تبلیغات
fallout world - "elements fallout:hopeless" قسمت پنجم پارت یک
"elements fallout:hopeless" قسمت پنجم پارت یک
سلام کیوتای ننه
براتون داستان اوردم
خدایی دعا کنین امروزز چیزی نشه و بتونم این فصلو تموم کنم
برین ادامه

یک سال از اون موقع میگذره

خیلی چیزا عوض شده

رزابلا و لیوای عروسی کردن و صاحب یه دختر به نام بِآتریس شدن

المنتا دوباره به روال عادی برگشتن،همه مثل قبل تمرین میکردن

لو رفت که آرورا و اد یه پسر بنام آرود داشتن ولی رو نمیکردن:|||

و صد البته مائو و لوییس هم عروسی کردن

-----

*مائو و لوییس کیس میکنن*

لئون:آخی چه بهم میان

زک:*کوبوندن کیک تو صورت لئون*اگه میتونی دوباره تکرارش کن

بکهیون(داداش دوماد):عخی لویی بلاخره مردی شد برا خودش

جین(نامزد بکهیون):اخه یعنی چی؟؟این لوییس اسکله زودتر من عروسی کردمن به این دختره مائو شک دارم

گلکسی:چه عروسی بی مزه ایه:/تو اینطور فکر نمیکنی ایکس؟

ایکس او توی موبایل تایپ کرد "صحیح صحیح"

-----

جنبش هم دریغ از تغیر نبوده

جردن با کمک همون روشی که آدامو ساخته بود یه پسر برای آدام و لئون درست کرد که اسمشو آدریان گذاشتن

هانا و لوکا هم دیگه مدرسه میرن و نمره ممتازن

ارتباط گلکسی و مایکل هم خیلی بهتر شده،در حدی که گلکسی خیلی چیزارو دربارش میدونه

قبیله های جنبش اتحاد بیشتری دارن و آمار خیانت پایین رفته

------

سیارا داشت چت میکرد

کربین کلیدو چرخوند و اومد داخل

سیارا:خسته نباشی!چطور بود؟

کربین:مرسی...از ریمیکسا خوششون اومد قراره اهنگ سازشون بشم

سیارا:مبارکه!میدونستم توی خونته

کربین:کای کجاست؟

سیارا:باهاش یکم بازی کردم صبحونشم خورد...اینقدر خستش بود که تا گذاشتمش تو تختش خوابید

کربین روبروی سیارا نشست:ازت یه سوال دارم

سیارا:بفرما

کربین نفس عمیقی کشید

کربین:من پسر تنی تو مایکلم مگه نه؟

سیارا شکه شد:کی اینو بهت گفته؟

کربین:مهم نیست کی گفته

سیارا:خب....حق داری حقیقتو بدونی....اره،تو پسر تنی من و مایکلی...ولی قبل اینکه بگی"پس چرا بهم دروغ گفتی که ناتنیم"صبر کن برات توضیح بدم....همش از دبیرستان شروع شد

------

همینطور دنبالش میرفتم در حالی که دفتر دستم بود و تک تک جزئیاتشو مینوشتم

امروز اون لباس سیاه خط دارشو پوشیده،کمتر اونو میپوشه

کیفش هم جدید خریده،کفششم همون کفش اول سالیه

همه ی اینارو نوشتم

یهو ایستاد،شت فهمیده

زود پشت کمدا قایم شدم

مایکل:عجیبه،حس کردم یه دختر عینکی دنبالمه

و به راهش ادامه داد

عینکمو گرفتم

-وُییی فهمید

+سیارا!

-نیرکخسخ من کاری نکردمم

به منبع صدا دقت کردم،ویلیام بود

ویلیام:یه ساعته توی اتاق تئاتر منتظریم کجایی؟:|||
-میشه اینقدر یهویی نیای سکته ناقص زدم!

ویلیام:ببخشید:/لطفا کارت تموم شد بیا سالن اجتماعات برای تمرین

اینو گفت و رفت

ویلیام فین افتن،دو نیمکت اونور تر من میشینه،توی تئاتر نفر اوله

وقتی باهم اشنا شدیم قلدرای مدرسه داشتن تا میخورد میزدنش

منو بشدت یاد یکی از دوستای بچگیم میندازه،روش کراش دارم

اونیم که داشتم دنبالش میکردم داداششه،مایکل اوما افتن،پسر دختر کش مدرسه،اونم توی کلاسمه

ویلیام و مایکل داداش دوقولوئن....عجیبه مگه نه؟

مایکل یکم خشکه ولی اگه باهاش گرم بگیری خیلی جذاب و باحال میشه

ویلیام برعکس مایکله،قیافش به افسرده ها میخوره ولی خیلی شاد و سرزندست و سعی میکنه با همه گرم بگیره،ولی کافیه باهاش دشمنی داشته باشی...خشک مادرزاد میشه

دو ساله من مدام دارم این دوتا داداشو تعقیب میکنم تا چیزای بیشتری دربارشون بدونم

از ویلیام خیلی چیزا فهمیدم ولی از مایکل نه

فهمیدم که ویلیام و مایکل هرکدوم با مادر و پدرشون بزرگ شدن و یه خصومت دیرینه دارن

و از قرار معلوم باباشون مامانشونو کشته.....خیلی خاندان پیچ تو پیچی دارن

-وایی زیاد منتظرشون گذاشتم!

دویدم سمت سالن اجتماعات

من سیارا افتن هستم!البته همه بهم میگن "کرم کتاب"یا "بچه خرخون"

مگه تقصیر منه که مجبورم بخونم تا یه دانشگاه خوب قبول شم؟....

به هر حال،معلم ادبیاتمون یروز اومد و داستانام رو خوند

انگار خیلی خوشش اومد چون منو فرستاد تا برای گروه تئاتر نمایشنامه بنویسم

خیلیم شانس اوردم که ویلیامم توی گروه تئاتره

گهگاهی ویلیام میاد پیش من و میپرسه که این قسمت باید چطور احساسی داشته باشه

منم یواشکی ازش فیلم میگیرم و توی خونه نگاه میکنم

بحث خونه شد،من و دختر خالم آرورا توی یه خونه زندگی میکنیم

من بعد از ظهر میرم و توی یه بوتیک کار میکنم تا بتونم یکم پول در بیارم برای غذا و اجارمون

آرورا هم توی یه رستوران کار میکنه،پولی که اون در میاره برای چند ماهمون بسه ولی من بازم کار میکنم

خدا میدونه چی میشه،شاید یه اتفاقی افتاد و پول ارورا کافی نبود

در سالنو باز کردم

-ببخـ هوفف شید....دیر کردم

+چرا اینقدر دیر کردی نخاله؟پنج دیقه از وقتمون رفت

ویلیام کنارم وایساد:گفتم که کار داشتبلد نیستی با یه خانم درست حرف بزنی اَش؟

اش:چیزی شنیدین؟احساس کردم صدای ویز ویز یه پشه اومد

اکیپش شروع کردن خندیدن

ویلیام زیر لب:اگه کسی اینجا نبود یکاریت میکردم تا عمر داری جلووم زانو بزنی

-ویلیام اشکال نداره...اینا عادیه نمیخواد خودتو خسته کنی

دیالوگارو بهشون دادم

بعد از تمرین زنگ خورد،باید میرفتیم کافه مدرسه

یهو یکی دست گذاشت روی شونم

+پس میری پسر بازی ها؟

امیلی بود،از راهنمایی با هم همکلاسی بودیم،کاملا از ماجرای عشقی من خبر داره

-توکه خودت منو میشناسی بمیرمم نمیتونم برم مخ بزنم

امیلی:خب باشه بیا بریم کافه مردم از گشنگی

با هم رفتیم توی کافه،یه سینی برداشتیم و انتخاب کردیم

رفتم و یه لیوان آب میوه برداشتم

*پققق* یکی محکم بهو خورد

کل لیوان اب میوه روی لباسم خالی شد

+*مظلوم بازی*عوخی عزیزم تاسفم!حواسم نبود

گرر....اون بِل بود،رقیب سرسختم

دختر بشدت دورو و بدجنس،وقتی امیلی کنارمه خودشو مظلوم نشون میده

امیلی وقتی بل رو دید منو کلا فراموش کرد و باهاش رفت

یه دستمال برداشتم و اب میوه رو لباسمو تمیز کردم

-ایشالا سنگ بیوفته روت بمیری ایشالا

سینی غذامو برداشتم و رفتم سمت میز اخر،همیشه اونجا خالیه

نشستم و هم زمان با خوردن سیبم داستان نوشتم

که بازم صدای فحش دادنای بچه ها به ویلیام نتونستم تمرکز کنم

همیشه همین بساط بود،ویلیام با سینی میاد سمت میز در حالی که اکیپ اش فحشش میدن و پوست میوه پرتش میکنن

+گِی(همجنس گرا)

ویلیام جا خالی داد تا پوست موز نخوره توی سرش

ویلیامم اومد روی همین میز اخری نشست

دفترمو بستم تا فیکمو نخونه

ویلیام:درک نمیکنم.....اخه مگه هرکی زیر چشماش مثل خط چشمه گیه؟

-فلسفشونه دیگه..احمقن

یهو دیدم مایکل بلند شد،داره میاد سمت نیمکتمون!

ویلیام:خب جلف الدوله داره میادببینیم ایندفه میخواد چه تیکه ای بندازه

مایکل اومد و فقط سلام کرد،انگار میخواست یه حرفی بزنه که یهو ویلیام شروع کرد

ویلیام:خب برای برنامه تاتر فردا..

مایکل:اهمم

ویلیام:اوه ببخشید!سلااام سرورم

مایکل:علیک سلام

-کاری داشتی؟

مایکل:خب من فکر میکنم تو خیلی دختر کیوتی هستیو...شاید بتونیم یه وقتایی با هم باشیم؟

ویلیام محکم چنگالشو توی نیمکت فرو کرد،چنگال شکست

همین الان مایکل ازم خواست بیام به یه قرار؟؟؟

-م معلومه میتونیم^^ کی و کجا؟

مایکل:یه رستوران خوب میشناسم

یه برگه بهم داد

مایکل:برای زمانش خودت باهام هماهنگ کن^^

ویلیام و مایکل یجوری بهم نگاه کردن،از نگاه ویل خوندم "زنگ تفریح دارم برات"

نگاه کردم،امیلی از اونور داشت ازمون فیلم میگرفت:|||||

ویلیام:سیارا از این پسره مایکل فاصله بگیریه موجود نجسیه که نمیدونی

-حسودی میکنی که با من قراره بیاد سر قرار و میتونه مخ بزنه؟

ویلیام قرمز شد:چی؟؟؟نه اصلا موضوع این نیست!

-پس چرا قرمز شدی؟

ویلیام:باور کن یچیزی میدونم که میگم،این پسره میتونه کلی بهت اسیب بزنه

-حالا این قرارو میرم ببینم چطوریه،اگه یجوری بود ولش میکنم باشه؟

وسایلمو جمع کردم و رفتم توی کلاس

کلاس خالی بود

-جییییغ مایکل بهم شماره دادددد

زنگ زدم به ارورا،به احتمال زیاد الان زنگ تفریحشونه

+بله؟

-آرورا حدث بزن چی شددد

+حامله شدی؟؟؟

-چی؟؟؟:| نهه

+شوهر کردی؟

-تقریبا

+بگووو

-مایکل منو به یه قرار دعوت کرد

+عرررر مبارکهههه

-تازه ویلیامم بهش حسودی کرده!

+اولالاااااا

-حالا توی خونه بهت جزئیاتشو میگم الانه که زنگ کلاس بخوره بای

تلفونو قطع کردم و به برگه شماره دقت کردم،دستخط محشری داره

____________

این قسمت:مایکل شماره میدهد و ویلیام چنگال میشکوند

خاب نظر بدید من پارت بعدو بزارم

[ شنبه 1 اردیبهشت 1397 ] [ 03:48 ب.ظ ] [ Adrian Aijah ] [ نظرات () ]
آخرین مطالب