تبلیغات
fallout world - "elements fallout:hopeless" قسمت اول پارت یک
*and all the kids cryed out *please stop your scarying me
درباره وبلاگ

آرشیو

طبقه بندی

آخرین پستها

پیوندها

صفحات جانبی

نویسندگان

ابر برچسبها

آمار وبلاگ

Admin Logo
themebox

"elements fallout:hopeless" قسمت اول پارت یک

سلام مجدد^^
اینم از قسمت اول پارت اول
یادتون میاد سری قبلی چه قسمت اولش کسل کننده بود؟
برعکس اون مصائب این سری از همین پارت اول شروع میشه
برین ادامه
-------
رزابلا زود تزیییناتو داد به لوییس
همه داشتن مخفیگاه رو تزیین  می کردن
کاتانا:بدویید توی راهن
*زینگگگگ*
وینسنت:همه به جای خودد
همه جلوی در جمع شدن،الکساندر و ایانو هم با برف شادی کنار در وایسادن
*از پشت در*
آرورا:خرید خوبی بوداد که نمیاد خرید
لیوای:اره
لیوای در رو باز کرد
آیانو و الکساندر روش برف شادی و بمب شادی ریختن
همه یک صدا با هم گفتن:تولدت مبارک لیوایییییی
یه لبخند لرزون روی صورت لیوای ظاهر شد،اشک توی چشماش جمع شد

لیوای:ت.....تولد......برای......من؟(ترکیب این دوتا)

کربین:ایده سوپرایز مال رزابلا بود و گرنه ما میخواستیم یه تولد معمولی برات بگیریم

رزابلا:تولدت مبارک هانیایشالا هفت قرنه بشی

لیوای محکم رزابلا رو بغل کرد:ممنونننن....ممنون رز.....ممنون همگی.....توی کل عمرم تاحالا نتونستم یه تولد داشته باشم(اشک شوق)

گیلدا:میدونستیم توی دلت مونده هر سال برات میگرفتیم

وینسنت:نمیشد...یادمه همیشه تولداش یه اتفاقی میوفتاد

------خیلی خیلی سال پیش-----

لیوای:الو پدر؟

+ببخشید لیوای....امروز....بابایی شاید نتونه بیاد خونه

لیوای:ولی امروز...

+واقعا متاسفم......اگه دست خودم بود میومدم

لیوای:باشه...

+نترس...مارتین که از مدرسه اومد میاد پیشت

لیوای:من نمیترسم

+افرین پسر شجاع

تلفن قطع شد

لیوای کوچولو عروسکای خرسیشو بغل کرد و چراغ قوه رو برداشت

برق های خونه به خاطر بارون رفته بود،قطره های بارون روی زمین سایه مینداختن

لیوای سمت اشپزخونه رفت و یه کیک کوچولو برداشت

کبریت رو روشن کرد و روی کیک گذاشت

لیوای یه عروسک خرس سورمه ای که موهاش ابی بود رو رداشت و با تغیر صدا اداشو در اورد

لیوای:تولدت مبارک پسرم!

لیوای یه عروسک چشم ابی دیگه با موهای قهوه ای برداشت و اداشو دراورد:داری بزرگ میشی داداش کوچولو

لیوای  یه عروسک که شبیه خودش بود رو اورد جلو:مرسی بابا...مرسی داداش

بعد هم همه عروسکارو بغل هم برد

لیوای:بغلل :}

یهو رعد و برق شدیدی زد،هم زمان صدای خراشیدن شیشه اومد

لیوای به خودش لرزید و عروسکاشو بغل کرد،چراغ قوه رو روی پجره گرفت

همون موجود چشم پارازیتی بود که با دهان کاملا مشکیش لبخند پهنی زده بود و به زبان نا مفهومی زمزمه میکرد

لیوای جیغی زد و چراغ قوه رو اونور پرت کرد

لیوای عروسکاشو محکم بغل کرد و شروع کرد گریه کردن

لیوای:بابااا.....مارتینننن....کجایینننن؟؟

--------

-من میرم توی کتاب خونه یکم کتاب بخونم

در کتاب خونه رو بستم،هه...اومدم رمان بخونم...خودتو گول بزن

شال گردنشو از زیر لباسم در اوردم و توی بغلم گرفتم.هنوز بوشو میداد،بغضم ترکید.

-چرا تو؟...چرا الان؟...خودم به اندازه کافی حالم خراب بود...لعنتی چرا رفتی؟....چرا نذاشتی باهات بیام؟....

*بیژژژ    بیژژژژ*

گوشیمو برداشتم

-بله؟

-لیوای تویی؟شماره رو درست گرفتم؟

مارتین بود،دلم براش تنگ شده بود

-سلام مارتین...چیشده سری به ما زدی؟

-من میدونم چطوری زندش کنم

-واتتت

---------

با مارتین توی ماشین نشسته بودیم،این اتفاق از دوران المنتس فالوت نیوفتاده بود

-خب...چه خبر از ماری؟

مارتین:خب...ما خیلی وقته ازدواج کردیم..حالا یه دختر و پسر دو قلو داریم...تازه داره 4 سالشون میشه

تعجب کردم،اینقدر زود گذشت؟؟

-مبارکه مارتین!پدری شدی برای خودت!مشتاقم برادر زاده هامو ببینم

یهو صورت مارتین به یه لبخند تلخ تبدیل شد

مارتین:اره...اگه خدا بخواد میبینیشون

-------

چرا؟....

چرا ازم فرار میکنن؟....

مگه....مگه مادر خوبی نبودم؟

-----

مارتین:یه ورد داخل موزه هست که اگه بخونیش ویلیام زنده میشه

لیوای:واتت؟؟تو موزه المنتا؟؟

مارتین:تنها راهمونه،چاره ای جز این نداریم

ماشین وایساد،مارتین و لیوای پیاده شدن

لیوای:مطمعنی جز این راهی نداریم؟

مارتین:اره

لیوای دستمال گردنشو جلوی دهنش بست و حالت نگهبانیشو فعال کرد

لیوای:خیلی خب لیوای....فقط بیهوششون کن

مثل برق دوید توی موزه

نگهبانا(گارد های موزه) حالت دفاع به خودشون گرفتن

-ایست!

-همونجا وایسا

لیوای پرید و محکم مشتشو به زمین کوبوند،مین ترک برداشت و باد شدیدی وزیر،نگهبانا محکم به دیوار خوردن و بیهوش شدن

لیوای خودشو تکوند:هوفف....چه سخت بود

مارتین با تعجب اومد داخل

مارتین:واقعا کارشونو ساختی؟؟

لیوای:اره بابا..حالا بریم ببینیم کدوم ورده

مارتین مکث کرد

مارتین:...من نمیتونم بیام

لیوای:چی؟چرا؟؟

کمارتین:قصش طولانیه حوصله تعریف کردنم ندارم،اون کتاب سیاه که روش طلا کاری شده رو بیار

لیوا:هرجور تو میگی...

لیوای در اهنی اتاق رو باز کرد،یه اهرو جلوش بود با کلی نوشته به زبان عجیب غریب که زیرشم ترجمه زده بود

لیوای:فقط آنهایی که روح پاک دارند می توانند از حفاظ رد شوند،روحی که پلید شود دیگر پاک نمیشود،این چرت و پرتا چیه؟

لیوای رفت جلوتر،یه دروازه ژله مانند جلوش بود،ازش به راحتی رد شد

------

کتابو برداشتم،چه سبک بود

به سمت اون دروازه رفتم و ازش رد شدم

مارتین:اوردیش؟بدش من

مارتین شروع کرد ورق زدن،یه صفحه با یه تلسم عجیب غریب برام اورد که زیرش تلفظشو زده بود

-مطمعنی جواب میده

مارتین:اره...مطمعنم

طلسم رو خوندم....کم کم احساس عجیب غریبی بهم دست داد

احساس کردم.....دارم عوض میشم

-------

سفیدی چشم و موهای لیوای مشکی شد و دندوناش تیز

لیوای:چ....چه اتفاقی برای من افتاده

مارتین سکوت کرد،مارتین به پشت سرش نگاه کرد

لیوای:چه بلایی سرم اوردی؟؟؟

مارتین:متاسفم لیوای....

یه جمله عجیب غریب گفت و در یه پلک غیب شد

اون نگهبانا داشتن به سمت لیوای میومدن

لیوای:باید کتابو بزارم سر جاش

لیوای خواست سمت اتاق بره،ولی دروازه مثل سنگ سفت شده بود

لیوای:چی؟؟؟

لیوای محکم به دروازه ضربه میزد..ولی فایده نداشت

یهو چندتا زنجیر سیاه دور دست لیوای پیچید

لیوای سعی کرد با تکون دادن خودش زنجیر رو ازاد کنه،ولی هیچ تاثیری نداشت...احساس کرد کل انرژیش داره میره

یکهو احساس کرد دیگه خودش نیست،شروع کرد داد کشیدن

لیوای:ولم کنییییین

با اونیکی دستش یه لیزر سبز سمت نگهبانا پرتاب کرد،ولی اونا بعد جا خالی دادن اونیکی دستش رو هم زنجیر پیچ کردن

یوای سعی میکرد خودشو ازاد کنه،ولی هرچی بیشتر تکون می خورد یه زنجیر دیگه بهش میبستن

یه نگهبان یه امپول برداشت و محکم داخل گردن لیوای فرو کرد

لیوای عربده ای کشید...چشماش سیاهی رفت

لیوای بیهوش شد

---------

اینم از این پارت

برای پارت بعدی سه نظر غیر تکراری



نوشته شده توسط :adrian___sa
چهارشنبه 23 اسفند 1396-05:26 ب.ظ

pani
پنجشنبه 24 اسفند 1396 05:05 ب.ظ
واایییی محشر بود
بیچاره لیوای
پاسخ adrian___sa : تنکس*^*
لیوای::""")
Cr♛AzYTOm♛BoY
چهارشنبه 23 اسفند 1396 07:36 ب.ظ
عالی بود..*^*
پاسخ adrian___sa : تنکس*^*
This girl is dead-___-
چهارشنبه 23 اسفند 1396 05:36 ب.ظ
منظورت از جنس خراب چی بود؟؟؟
پاسخ adrian___sa : هیچی استلاح بوشهریه
youno_chaun*^*
چهارشنبه 23 اسفند 1396 05:29 ب.ظ
مثل همیشه عالی...
پاسخ adrian___sa : تنکس
........√Tila Dagger√........
چهارشنبه 23 اسفند 1396 05:23 ب.ظ
چه زندگی سختی 0_0
پاسخ adrian___sa : عاه ارع
youno_chaun*^*
چهارشنبه 23 اسفند 1396 05:02 ب.ظ
رتیتتزوقتطتیویتزوقنطویت ط*^*
پاسخ adrian___sa : چطور بود؟
This girl is dead-___-
چهارشنبه 23 اسفند 1396 04:36 ب.ظ
چی ؟؟؟:|
پاسخ adrian___sa : هیچی
This girl is dead-___-
چهارشنبه 23 اسفند 1396 04:34 ب.ظ
پارت بعدو نوشتی میای نظرات صندلی داغ ی اتفاق جالبع اقتاده
پاسخ adrian___sa : اوک
This girl is dead-___-
چهارشنبه 23 اسفند 1396 04:33 ب.ظ
خاب پارت بعددد^^
پاسخ adrian___sa : ای جنس خراب نقشت بود مگه نه؟
This girl is dead-___-
چهارشنبه 23 اسفند 1396 04:32 ب.ظ
بیچاره لیوای ی تولدم نداشت که خوب بشع
پاسخ adrian___sa : عا
لیوای:ایم مظلوم:"|
This girl is dead-___-
چهارشنبه 23 اسفند 1396 04:31 ب.ظ
عالی =}
پاسخ adrian___sa : تنکس^^
 
لبخندناراحتچشمک
نیشخندبغلسوال
قلبخجالتزبان
ماچتعجبعصبانی
عینکشیطانگریه
خندهقهقههخداحافظ
سبزقهرهورا
دستگلتفکر