تبلیغات
fallout world - *elements fall out : merciless* قسمت 5
*and all the kids cryed out *please stop your scarying me
درباره وبلاگ

آرشیو

طبقه بندی

آخرین پستها

پیوندها

صفحات جانبی

نویسندگان

ابر برچسبها

آمار وبلاگ

Admin Logo
themebox

*elements fall out : merciless* قسمت 5

سالام بر شما
اینم یه قسمت دیگه^^~
تازه برای تابستون کلی برنامه داستان ریختم~
ولی خب برنامه ریختم یجایی داستانو تموم کنم..
ولی از اونجایی که برای فصل بعد و فصل بعدش و بعدیش ایده دارم مجبورم ادامه بدم
به همین زودیا از دستم خلاص نمیشین
ولی دیگه اون فصل سومی دیگه اخری خواهد بود
و سعی میکنم روی یه داستان دیگه کار کنم
فعلا برین ادامه^^

سپیتا:منظورت چیه؟...

الکس:هه..البته کل مردم این آیو خیلی مهربون تر و بهتر اون دنیان...

الکس یه ابروشو بالا برد

الکس:باور کنین دلتون نمیخواد ببینین ویلیام چه بلاهایی سر خیانت کارا میورد

ماری:میشه یکم واضح تر توضیح بدی؟

الکس:...فکر کردم تو جنبش بهتون درباره ایو ها میگن

بن:میشه بگی این آیو آیو که میگی چیه؟

الکس نفس عمیقی کشید

الکس:آیو مخفف الترنت یونیورس عه که یعنی جهان موازی،هزاران هزار جهان موازی داریم که تو هر کدوم یه اتفاق خاصی افتاده که با بقیه متمایزش کرده

ماری:دنیای شما چه فرقی داشت؟

الکس:یاد کلاسای فیزیک مرحومه سیارا افتادم...چقدر با خطکش میزدمون سر امتحاناش.....دنیای ما به خاطر این خاصه که یه گروه که شما بهش میگین "المنت ها" توی جنبشن و اعضای جنبش ادم خوبان

سپیتا:واو...چطوری از این دنیا سر در اوردین و...بقیتون کو؟

الکس:قصه درازی داره...جنبش قلب سرد و جنبش هدایت گر....ا...همون ادم خوبا....با هم صلح کردن ...ولی یه شب زلزله اومد و همه مردن جز من و کربین و لیوای و لئون،وقتی داشتیم دنبال وسایل میگشتیم یه دروازه آینه مانند باز شد که قیافه هامون توی انعکاسش فرق میکرد،کربینم مثل گاو پرید توش ماهم مجبور شدیم بریم دنبالش

بن:زندگی جالبی داری،ولی یه سوال مهم تر...چرا کمکمون کردی و اینجا جمعمون کردی؟

الکس:چون من میدونم دقیقا قراره چه بلایی سر همتون بیاد و میخوام کمکتون کنم خلاص شین

لوکا:هیچ چیزی نمیتونه لوکای بزرگو از پا در بیاره!

الکس:کربین دنبال اینه که یجور ویلیام رو بکشه و قدرتشو بگیره ولی شتر در خواب بیند پنبه دانه:/میدونم اگه نتونه به ویلیام نزدیک بشه کل جنبش این دنیارو هم میپوکونه و منتظر میمونه یه روازه دیگه باز شه

همه سکوت کردن

الکس:ولی من این دنیارو دوست دارم..خیلی اروم و صلح امیزه،برای همین نقطه ضعف کربینو بهتون میگم،میتونین با..به قول خودتونه "المنتا" یه کاریش کنین

سپیتا:واقعا؟؟

الکس:نقطه ضعف کربین لئونه...کربین لئون رو بیشتر از جونش دوست داره...هرچند بیشتر ازش به عنوان یه برده جنسی ازش استفاده می کنه ولی بازم عاشقشه،اگه لئونو داشته باشید هرکاری میتونین باهاش بکنین

بن:وایسا بینم....کربین و لئون مگه.....

الکس:اره داداشن

سپیتا:حالا این لئون کجاست؟چه شکلیه؟

الکس:هنوز نمیدونم کجاست ولی اگه پیداش کردم خبرتون میدم و...لئون یجورایی اوتیسم داره..از دنیای بیرون اتاقش و هرکسی بجز کربین بشدت میترسه حتی اگه قیافه ملیحی داشته باشه

الکس به ساعت نگاه کرد

الکس:خب وقتشه....بیاید دنبالم میخوام ببرمتون پیش یکی

الکس از اتاق اومد بیرون

همه دنبال الکس رفتن

هانا دم در اتاق یه مکث کرد،رفت و از اشپزخونه یه چاقو برداشت و توی لباسش قایم کرد

هانا:شاید نیازم شد...از اونجایی که نمیزارن اسلحه داشته باشم

لوکا:هانا!لوکا منتظره!

هانا:اومدم!

و دنبال لوکا و بقیه رفت

الکس جلوی یه در اهنی بزرگ وایساده بود

دستشو روی یه صفحه اسکنر گذاشت،در اهنی باز شد،پشت در یه زندان بزرگ بود با کلی سلول که همشون خالی بودن

الکس راهشو تا ته راهرو ادامه داد

بن:نمیدونم...واقعا میتونیم به این طرف اعتماد کنیم؟

ماری:به نظرت چاره دیگه ایم داریم بن؟

و با بچه ها دنبال الکس رفت،سپیتا و بن هم دنبالش رفتن

ته راهرو یه در اهنی دیگه بود که یه وایساده بود

پسر با دیدن الکس زانو زد،موهای صورتیش جلوی صورتش افتاده بود

-نائب رییس الکساندر

الکس:فقط در رو باز کن انتونی

انتونی بلند شد،موهاشرو از جلوی چشمای قهوه ایش کنار زد و با اثر انگشت در رو باز کرد

بازهم سلول،ولی تیره تر از قبلیا

بعضیاشون مثل سلول های ابتدایی زنجیر و میله داشتن و بعضیاشون مثل ویترین مغازه بودن

بعضیای دیگه هم فقط یه در بودن،معلوم بود اونا برای شکنجه روانین

هانا به ماری چسبید و اماده دستشو سمت چاقو برد

اخر راهرو یه سلول میله ای بود،نور خیلی کمی داشت و انگار یه چیزی توی سلول بود

سپیتا:اون دیگه چیه...

صدای سرفه یکی که انگار نفس براش نمونده اومد

همه یه قدم رفتن عقب

-چ..یشده؟...اخر عمری...لولو خرخره شدم؟^^

الکس چراغو روشن کرد

مارتین بود،کبود در حد مرگ به میله تکیه داده بود

سپیتا دستشو جلوی دهنش گرفت

چشمای ماری پر اشک شد،با زانو جلوی میله ها فرود اومد

دستاشو بین موهای مارتین برد و چشم کبودشو با ناراحتی بر انداز کرد

ماری:چه بلایی سرت اوردن؟....

مارتین:ماری گریه نکن...

لوکا و هانا سمت زندان اومدن،نمیدونستن چی بگن

بن:ویلیام چطوری تونسته سر پسر خودش همچین بلایی بیاره...

الکس نفسشو بیرون داد

الکس:انگار همه ویلیاما لنگه همن...مهم نیست چه دنیایی باشه

سپیتا:این اتفاق توی دنیای شماهم افتاد؟....

مارتین:مارتین اون دنیا خیلی وحشیانه تر مرد....میشه گفت...

یه سرفه خونی کرد

مارتین:...این الکسی که شما میبینین مثل من شکنجه شده

یهو مردمک چشمای الکس ریز شد

الکس:تو...از کجا میدونی؟

مارتین:زندگی کردن با نگهبان منجی مصیبت هایی داره..یکیش سفر تو دنیا های مختلفه...من شکنجت رو نگاه کردم و هرچقدر زور زدم تا کمکت کنم نتونستم کاری براش بکنم

همه سکوت کرده بودن

بن:انگار خیلی چیزا داری که بهمون نگفتی

-خب خب خب...بینین اینجا چی داریم

ویلیام در حالی که دستاش پشتش بود و مثل شاه ها راه میرفت وارد محوطه شد

همه زانو زدن

الکس:سرورم..

ویلیام نچ نچ کرد

ویلیام:از قدرتت استفاده میکنی و مردمو میاری توی بخش خصوصی زندان؟

الکس:داشتم بهشون میگفتم که اگه نافرمانی کنن این بلا سرشون میاد سرورم

ویلیام:خوبه

و سمت در اتاق رفت

هانا:تو....

چاقو رو از لباسش در اورد:تو مسئول همه اینایی!

ماری:وات د فـ

هانا سمت ویلیام دوید و چاقو رو بالا برد:میکشمتتتتتتت

مارتین داد زد:هانا نـ

چاقو رو پایین اورد

ویلیام مچ هانا رو گرفت و محکم فشار داد،انگار انتظار حمله رو داشت

ویلیام:توی فسقلی فکر کردی میتونی رییس جنبش سردو شکست بدی؟

نفس همه حبس شده بود

ویلیام محکم هانا رو زد توی دیوار،صدای شکستن بعضی از استخوناش اومد،هانا از شدت درد جیغ زد

ماری زود رفت پیشش:هاناا

ویلیام:جونتو بخشیدم چون توی این سن همچین شجاعتی داری...منو یاد خودم میندازی

ویلیام زیر چشمی به مارتین نگاه کرد:حد اقل عرضت از بابات بیشتره

کربین ا.ی و لیوای ا.ی اومدن داخل و تعظیم کردن

کربین ا.ی:اولیا حضرت چیزی شده؟

ویلیام پشتشو به جوخه جاسوسی کرد و به راهش ادامه داد:اینارو از زندان ببر بیرون برای اون تیکه گوشت هم دوتا باند ببند

لوکا:تیکه گوشت خودتی مرتیکـ

ویلیام دستاشو مشت کرد،لوکا احساس کرد داره نفس کم میاره

ویلیام:حرف دیگه ای بزنین همتونو میندازم جلوی کانابل ها

و رفت

لیوای ا.ی:خب همه بلند شین گمشین بیـ

و چشمش الکس رو دید

لیوای ا.ی:سنپاای*-*سنپای تو بمون با هم بزنیمش*-*

الکس:نه ممنون ترجیح میدم برم توی اتاقم یه کتاب خوب بخونمبریم

و با جوخه جاسوسی از زندان بیرون رفت

الکس رو به انتونی کرد:ببین...این چندتایی که باهامن اجازه دارن هرموقع میخوان بیا و اون زندانیو ببینن..به سرورم هم نیازی نیست بگی همین الان هماهنگ کردم باهاشون

انتونی:چشم رییس

الکس:خوبه...موفق باشی

و رفت سمت اتاقش

جوخه جاسوسی هم رفتن سمت اتاقشون

________

و اینگونه بود که قهرمان زرافمون به جوخه جاسوسی کمک کرد~

برای قسمت بعدی 7 تا نظر



نوشته شده توسط :adrian___sa
جمعه 25 خرداد 1397-06:14 ب.ظ
نظراتون~() 

....❄clair-rose❄....
شنبه 26 خرداد 1397 05:44 ب.ظ
وااییی@__@
ایول الکس
پاسخ adrian___sa : الکس گلی از گلهای بهشته
...I just want it
جمعه 25 خرداد 1397 09:01 ب.ظ
بزار.
پاسخ adrian___sa : چشم
•♂•κπω ∞ cƦzψ†øʍβøψ•♂•
جمعه 25 خرداد 1397 08:08 ب.ظ
دراز الدنگ:")بهتاش داستانننن.*شیپور*.الکس
پاسخ adrian___sa : خواجه دراز الملک الکس
...I just want it
جمعه 25 خرداد 1397 07:55 ب.ظ
ممنون از لقبت
پاسخ adrian___sa : خواهچ
...I just want it
جمعه 25 خرداد 1397 07:47 ب.ظ
شیش.
...I just want it
جمعه 25 خرداد 1397 07:47 ب.ظ
پنج.
پاسخ adrian___sa : نامرد
...I just want it
جمعه 25 خرداد 1397 07:47 ب.ظ
چهار.
...I just want it
جمعه 25 خرداد 1397 07:47 ب.ظ
سه.
...I just want it
جمعه 25 خرداد 1397 07:46 ب.ظ
دو.
...I just want it
جمعه 25 خرداد 1397 07:40 ب.ظ
قسمت بعد:`|
پاسخ adrian___sa : چشم هفتا کامل شه
 
لبخندناراحتچشمک
نیشخندبغلسوال
قلبخجالتزبان
ماچتعجبعصبانی
عینکشیطانگریه
خندهقهقههخداحافظ
سبزقهرهورا
دستگلتفکر