تبلیغات

دریافت کد نقطه چین شدن دور عکس

fallout world - داستان*your element* المنت تو قسمت اخر (پارت دو)
*and all the kids cryed out *pleas stop your scarying me

داستان*your element* المنت تو قسمت اخر (پارت دو)

سه شنبه 24 بهمن 1396 10:24 ب.ظ

نویسنده : ΔŁŁØỮŦ gΞŘŁ
سلام
اینم از پارت دو
هشدار:
این قسمت برای بیماران قلبی،افراد بشدت احساسی و کسایی که تخیلشون خیلی کار میکند مناسب نمیباشد

--------

سلام!ما نگهبان هاییم!

14 نفر با قدرت کنترل عناصر

ما سال هاست که داریم از این کشور مراقبت میکنیم

ولی خیلی اوقات بعضی گروه ها سعی میکنن آرامش کشور رو بهم بزنن

به هر حال،ما هر دفه باهاشون جنگیدیم و برنده شدیم

ولی پنج سال پیش رییس یکی از همین سازمان ها تونست نگهبانا رو زمین گیر کنه و خودش رو شاه معرفی کنه

جز یه نفر،نگهبان آب ارشد

اون سه سال هویتش رو مخفی کرد

ولی به خاطر 13 دانش اموز شجاع مدرسش تصمیم گرف با شاه مقابله کنه

و برنده شد و روح نگهبان ها رو ازاد کرد

حالا دو سال از اون اتفاق گذشته و هیچ جنگی رخ نداده

مردم هم یه ریس جمهور جدید با قوانین جدید انتخاب کردن

خیابون های کشور از اون حالت عهد بوقی در اومدن و سنگ فرش شدن

و همینطور کمتر جایی میشه یه کارتن خواب پیدا کرد

و توی میدان اتلانتیک،میدون اصلی پایتخت یعنی نیهونی 14 مجسمه به یادگار نگهبان ها زدن

خدایی منو خیلی خوشتیپ درست کردن

همه مجسمه ها به سبک قدیمی هستن،یعنی روی اسبن و لباس دوران تیر کمونو پوشیدن

تازه هرکدوم یه شمشیر که تهش مثل نیزه تیزه دستشونه

میپرسین چرا اینجورین؟قضیه تاریخیه

حدود یک قرن پیش،وقتی اکثر روستا نشین بودن،فقط نیهونی پیشرفته بود

زورگو ها و اشراف زاده های شیطانی اونجا زندگی میکردن

اونا روستایی ها و کوچ نشین ها رو به بردگی می گرفتن و شکنجه می دادن

یکی از اشراف زاده های شیطانی ای که از وضع شکنجه ناراضی بود روستایی ها رو جمع کرد تا انقلاب کنن

بین روستایی ها 14 نفر بودن که میتونستن مثل ما عناصر رو کنترل کنن

آب افزار و زمان افزار ها از بیمار ها مراقبت میکردن در حالی که بقیه به روستایی ها کمک میکردن

به همین دلیل مراقبتشون روستایی ها به اونا لقب نگهبان رو دادن

داستان باحالی بود مگه نه؟

این اتفاق برای مردم در حدی مهمه که حتی توی کتاب دین و زندگی هرسال می بینیدش

-لیوااااای

لیوای:چیه؟داشتم داستان مینوشتما

کربین:میخوای با لپ تاپم داستان بنویسی اجازه بگیراصلا از کجا رمزمو فهمیدی؟؟؟

لیوای:کل عالم و ادم میدونن رمزش corbynNecoChan عه

کربین:حالا نمیشد بلند نگی؟....

لیوای فایل ورد رو سیو کرد و لپ تاپ رو خاموش کرد:باشه من تمومم

کربین:ای بابا چرا خاموشش کردی کار داشتم!

لیوای:من کاری ندارم

لیوای از اتاق بیرون رفت

لیوای:این مخفیگاه جدیده چقدر پیچ تو پیچه...ادم توش گم میشه

یکی رو دید

 ویلیام در حالی که یه شال گردن سورمه ای پوشیده بود داشت سمت در میرفت

لیوای:پدر؟

ویلیام انگار شکه شده بود

ویلیام:لیوای؟...تو نباید الان تو پذیرایی باشی؟

لیوای:توی اراهرو بودم که دیدمت...کجا داری میری؟

ویلیام:هیچی میخوام برم کتابخونه

لیوای:دروغ کار خیلی بدیه...اینجا خودش کتابخونه داره

ویلیام:....کارم داره

لیوای:مرده شور برده؟؟

ویلیام سر لیوایو مالوند:خوب لقبی بهش دادی...اره

لیوای:مجبوری بری؟

ویلیام:هعی...اره

لیوای:منم باهات میام  کجا میخواد ببینتت؟

ویلیام:میدون اتلانتیک....گفته تنها بیا..نمیخواد نگران باشی،یادت میاد چطوری باهاش میجنگیدم؟

لیوای یکم اروم گرفت

لیوای:.....مطمئن باشم زنده بر میگردی؟

ویلیام شال گردنشو انداخت دور گردن لیوای

ویلیام:نصف اقوامت ریختن روم زنده برگشتم چی فکر کردی بچه؟

و رفت

لیوای هنوز دل شوره داشت،با انگشتر نامزدیش ور رفت بلکه شاید آروم شه

کاتانا:لیواییی تبدیل شو میخوایم بریم گردش

لیوای:اومدم

لیوای به حالت نگهبانش تبدیل شد،موهاش سفید شد و ته موهاش سیاه

لیوای کلاه هودیش رو بالا انداخت و شال گردن رو جلوی صورتش گرفت

توی اسانسور وایساد تا برسه به پشت بود

لیوای:بریم یه دوری بزنیممم

از اول سقف دوید تا لبه ساختمون،بعد پرید روی ساختمون بعدی

فیرا داشت با اتیش توی دستش پرواز میکرد:لیوای میوفتیی

گیلدا:نکن بچه با مخ میوفتی زمین کار دستمون میدیااا

لیوای:هیچوقتتت

از این ساختمون تا اون ساختمون پشتک وارو میزد

آرورا:خوشم اومد جوجه یانگ،اینو چی میگی؟؟

آرورا روی دوتا ساختمون چرخ و فلک زد

کربین هنوز روی سقف مخفیگاه ایستاده بود

اد:بیا بچه حال میدهههه

کربین:نع نمیخوام ممنـ

لوییس از زیر بغل کربینو گرفت و پرواز کرد:بیا بابااااا

کربین شروع کرد جیغ جیغ کردن:لوییس منو بزار پایین بیشعووووور

وینسنت:نه به مستیت نه به الان

کربین:کفاصت منو ول کن از ارتفاع میترسمممممم

لوییس:باشه

و کربینو ول کرد

کربین:شصصکلقرخصگقکرخضصثگق

لوییس هم زمان باهاش اومد پایین:بگو *ه خوردم

کربین:الان وقت این حرفاست؟؟؟؟

لوییس:داری نزدیک میشیا

کربین:لوییس کمک کننننن

لوییس:نمیگی پس بای بای*و رفت بالا*

کربین چشماش رو گرفت:یا خود خود مسیحححح

ایانو شیرجه رفت و کربینو گرفت

کربین چشماشو باز کرد و دید ایانو گرفتتش

کربین:ایانو فرشته ی بی بال منT^T

اد:خب همه پخش شین چیزی پیدا کردین به بقیه خبر بدین

هرکدوم از زوج ها(شیپ ها)یه ور رفتن

رزابلا و لیوای تنها داشتن دور میزدن

لیوای پرواز کرد و توی هوا ادای ماهی رو در اورد

رزابلا:وایی خداچرا اینقدر میخوای همه رو بخندونی؟

لیوای:صدای خنده رو دوست دارم...مخصوصا خنده تو

دست رزابلا رو گرفت و توی هوا اروم دورش داد

رزابلا:خیلی رمانتیکی لیوای

لیوای دماغشو به دماغ رزابلا چسبوند:تویی که رمانتیکم میکنی

خواست رزابلارو کیس کنه کـ

*بیژژژژژژ*

صدای نا هنجاز بی سیم ارتباطی هردوشون رو کر کرد

لیوای:ای کوفت بگیرین ایشالا اخه وسط صحنه احساسی؟؟؟

صدای کربین بود،تن صدای ترسیده ای داشت

کربین:همه نگهبانا!نزارین لیوای بیاد میدون اتلانتیک!نزارین نزدیک هم بشه!

لیوای:میدون اتلـ

یهو یادش اومد

----

ویلیام:میدون اتلانتیک....گفته تنها بیا

---

لیوای:شتتتت

و خواست سریع سمت میدون اتلانتیک برده ولی رز دستشو گرفت

رزابلا:لیوای حتما یه چیزی هست که گفتن نرو

لیوای:نه نه تو نمیفهمی ویلیام اونجاستتت

محکم دستشو از دست رزابلا بیرون کشید و سریع پرواز کرد

توی راه نگهبان ها سعی می کردن جلوش رو بگیرن،ولی لیوای مدام جا خالی میداد

بلاخره رسید سمت میدان،معلوم بود غلغلست

لیوای فرود اومد و انبوه مردمو کنار زد

لیوای:ببخشید،معذرت،میشه بری کنار؟

بعد از کلی کنار زدن رسید به همون مجسمه هایی که تا چند دقیقه پیش داشت ازشون تعریف میکرد

یه چیزی روی نیزه نگهبان آب بود،پچ پچ های مردم درباره اون جسم شنیده میشد

-اون چیه روی نیزه؟

-فکر کنم یه تیکه جدیدی از مجسمست

-اون خونی که ریخته چی؟

اشک توی چشم لیوای جمع شد

اروم بالا رفت تا به اون چیز برسه

بهش دست زد...واقعا پوست بود

اروم چیز رو از نیزه بیرون کشید

*شلپ*

کمی خون روی لباس ریخت

لیوای با دقت به جسم نگاه کرد،موهای سورمه ایش رو کنار زد و خونی که از چشم چپش میومد رو پاک کرد(منظور با چیزه)

لیوای میلرزید...حتی نفس هاش هم میلرزید

لیوای:پ....پدر

سر قطع شده رو محکم توی بغلش گرفت و شروع کرد گریه کردن

آیانو:شت....

رزابلا سعی میکرد لیوایو اروم کنه،ولی فایده نداشت

بقیه نگهبانا مردمو دور کردن

کربین:...نمیتونیم اون سر رو نگه داریم...بدش به من

لیوای:نه

کربین:لیوای ما نمیتونیم یه جنازه توی مخفیگاه نگه داریم

لیوای با صدای گریه مانندش داد زد:تو که پدر نداشتی بدونییی!

سکوت ترسناکی فرا گرفت

کربین:درسته هیچوقت خانواده نداشتم،ولی حداقل چندتا دوست دارم که میتونم خانواده حسابشون کنم

این رو گفت و رفت سمت مخفیگاه،ایانو هم دنبالش رفت

اد:مرد خوبی بود.....

وینسنت:حالا حداقل پیش سیاراست

یهو صدای گریه لیوای بند اومد

لیوای:بدن افتن ها بعد مرگ زیاد ثابت نمیمونه...

پیشونی سر رو بوسید و گذاشتش روی زمین

سر اروم اروم مثل خمیر شد و یهو مثل اب شد و جذب زمین شد

لوییس:وعی.....چه چندش

*پقققق*

اروم شروع کرد نم نم زدن

لیوای شروع کرد لرزیدن

الکساندر سویشرتشو در اورد و داد به لیوای:بیا....من گرممه

لیوای:ممنون...

و سوییشرت رو مثل شنل دور خودش گرفت

گیلدا:دیگه بهتره بریم مخفیگاه...لیوای میتونی راه بری؟

لیوای بلند شد:اره....فقط یه کاری انجام بدم بعدش باهاتون میام

فیرا:هرجور خودت صلاح میدونی

نگهبانا رفتن،ولی رز پیش لیوای موند

لیوای سمت تخته سنگ زیر مجسمه رفت...روش با خون نوشته بود "هنوزم باورم داری ویلیام؟"

لیوای:میتونم حدث بزنم اینو کی نوشته..

رزابلا:واقعا متاسفم لیوای....

توی دلش:نامزدیمونم زهر مار شد....

رزابلا شونه لیوایو گرفت:بیا بریم مخفیگاه...توی بارون سرما میخوری

لیوای:بریم...

_______________


اونی که عاشقی رو یاد من داده داره میرههههههه

اهم اهم....شهادت شهید ویل الله افتن زاده رو به همگی تسلیت میگم

خب ویلیام بلاخره میتونی یکم مرخصی بگیری

ویلیام:هوفف....بلاخره یه مرخصی ای دارم

شما نظر بدین ایشالا سری بعدی




دیدگاه ها : چطور بود؟
آخرین ویرایش: سه شنبه 24 بهمن 1396 11:13 ب.ظ