تبلیغات
fallout world - *elements fall out : merciless* قسمت 4
*elements fall out : merciless* قسمت 4
واقعا باید حرف بزنم؟-_-
-اره باید یه چیزی بگی
عیح..سلام^^
لوییسم:/
واقعا نمیدونم چی بگم
اهممم
این قسمت شامل صحنه شکنجه وحشتناک است و از این چرت و پرتا-_-
یکی نی بگه کسی که این داستانو میخونه هیچ چیزی برا از دست دادن نداره:/
ها؟از پشت صحنه میگن نمیخواد راهنمایی کنی
خا من رفتم شما برین بخونین


لوییس تو خیابون میدوید و عربده میزد

لوییس:الـــــکـس!الـــــــــــــــــکس!

صدای لوییس توی کوچه ها اکو میشد و لرزش کوچکی رو ایجاد میکرد

لوییس قدرتشو فعال کرد،نقابشو زد و روی ساختمونا دوید

همجارو نگاه میکرد تا شاید بتونه الکسو پیدا کنه

ولی یه چیز دیگه دید

لوییس:مائو!؟

مائو به لوییس نگاه کرد و بعد شروع کرد دویدن

لوییس:مائو وایسا!

پرید پایین و دنبالش دوید

مائو نفس نفس میزد ولی سعی میکرد با تمام توان بدوه

لوییس نفس  کم اورد

لوییس:مائو...ههه...هوفف...منم بابا

مائو:لو؟...

لوییس نقابشو در اورد:اره خودمم...*کمرشو گرفت*هوفف چقدر تند میدوی

یهو مردمک چشمای مائو ریز شد

مائو:لـ لو باید همین الان بری!

لوییس:ببین من میدونم تو جنبشی...برام مهم نیست

مائو:متوجه نیستی تو همین الان باید بری!

لوییس:چرا اینقدر میخوای خودتو از من دور کنی؟؟؟

مائو بغض کرد

مائو:فرارا کن تا فرصت داری!!!!!

لوییس:وات؟

یهو احساس کرد یه چیز تیز محکم رفت تو گردنش،داد بلندی زد

مائو چشماشو گرفت و شروع کرد گریه کردن

لیوای ا.ی امپول رو از گردن لوییس بیرون کشید

لیوای ا.ی:خوابای خوب ببینی^^

لوییس با زانو روی زمین افتاد و بعد بیهوش شد

لیوای ا.ی:داشتی فراریش میدادی-_-...ولی اشکال نداره^^حالا میتونی مثل فیلما زیر بارون زار بزنی^^

مائو زار زنان دوید،گوشیشو برداشت و به زک زنگ زد

-بله؟

مائو:زکــــــــ! لوییسو گرفتــــــن!

-واتتت؟؟؟؟

---------

کربین داشت احتمالاتو برسی میکرد و بقیه استراحت میکردن

وینسنت:چه روز کسل کننده ای

کاتانا:بچه ها یه ایمیل ناشناس برام اومده..گفته برای المنتا

اد:وینسنت چیز دیگه ای بگی با چسب حرارتی دهنتو میبندم

وینسنت:چیه خو لابد مزاحم ایمیلیه

کربین گوشی کاتانا رو به تلوزیون وصل کرد

صحنه خورده شدن الکساندر و جیغ و داداش بود

قلب کربین با دیدن این صحنه تیر کشید،صندلیو گرفت تا نیوفته

ایانو:کربین!

کاتانا موهاشو چنگ میزد و از شدت ناراحتی جیغ میزد،چشماش از گریه داشت میسوخت

از نگاه وینسنت میشد خوند"چرا حرف زدم" و اد با ترکیبی  از غم و خشم به فیلم نگاه میکرد

فرض کنین چقدر دردناک بود که گیلدا نزدیک بود بغض کنه

کربین نفس نفس میزد،جیغ و التماسای الکساندر یه چیزاییو یادش میورد

-کربین..هه..نمیتونم...هه...لطفا

صدای خنده های شیطانی دوران جاهلیتش و صدای التماس ها توی ذهنش اکو میشد

-کربین!       -کر...بین        -کربین!!

ایانو:کربین خوبی؟

رشته افکار کربین قطع شد

کربین:اره...یهو پام شل شد هیچی نیست

کاتانا:لوییس!اون رفته دنبال الکس!لوییسسسسس

و خواست بره سمت خروجی که کربین با قدرتش گرفتش

کاتانا:چیکار میکنی؟؟؟ولم کــــــــن

کربین:کاتانا گوش بده!الکس تنها رفت که این بلا سرش اومد پس گروه گروه میشیم!

رو کرد به المنتا

کربین:فیرا و وینسنت قسمت شرقیرو بگردین،اد و ارورا قسمت غربی،کاتانا و گیلدا برین شمال شهر من و آیانو هم میریم جنوب شهر

اد:وایسا وایسا،سیارا چی؟:/

کربین:سیارا اگه بفهمه عشقش داره تک به تک دوستاشو میکشه میزنه به سرش شایدم بره تو جنبش،شما که اینو نمیخواین،میخواین؟

گیلدا:سیارا اخرین یین و یانگه.....

وینسنت عینک مخصوصشو زد:بریم این لوییس صاحاب مرده رو پیدا کنیم

-------------

همه دوباره توی سالن جمع شده بودن

هیچکس نمیتونست با هیچ بهونه ای بره بیرون

الکساندر ا.ی پشت در نشسته بود،تنها کسی بود که میتونست قفل درو باز کنه

سپیتا:اصلا حس خوبی ندارم....قبل اینکه بیایم جلسه گفتن بن بره پیش رییس و هنوز بر نگشته..

ماری دست روی شونه های سپیتا گذاشت:همه نگرانیم سپیتا....

یهو بدون هیچ مقدمه ای لیوای ا.ی یه چیز بزرگ که روش پارچه بود رو هل داد روی صحنه

صدای پچ پچ فضا رو پر کرد

بن در حالی که میلرزید سمت سپیتا رفت

سپیتا:بن؟بن خوبی؟؟

بن در حالی که صداش میلرزید:مـ...مجبورم کردن با میخ دست و پاشو به صلیب بزنم...

هانا:عمو..حالت خوبه؟

لیوای ا.ی:به نمایش شکنجه جنبش سرد خوش اومدید!

و پارچه رو کشید

دست و پای مارتین رو با میخ به یه صلیب مشکی بزرگ زده بودن

مارتین چشماشو نیمه باز کرد:اخخ...نور خیلی شدیده

کربین ا.ی از اونور در حالی که یه میله داغ دستش بود داشت میومد

ماری:نه...نه نه نه نه نه!

لوکا:چرا توی دست بابا میخه؟...

ماری:هانا لوکا گوشاتونو بگیرید!

هانا و لوکا گوشاشونو گرفتن،ماری با دستاش جلوی چشم بچه هارو گرفت

کربین ا.ی:با اجازه سرورم مراسم رو افتتاح می کنم

و اون میله داغ رو محکم داخل پهلوی مارتین کرد

مارتین از درد عربده بلندی کشید

بن نشست روی زمین و گوششو محکم گرفت

سپیتا هم چشماشو با تمام قدرت بست و گوششو گرفت

شکنجه ها اینقدر وحشتناک بود که همه چشماشونو بسته بودن

وحشتناک ترین شکنجه ای که میتونی تصور کنی رو روش انجام میدادن

صدای عربده های مارتین توی سالن می پیچید

هانا:چرا...بابایی داره داد میزنه؟

ماری سعی کرد هق هق نکنه

یهو ساعتش لرزید یه پیام براش اومده بود

ماری:بیاین  دم در؟....

به سپیتا و بن نگاه کرد،برای اونا هم اومده بود

هر پنج نفر(هانا و لوکا هم حسابن) سمت در رفتن

تا جلوی در رسیدن باز شد!

جوخه جاسوسی فرصت رو هدر ندادن و زود رفتن بیرون

الکساندر ا.ی در رو بست

ماری:تو...گذاشتی ما بیایم بیرون

الکس ا.ی:نمیتونستم بزارم شکنجشو نگاه کنین...بیاین بریم اتاقم یه کاری باهاتون دارم..یه چیزی هم بخورین مثل جنازه ها لاغر شدین....

و سمت اتاقش رفت

جوخه جاسوسی با پریشونی به هم نگاه کردن

سپیتا:من بهش اعتماد دارم

و دنبال الکس رفت

بن هم دست سپیتا رو گرفت و باهاش رفت

ماری:...بریم بچه ها

دست هانا و لوکا رو گرفت و دنبال الکس ا.ی

الکس ا.ی با اثر انگشت در اتاقشو باز کرد

الکس ا.ی:بیاین داخل...دارن گشت میزنن ببینن کسی بیرونه یا نه

همه رفتن داخل اتاق،اتاق نبود بیشتر شبیه یه خونه بود

اتاقای معمولی جنبش  رنگ تیره ای دارن و دکور خونه به ادم احساس ناامیدی میده

ولی اتاق الکس اینطوری نبود

اتاق،یا بهتره بگم خونه الکس دیوار شیری داشت،یه اشپزخونه کوچیک و دو سه تا مبل ابی اسمونی که جلوش تلوزیون بود

سپیتا:چه جای شادیه اینجا

الکس:بفرمایین بشینین،منم میرم یه قهوه ای چیزی بیارم

همه روی مبل نشستن

 الکس یه پتو از توی کمد برداشت و گرفت روی بن:دیدن اینهمه خون برای یه کانابل گیاه خوار باعث لرزش شدید میشه...اینو بگیر رو خودت

و برای هرکدوم یه لیوان نوشیدنی اورد

سپیتا:ویی کاپوچینو

ماری به لیوان اسپرسو خیره شد

ماری:میتونم بپرسم از کجا میدونی ما چی دوست داریم؟

الکس نشست روی صندلی و یه قلپ از چاییش رو خورد

الکس:چون یه زمان و مکان دیگه،ما با هم صمیمی بودیم 

______________

اینم پایان این قسمت

اگه میپرسین سر مارتین چه بلایی اومد..

جونم براتون بگه داشت جون میداد شکنجه رو بس کردن بردنش امادش کنن برا راند بعدی

اگه میتونین نظر بدین اشکالاتم رو بگین


[ جمعه 18 خرداد 1397 ] [ 05:23 ب.ظ ] [ Adrian Aijah ] [ نظراتون~ () ]
آخرین مطالب