تبلیغات
fallout world - داستان*your element* المنت تو قسمت اخر (پارت دو)
*and all the kids cryed out *please stop your scarying me
درباره وبلاگ

آرشیو

طبقه بندی

آخرین پستها

پیوندها

صفحات جانبی

نویسندگان

ابر برچسبها

آمار وبلاگ

Admin Logo
themebox

داستان*your element* المنت تو قسمت اخر (پارت دو)

سلام
اینم از پارت دو
هشدار:
این قسمت برای بیماران قلبی،افراد بشدت احساسی و کسایی که تخیلشون خیلی کار میکند مناسب نمیباشد

--------

سلام!ما نگهبان هاییم!

14 نفر با قدرت کنترل عناصر

ما سال هاست که داریم از این کشور مراقبت میکنیم

ولی خیلی اوقات بعضی گروه ها سعی میکنن آرامش کشور رو بهم بزنن

به هر حال،ما هر دفه باهاشون جنگیدیم و برنده شدیم

ولی پنج سال پیش رییس یکی از همین سازمان ها تونست نگهبانا رو زمین گیر کنه و خودش رو شاه معرفی کنه

جز یه نفر،نگهبان آب ارشد

اون سه سال هویتش رو مخفی کرد

ولی به خاطر 13 دانش اموز شجاع مدرسش تصمیم گرف با شاه مقابله کنه

و برنده شد و روح نگهبان ها رو ازاد کرد

حالا دو سال از اون اتفاق گذشته و هیچ جنگی رخ نداده

مردم هم یه ریس جمهور جدید با قوانین جدید انتخاب کردن

خیابون های کشور از اون حالت عهد بوقی در اومدن و سنگ فرش شدن

و همینطور کمتر جایی میشه یه کارتن خواب پیدا کرد

و توی میدان اتلانتیک،میدون اصلی پایتخت یعنی نیهونی 14 مجسمه به یادگار نگهبان ها زدن

خدایی منو خیلی خوشتیپ درست کردن

همه مجسمه ها به سبک قدیمی هستن،یعنی روی اسبن و لباس دوران تیر کمونو پوشیدن

تازه هرکدوم یه شمشیر که تهش مثل نیزه تیزه دستشونه

میپرسین چرا اینجورین؟قضیه تاریخیه

حدود یک قرن پیش،وقتی اکثر روستا نشین بودن،فقط نیهونی پیشرفته بود

زورگو ها و اشراف زاده های شیطانی اونجا زندگی میکردن

اونا روستایی ها و کوچ نشین ها رو به بردگی می گرفتن و شکنجه می دادن

یکی از اشراف زاده های شیطانی ای که از وضع شکنجه ناراضی بود روستایی ها رو جمع کرد تا انقلاب کنن

بین روستایی ها 14 نفر بودن که میتونستن مثل ما عناصر رو کنترل کنن

آب افزار و زمان افزار ها از بیمار ها مراقبت میکردن در حالی که بقیه به روستایی ها کمک میکردن

به همین دلیل مراقبتشون روستایی ها به اونا لقب نگهبان رو دادن

داستان باحالی بود مگه نه؟

این اتفاق برای مردم در حدی مهمه که حتی توی کتاب دین و زندگی هرسال می بینیدش

-لیوااااای

لیوای:چیه؟داشتم داستان مینوشتما

کربین:میخوای با لپ تاپم داستان بنویسی اجازه بگیراصلا از کجا رمزمو فهمیدی؟؟؟

لیوای:کل عالم و ادم میدونن رمزش corbynNecoChan عه

کربین:حالا نمیشد بلند نگی؟....

لیوای فایل ورد رو سیو کرد و لپ تاپ رو خاموش کرد:باشه من تمومم

کربین:ای بابا چرا خاموشش کردی کار داشتم!

لیوای:من کاری ندارم

لیوای از اتاق بیرون رفت

لیوای:این مخفیگاه جدیده چقدر پیچ تو پیچه...ادم توش گم میشه

یکی رو دید

 ویلیام در حالی که یه شال گردن سورمه ای پوشیده بود داشت سمت در میرفت

لیوای:پدر؟

ویلیام انگار شکه شده بود

ویلیام:لیوای؟...تو نباید الان تو پذیرایی باشی؟

لیوای:توی اراهرو بودم که دیدمت...کجا داری میری؟

ویلیام:هیچی میخوام برم کتابخونه

لیوای:دروغ کار خیلی بدیه...اینجا خودش کتابخونه داره

ویلیام:....کارم داره

لیوای:مرده شور برده؟؟

ویلیام سر لیوایو مالوند:خوب لقبی بهش دادی...اره

لیوای:مجبوری بری؟

ویلیام:هعی...اره

لیوای:منم باهات میام  کجا میخواد ببینتت؟

ویلیام:میدون اتلانتیک....گفته تنها بیا..نمیخواد نگران باشی،یادت میاد چطوری باهاش میجنگیدم؟

لیوای یکم اروم گرفت

لیوای:.....مطمئن باشم زنده بر میگردی؟

ویلیام شال گردنشو انداخت دور گردن لیوای

ویلیام:نصف اقوامت ریختن روم زنده برگشتم چی فکر کردی بچه؟

و رفت

لیوای هنوز دل شوره داشت،با انگشتر نامزدیش ور رفت بلکه شاید آروم شه

کاتانا:لیواییی تبدیل شو میخوایم بریم گردش

لیوای:اومدم

لیوای به حالت نگهبانش تبدیل شد،موهاش سفید شد و ته موهاش سیاه

لیوای کلاه هودیش رو بالا انداخت و شال گردن رو جلوی صورتش گرفت

توی اسانسور وایساد تا برسه به پشت بود

لیوای:بریم یه دوری بزنیممم

از اول سقف دوید تا لبه ساختمون،بعد پرید روی ساختمون بعدی

فیرا داشت با اتیش توی دستش پرواز میکرد:لیوای میوفتیی

گیلدا:نکن بچه با مخ میوفتی زمین کار دستمون میدیااا

لیوای:هیچوقتتت

از این ساختمون تا اون ساختمون پشتک وارو میزد

آرورا:خوشم اومد جوجه یانگ،اینو چی میگی؟؟

آرورا روی دوتا ساختمون چرخ و فلک زد

کربین هنوز روی سقف مخفیگاه ایستاده بود

اد:بیا بچه حال میدهههه

کربین:نع نمیخوام ممنـ

لوییس از زیر بغل کربینو گرفت و پرواز کرد:بیا بابااااا

کربین شروع کرد جیغ جیغ کردن:لوییس منو بزار پایین بیشعووووور

وینسنت:نه به مستیت نه به الان

کربین:کفاصت منو ول کن از ارتفاع میترسمممممم

لوییس:باشه

و کربینو ول کرد

کربین:شصصکلقرخصگقکرخضصثگق

لوییس هم زمان باهاش اومد پایین:بگو *ه خوردم

کربین:الان وقت این حرفاست؟؟؟؟

لوییس:داری نزدیک میشیا

کربین:لوییس کمک کننننن

لوییس:نمیگی پس بای بای*و رفت بالا*

کربین چشماش رو گرفت:یا خود خود مسیحححح

ایانو شیرجه رفت و کربینو گرفت

کربین چشماشو باز کرد و دید ایانو گرفتتش

کربین:ایانو فرشته ی بی بال منT^T

اد:خب همه پخش شین چیزی پیدا کردین به بقیه خبر بدین

هرکدوم از زوج ها(شیپ ها)یه ور رفتن

رزابلا و لیوای تنها داشتن دور میزدن

لیوای پرواز کرد و توی هوا ادای ماهی رو در اورد

رزابلا:وایی خداچرا اینقدر میخوای همه رو بخندونی؟

لیوای:صدای خنده رو دوست دارم...مخصوصا خنده تو

دست رزابلا رو گرفت و توی هوا اروم دورش داد

رزابلا:خیلی رمانتیکی لیوای

لیوای دماغشو به دماغ رزابلا چسبوند:تویی که رمانتیکم میکنی

خواست رزابلارو کیس کنه کـ

*بیژژژژژژ*

صدای نا هنجاز بی سیم ارتباطی هردوشون رو کر کرد

لیوای:ای کوفت بگیرین ایشالا اخه وسط صحنه احساسی؟؟؟

صدای کربین بود،تن صدای ترسیده ای داشت

کربین:همه نگهبانا!نزارین لیوای بیاد میدون اتلانتیک!نزارین نزدیک هم بشه!

لیوای:میدون اتلـ

یهو یادش اومد

----

ویلیام:میدون اتلانتیک....گفته تنها بیا

---

لیوای:شتتتت

و خواست سریع سمت میدون اتلانتیک برده ولی رز دستشو گرفت

رزابلا:لیوای حتما یه چیزی هست که گفتن نرو

لیوای:نه نه تو نمیفهمی ویلیام اونجاستتت

محکم دستشو از دست رزابلا بیرون کشید و سریع پرواز کرد

توی راه نگهبان ها سعی می کردن جلوش رو بگیرن،ولی لیوای مدام جا خالی میداد

بلاخره رسید سمت میدان،معلوم بود غلغلست

لیوای فرود اومد و انبوه مردمو کنار زد

لیوای:ببخشید،معذرت،میشه بری کنار؟

بعد از کلی کنار زدن رسید به همون مجسمه هایی که تا چند دقیقه پیش داشت ازشون تعریف میکرد

یه چیزی روی نیزه نگهبان آب بود،پچ پچ های مردم درباره اون جسم شنیده میشد

-اون چیه روی نیزه؟

-فکر کنم یه تیکه جدیدی از مجسمست

-اون خونی که ریخته چی؟

اشک توی چشم لیوای جمع شد

اروم بالا رفت تا به اون چیز برسه

بهش دست زد...واقعا پوست بود

اروم چیز رو از نیزه بیرون کشید

*شلپ*

کمی خون روی لباس ریخت

لیوای با دقت به جسم نگاه کرد،موهای سورمه ایش رو کنار زد و خونی که از چشم چپش میومد رو پاک کرد(منظور با چیزه)

لیوای میلرزید...حتی نفس هاش هم میلرزید

لیوای:پ....پدر

سر قطع شده رو محکم توی بغلش گرفت و شروع کرد گریه کردن

آیانو:شت....

رزابلا سعی میکرد لیوایو اروم کنه،ولی فایده نداشت

بقیه نگهبانا مردمو دور کردن

کربین:...نمیتونیم اون سر رو نگه داریم...بدش به من

لیوای:نه

کربین:لیوای ما نمیتونیم یه جنازه توی مخفیگاه نگه داریم

لیوای با صدای گریه مانندش داد زد:تو که پدر نداشتی بدونییی!

سکوت ترسناکی فرا گرفت

کربین:درسته هیچوقت خانواده نداشتم،ولی حداقل چندتا دوست دارم که میتونم خانواده حسابشون کنم

این رو گفت و رفت سمت مخفیگاه،ایانو هم دنبالش رفت

اد:مرد خوبی بود.....

وینسنت:حالا حداقل پیش سیاراست

یهو صدای گریه لیوای بند اومد

لیوای:بدن افتن ها بعد مرگ زیاد ثابت نمیمونه...

پیشونی سر رو بوسید و گذاشتش روی زمین

سر اروم اروم مثل خمیر شد و یهو مثل اب شد و جذب زمین شد

لوییس:وعی.....چه چندش

*پقققق*

اروم شروع کرد نم نم زدن

لیوای شروع کرد لرزیدن

الکساندر سویشرتشو در اورد و داد به لیوای:بیا....من گرممه

لیوای:ممنون...

و سوییشرت رو مثل شنل دور خودش گرفت

گیلدا:دیگه بهتره بریم مخفیگاه...لیوای میتونی راه بری؟

لیوای بلند شد:اره....فقط یه کاری انجام بدم بعدش باهاتون میام

فیرا:هرجور خودت صلاح میدونی

نگهبانا رفتن،ولی رز پیش لیوای موند

لیوای سمت تخته سنگ زیر مجسمه رفت...روش با خون نوشته بود "هنوزم باورم داری ویلیام؟"

لیوای:میتونم حدث بزنم اینو کی نوشته..

رزابلا:واقعا متاسفم لیوای....

توی دلش:نامزدیمونم زهر مار شد....

رزابلا شونه لیوایو گرفت:بیا بریم مخفیگاه...توی بارون سرما میخوری

لیوای:بریم...

_______________


اونی که عاشقی رو یاد من داده داره میرههههههه

اهم اهم....شهادت شهید ویل الله افتن زاده رو به همگی تسلیت میگم

خب ویلیام بلاخره میتونی یکم مرخصی بگیری

ویلیام:هوفف....بلاخره یه مرخصی ای دارم

شما نظر بدین ایشالا سری بعدی



نوشته شده توسط :adrian___sa
سه شنبه 24 بهمن 1396-10:24 ب.ظ
چطور بود؟() 

pani
جمعه 27 بهمن 1396 10:13 ق.ظ
یعنی سارا کل داستان که غمگین بود یه ور...شهید ویل الله افتن زاده یه ور
پاسخ adrian___sa : خودم این به فکرم رسید غمبارم پرید
........√Tila Dagger√........
پنجشنبه 26 بهمن 1396 04:29 ب.ظ
بهش رحم نکن بزن داغونش کننننن
پاسخ adrian___sa : ن گناه داره سرنوشتشو میدونم
pani
پنجشنبه 26 بهمن 1396 03:49 ب.ظ
واایی خدااا
ای وای بر مننن
پ.ن:میگم جا میل درسته؟
پاسخ adrian___sa : هعی وای بر ما
پ.ن:یس
This girl is dead-___-
پنجشنبه 26 بهمن 1396 11:21 ق.ظ
یعنی اینجا یه ادم پیدا نمیشه که بتونه مایکلو تو داستان نابود کنه؟:|
هیشکی:|؟
اه مهمونیم خراب کردی:|
قضیه مهمونی....
من سر کلاس:بچه هافردا همه شام مهمون منید
بچه ها:چرا؟
من:مایکل شکست خورد تو داستان
یکی:ایکس او که نمرد؟؟؟؟؟
یکی که فکر کرد میگه اکسو:ایکس او؟
یکی دیگه:ایکس او دوس پسر گلکسیییهههه:|
من:اره :| بی اف گلکسیه:|
اونی که اشتب گرفته بود:اهااااا ایکس او
بقل دستیم:نشون دادن گوشش این گوشه:| نشون دادان قلبش* اینم قلبه:|
من جلویم :
بعد معلم اومد تو کلاس:|
............
این داستانم خونه دوستم خوندم
من:خاب ببینم سارا ان نشد تبلت دوستم رو گرفتن*
من:ااا داستان گذاشته
بعد رسیدم به کیس لیوای کربین من این دوتا پسرن:|
دوستم:0_0
بعد زک ادام
من:این دوتاهم پسرن:|
دوستم:بده منم بخونم:|
بعد باهم خوندیم
پاسخ adrian___sa : میشه ولی دلشون نمیاد

پبصثدهاگرثصاذبذرصپثلذقفا
........√Tila Dagger√........
چهارشنبه 25 بهمن 1396 11:58 ب.ظ
وایییییی
تسلیت
ای مایکل -_-.......
پاسخ adrian___sa : مایکل:هرکی خربزه بخوره پای لرزشم می شینه^^
مایکل:میدونی من خیلی بهت رحم می کنم....و گرنه الان با بابای عوضیت یجا بودی^^
گلکسی با تبلت دوستش
سه شنبه 24 بهمن 1396 11:11 ب.ظ

ویلیام ریییدددیییی:|
پاسخ adrian___sa : :|
سه شنبه 24 بهمن 1396 10:40 ب.ظ
سحزتثخزدقاز طتدثخزویhdhzbsv zajzusvxjیتطتسوتط طوی
پاسخ adrian___sa : سینه بزنینننننننن
Cr♛AzYTOm♛BoY
سه شنبه 24 بهمن 1396 10:28 ب.ظ
XDDDDDD
Cr♛AzYTOm♛BoY
سه شنبه 24 بهمن 1396 10:24 ب.ظ
خخخخخخخخخخخخخخخخخخخخ
پاسخ adrian___sa : کلش بستنی شد
Cr♛AzYTOm♛BoY
سه شنبه 24 بهمن 1396 10:22 ب.ظ
اهان...کوکولی...ویل ویلکXD
پاسخ adrian___sa : مگه ندیدی کلش ذوب شد؟
راستی دم کربین گرم خیلی طبیعی درستش کرده بود
Cr♛AzYTOm♛BoY
سه شنبه 24 بهمن 1396 10:19 ب.ظ
نهههههههههههههههههه@.@واقعا واقعا؟؟
پاسخ adrian___sa : اری
البته این فیلمه،توی فیلم مرد
Cr♛AzYTOm♛BoY
سه شنبه 24 بهمن 1396 10:18 ب.ظ
داشت بغضم میگرف ک یادم اومد نمیمیره..هنوز اون اتفاق ک نمیخوام اسگویل کنم نیوفتاده..
پاسخ adrian___sa : الهی.....
الان واقعنی مردا
 
لبخندناراحتچشمک
نیشخندبغلسوال
قلبخجالتزبان
ماچتعجبعصبانی
عینکشیطانگریه
خندهقهقههخداحافظ
سبزقهرهورا
دستگلتفکر