چشماشو باز کرد و با لگد کربینو اونور پرت کرد

یکهو درد عمیقی توی پهلوش احساس کرد

مایکل:گاد دم اتتتت

کربین با تعجب به مایکل نگاه میکرد

مایکل با هزار زور خودش رو بلند کرد و با تمام توان بیرون از قلعه دوید

گیلدا:خبب واقعه بزرگ هم تموم شد!هوفف راحت شدیم

کربین بهشون نگاه کرد:فکر نکنم هنوز واقعه بزرگ تموم شده باشه...

-------

مارتین:ماری ادم شدیممم

بن:جوخه جاسوسی برگشتهههه

*پققق*صدای باز شدن در اهنی راهرو اومد

مایکل در حالی که به دیوار تکیه کرده بود داشت توی راهرو میرفت،با هر قرمش یه لکه خون ازش بجا میموند

مارتین:عمووو

مایکل:مارتین.....*سرفه*

یهو دستش ول شد،مایکل سریع دوید و شونشو گرفت

مایکل درحالی که چشماش خمار میزد:جردن....منو بر پیشش

مارتین:چشم....بچه ها برین راه رو باز کنین

سپیتا و بن و ماری مردمو کنار میزدن و مارتین مایکلو از بینشون رد میکرد

مایکل:مارتین....

مارتین:لطفا حرف نزنین انرزیتون میره

مایکل:ببخشید که کشتمت....تو برادرزاده خیلی خوبی هستی

مارتین بی اراده لبخند زد

------

لوسیفر توی اتاقش بود و داشت با زنگوله روی دمش بازی میکرد

یکهو یه روح سیاه که دندونای تیزش از دهنش بیرون زده بود از دیوار بیرون اومد

لوسیفر:میوووتو کی هستی؟؟؟

روح خیلی سریع وارد بدن لوسیفر شد

گوش و دم لوسیفر غیب شد...لمونی شده بود

لمونی به دستاش نگاه کرد:من...دوباره ادم شدم!

اینو گفت و دوید توی راهرو:باید به آدام بگممم

از شانسش آدام توی راهرو داشت با مائو صحبت میکرد

لمونی رفت پشت ادام و زد روی شونش:آدام آدام ببین!

آدام ترسید،از دستش یه اشعه در اومد و خورد توی دل لمونی

لمونی خون بالا اورد

مائو:شتتت ادام چیکار کردی؟؟؟

لمونی:فقط...میخواستم بگم....ادم...شدم

و افتاد روی زمین

آدام صدای لمونی رو شناخت

آدام:شت شت  شتتت من چیکار کردم

و روبروی لمونی نشست و شروع کرد تکون دادنش:لوسیفر لوسیفر بیدار شووو

سرش رو گذاشت روی قلب لمونی......نمیزد

آدام احیا قلبی برای لمونی انجام داد،ولی فایده ای نداشت

اشک توی چشمای ادام جمع شد،صداش دورگه شده بود

آدام با یه صدای التماس مانند داد زد:احمق بیدار شووو!

خون لمونی زمین رو پر کرده بود

آدام به لمونی تنفس مصنوعی میداد و بعدش  احیاء قلبی...هیچکدوم فایده ای ندارن

اگه آدام یکم دیگه فشار میداد به احتمال زیاد قفسه سینه لمونی میشکست

مائو سمت اتاقش رفت

مائو:زکککک

زک داشت مینوشت:چیشده؟

مائو:نفرینت جواب داد!

زک:جونم؟؟؟

مائو:لوسیفر مرد!خونش مثل دریاچه روی زمین ریخته

زک:ایوللل!آدام چطوره؟

لبخند روی صورت مائو محو شد

مائو:....داره گریه میکنه و فحش میده....درکش میکنم.....وقتی فهمیدم لوییس مرده همینجوری بودم

زک:اینقدر ناراحته؟....

مائو:اره....داره هی داد میزنه بیدار شو و بهش تنفس مصنوعی میده

زک:.....من چیکار کردم

زک یه کتاب قطور از زیر تختش در اورد

مائو:تو این وضعیت میخوای کتاب بخونی؟؟

زک ورق زد تا رسید به بوکمارکش

مدادش رو برداشت و اسم لوسیفر رو خط زد و زیرش به یه زبون نا مفهوم نوشت

زک:ترجیح میدم با لوسیفر خوشحال باشه تا اینکه با من افسرده....امیدوارم جواب بده

------

آدام دستشو روی قلب لمونی گزاشت

آدام:لطفا بیدار شو....

یهو دستش شروع کرد برق زدن

زخم لمونی ترمیم شد

آدام:چ...چی؟

یکهو پوست لمونی شروع کرد روشن شدن

اینقدر روشن شد که سفید شد

لمونی چشماشو باز کرد،چشماش فیروزه ای بود

لمونی:چه اتفاقی...

آدام:تو.....خیلی خوشکلی

و محکم لمونی رو بغل کرد

زک از اونور داشت نگاه میکرد،لبخند تلخی زده بود

________

آآآآه اینم قسمت یکی مونده به اخر:")

شیپم هم بهم رسید المنتا هم ادم شدن مایکلم یکم به مارتین مهربونی کرد

تا قسمت اخرو مینویسم نظر بدین

[ یکشنبه 22 بهمن 1396 ] [ 01:15 ب.ظ ] [ Adrian Aijah ] [ بیاه بیاه () ]
آخرین مطالب