دریافت کد نقطه چین شدن دور عکس

fallout world - "elements fallout:hopeless" قسمت پنجم پارت دو
*and all the kids cryed out *pleas stop your scarying me

"elements fallout:hopeless" قسمت پنجم پارت دو

شنبه 1 اردیبهشت 1397 10:58 ب.ظ

نویسنده : ΔŁŁØỮŦ gΞŘŁ
سیلام
دیگه جدی جدی داریم به پایان نزدیک میشیم
قسمت بعدی قسمت اخره
اینو بخونین بقیشم به احتمال زیاد فردا میزارم

-----

کربین:پس توی دبیرستان شبیه تو بودم....بعد چیشد؟

سیارا:توی قرار مایکل ازم خواستگاری کرد و نتونستم بگم نه...و......چطور بگم....تو و داداشت لئون از اسمون شوت شدین پایین دیگه.//_//.

کربین:تا اونجایی که میگی خوشبخت بودین...بعدش چی شد؟

سیارا:همش به خاطر کنجکاوی بیش از حدم بود...اونموقع هنوز نوزاد بودین

---

ظاهرا مایکل از اون بچه پولدارا بود،چون بعد ازدواجمون یه خونه عمارت مانند گرفته بود

داشتم سمت اشپزخونه میرفتم که یهو یه چیزی یادم اومد

یه در توی خونه هست که مایکل میره توش و تا ساعت ها بیرون نمیاد

بهش میگه اتاق کار...ولی فکر نکنم حتی اگه اتاق کار هم باشه بتونی هفت ساعت خودتو توش حبس کنی

خواستم بازش کنم ولی قفل بود

-اها

یه گیره مو برداشتم و رفتم تو کار قفل...اخه یکم تو این کارا تجربه دارم

قفل باز شد

دستگیره در رو چرخوندم،یه راه پله بود که چراغای قرمز داشت

وات؟...این توی خونه چیکار میکنه؟

از پله ها پایین رفتم

یه راهرو جلوم بود با همون نور راه پله،توی راهرو مجسمه های وحشتناکی گذاشته بود

جنبش سرد؟.......یه راه پله توی خونه من هست که مستقیم به جنبش راه داره؟؟

یهو یه دست روی شونم احساس کردم

با ترس رومو برگردوندنم...مایکل بود

ولی اون صورت دختر کششو نداشت

مایکل:اینجا چیکار میکنی؟

-.....تو میدونستی این اینجاست؟

مایکل:چطوری قفلشو باز کردی؟من کلیدو به هیچکی نمیدم

-این توی خونه چیکار میکنه؟؟؟

مایکل:بعدا برات توضیح میدم ولی الان بایـ

+پرنس رییس کارتون داره

مایکل زد توی سر خودش

مایکل:به اون پیرمرد بگین کار دارم

-پرنس؟....تو....

مایکل:اره من رییس بعدی جنبش سردم همینو میخواستی بشنوی؟؟

از ترس شدید نمیدونم احساسمو چطور توصیف کنم

عقب عقب رفتم

مایکل هم زمان با من جلو میومد

مایکل:ببین من کاری به تو و خانوادمون ندارم فقط یه دیقه گوش کـ

با قدرتم محکم به دیوار کوبوندمش

*پقققق*

از سرش داشت خون میومد

-شت شت شت

سریع از پله ها رفتم و هرچی لباس مهم داشتمو جمع کردم

باورم نمیشه...کل مدت داشتم بالای جنبش زندگی میکردم؟..

به قاب عکس روی میز نگها کردم...خیلی راحت میتونستم کله مایکلو ازش ببرم و بزارمش روی میز

قاب عکس رو برداشتم و توی ساک گذاشتم

زود رفتم سمت اتاق بچه ها،لئون نبود!

هرچقدر گشتم اثری از لئون نبود...خدا میدونه چه بلای وحشتناکی سرش اورده

کربینو به همراه یه ساک بچه برداشتم و از خونه زدم بیرون

رفتم همون خونه ای که خودم و ارورا توش زندگی میکردیم

زنگ در ارورا رو زدم

با چه رویی ماجرا رو براش تعریف کنم

ارورا در رو باز کرد

آرورا:بعلـ سیارا؟

-ارورا....الان بشدت به یه بغل نیاز دارم

------

سیارا:بعد اون دیگه نه خبری از لئون بهم رسید نه از مایکل...بشدت افسرده شده بودم که چرا به حرفای ویلیام گوش ندادم

کربین:....بعدش چیشد؟

سیارا:تصمیم گرفتم به تحصیلم ادامه بدم...همه توی مدرسه مسخرم میکردن ...همون ادمایی که پوزشونو راحت میزدم زمین هم دیگه زورشون بهم میرسید...هر روز کبود بر میگشتم خونه

------

سیارا داشت سمت حیاط پشتی میرفت تا بتونه با ارامش داستان بنویسه

-*نده!

-هرزه بدبخت!

-شوهرت چیشد؟

سیارا تظاهر میداد که گوش نمیده...ولی از داخل داشت میسوخت

رفت حیاط پشتی،گوشه دیوار کز کرد و داستان نوشت

که بعله..اکیپ اش ظاهر میشوند

اش:خب خب ببینین کی مثل یه موش بی خاصیت کز کرده گوشه دیوار

سیارا حرفی نزد و ادامه داستانشو نوشت

اش:خب پس حرف نمیزنی بیاین به این هرزه بفهمونیم با دخترای بی ادب چیکار میکنن

یهو دوتا از بچه های اکیپش دستای سیارا رو گرفتن و به دیوار چسبوندن

سیارا دست و پا زد:هی ولم کنیننن

*پققققق* یه توپ فوتبال محکم خورد توی سر اش

-هوی بی ناموس روی دختر دست بلند میکنی؟؟

اش به سمت صدا برگشت،ویلیام بود

اش:هه!حالا مثلا میخوای دربارش چیکار کنی؟

ویلیام به دور و برش نگاه کرد،نه کسی بود نه دوربینی

ویلیام:هه....امروز روز خاصی به نظر میرسه*چشماشو بست*

اش یه بشکن زد،یکی از بچه های اکیپش سمت ویل حمله برد

سیارا:ویلیام مواضـ

ویلیام دستشو مشت کرد و دستشو انگار داره یه چیزیو پرت میکنه حرکت داد

*پقققق*طرف محکم خورد توی دیوار

اش:چ...چی؟

ویلیام نیشخند شیطانی ای زد و چشماشو باز کرد،سفیدی چشمش کاملا مشکی شده بود و مردمک چشماش ریز،دندوناش هم مثل خون اشاما تیز شده بود

اونیکی عضو اکیپ اش از ترس فرار کرد

اش:تو...ک...ک....کی هستی؟

ویلیام رفت جلوی اش و با یقه بلندش کرد،طوری که انگار مثل پر سبکه

ویلیام:اگه یبار دیگه ببینم به کسی زور گفتی...پیدات میکنم....و می کُ شَ مت....گرفتی؟

اش:ب...ب..بعله قربان

ویلیام ولش کرد،اش از ترس لنگان لنگان فرار رکرد

ویلیام معمولی شد،اومد جلوی سیا و دستشو دراز کرد

ویلیام:خوبی؟کاریت که نکردن؟

سیارا:توهم اون قدرتو داری؟....قدرت اینکه ملتو بزنی به در و دیوار

ویلیام:اینو همه افتنا دارن

سیارا:...چطور هنوز باهام خوبی...با وجود اینکه به حرفات گوش ندادم و رفتم تو دل خطر؟

ویلیام:...پس فهمیدی

سیارا:اصلا بهش نمیومد رییس همچین جایی باشه

ویلیام:بعضی انسانا قیافشون شبیه پاک ترین فرشته هاست ولی از شرور ترینان....بعضیای دیگه هم شر ترین قیافه ممکنو دارن ولی قلبشون از جبرییلم پاک تره،نمیشه از روی ظاهر قضاوت کرد

-----

کربین:احیانا...قصد خودکشی نداشتی؟

سیارا:چرا:) ولی نمردم

کربین:واتتتت

------

اینم پایان زاقارت این قسمت

یه قسمت دیگه دووم بیارین تموم میشه

حالا نظر بدین




دیدگاه ها : نظری سوالی؟
آخرین ویرایش: شنبه 1 اردیبهشت 1397 11:07 ب.ظ