تبلیغات
fallout world - رز....=|
*and all the kids cryed out *please stop your scarying me
درباره وبلاگ

آرشیو

طبقه بندی

آخرین پستها

پیوندها

صفحات جانبی

نویسندگان

ابر برچسبها

آمار وبلاگ

Admin Logo
themebox

رز....=|

یه بار دیدم رز این شکلیه=|
http://uupload.ir/files/v7bo_sketch-1529156411837.png
لیوای جان هنوزم عاشقشی؟=|


نوشته شده توسط :♫rose♫
شنبه 9 تیر 1397-04:00 ب.ظ
=|() 

...aRORa...
پنجشنبه 14 تیر 1397 07:11 ب.ظ
ارورا:افرین^^تو زن خیلی خوبی هستی رز^^منم مطمئن بودم عزیزم^^
پاسخ ♫rose♫ : رز:لطف داری ارورا جون^^من وظیفمو، و چیزی که خودم انتخاب کردم رو انجام میدم^^
...aRORa...
پنجشنبه 14 تیر 1397 04:16 ب.ظ
ارورا رز رو بغل کرد:تو چقد کیوتی^&^*زیر گوشش زمزمه کرد*همیشه زن خوبی برا لیوای باش اوکی^^^
پاسخ ♫rose♫ : رز:چشم ارورا جون^^مطمئن باش همیشه کنارش میمونم^^
...aRORa...
چهارشنبه 13 تیر 1397 11:40 ب.ظ
اره یادش بخیر^^گوجه چیه میشد گیلاس^~^الان زمانو عقب میبرم دوباره او صحنرو ببینیم^&^*اون صحنه دوباره پخش شد*
پاسخ ♫rose♫ : رز:*بعد از دیدن صحنه*ای جاااان یادش بخیرررر دلم تنگ شد*-*
...aRORa...
چهارشنبه 13 تیر 1397 08:25 ب.ظ
ارورا:عاره^^تا همو دیدن انگار کبوترای عاشق همو نیگا میکردن^^
وای.... خعلی صحنه ی رمانتبکی بود^^لیوای همش میومد پیش ما میگف من عاشق اون دخترم^^
پاسخ ♫rose♫ : رز:یادش به خیر^^
رز که همش سکته می زدهروقتم لیوایو می دید عین گوجه می شد
رریتی پای
چهارشنبه 13 تیر 1397 08:10 ب.ظ
لیلیف: اما خب حداقل الان پولدارم :) تازشم اون یه آدم خیلی مهمیه و بخاطر اون الان من مشهور هم هستم ^^
پاسخ ♫rose♫ : رز:عجب...
رریتی پای
چهارشنبه 13 تیر 1397 07:31 ب.ظ
لیلیف: باهاش ازدواج کردم چونکه پولدار بودش :(
پاسخ ♫rose♫ : رز:اوه...عجب...اشتباه کردی...
رریتی پای
چهارشنبه 13 تیر 1397 06:50 ب.ظ
لیلیف : چقدر رمانتیک *-* من و همسرم خیلی بد ملاقات کردیم :( خداروشکر همدیگه رو برای چند ساله که ندیدیم
پاسخ ♫rose♫ : رز:چرا؟...
رریتی پای
چهارشنبه 13 تیر 1397 06:27 ب.ظ
لیلیف: خوندم یادم رفته :|| بهتر بگم میخوام از زبون خودتون بشنوم :)
پاسخ ♫rose♫ : رز شونه بالا انداخت:تو کلاسای نگهبانای کارآموز وقتی همو دیدیم عاشق هم شدیم...من کارآموز آب بودم..لیوای نگهبان منجی....
...aRORa...
چهارشنبه 13 تیر 1397 06:24 ب.ظ
ارورا:کربین!!!!خفه شو عنتر بیشور>:(هرکی هرجور دوس داره با ی نفر حرف میزنع>:|*میخواست کربین رو بزنع اما نزد*حیف ک تو خواهر زادمی وگرنه میزدمت^^
پاسخ ♫rose♫ : رز:یا خدای بزرگ ارورا جان آرامشتو حفظ کن@_@
...aRORa...
چهارشنبه 13 تیر 1397 06:24 ب.ظ
ارورا:کربین!!!!خفه شو عنتر بیشور>:(هرکی هرجور دوس داره با ی نفر حرف میزنع>:|*میخواست کربین رو بزنع اما نزد*حیف ک تو خواهر زادمی وگرنه میزدمت^^
رریتی پای
چهارشنبه 13 تیر 1397 06:05 ب.ظ
لیلیف: نمیفهمم چطوری نمیتونی شباهتتون رو ببینید :|| راستی یه سوال شما دو تا چطوری هم دیگه رو دیدید ؟
پاسخ ♫rose♫ : رز:المنتس فالوت...بخونی می فهمی...
رریتی پای
چهارشنبه 13 تیر 1397 06:01 ب.ظ
لیلیف: بن نظر من که 90 درصدش فقط لیوای هستش ^^ بهر حال خوشحالم که الان لیوای خوشحاله :) واقعا زن خوبی براش هستی
پاسخ adrian___sa : لیوای:تنها شباهت من و لیزا پوستمونه:|....
رریتی پای
چهارشنبه 13 تیر 1397 05:58 ب.ظ
لیلیف: لیوایو دنبال کردم :|| و راستی خونتونم قشنگه :)
بچتون به باباش رفته ^^ موندم بچه من لیوای چی میشد...؟
پاسخ ♫rose♫ : رز:شرمنده ولی لیزا فقط رنگ پوست و موش شکل لیوایه-_-دلم نمیخواد تصور کنم بچت چه شکلی میشد!!!
رریتی پای
چهارشنبه 13 تیر 1397 05:56 ب.ظ
لیلیف: واقعا منو ندیدین ؟ :|
پاسخ ♫rose♫ : رز:تو خونه ما چیکار میکنی؟-____-
رریتی پای
چهارشنبه 13 تیر 1397 05:48 ب.ظ
لیلیف: اوخی :) بچتون چه نازه ^^
پاسخ ♫rose♫ : رز:ممنون...
*لیلیف تو خونه رز و لیوای چیکار میکنه؟=|*
ΔŁŁØỮŦ gΞŘŁ
چهارشنبه 13 تیر 1397 05:45 ب.ظ
لیوای خواست یه حرف بزنه یهو یچیزی روی پاش احساس کرد
لیزا:بابا..چیژی سده؟
لیوای لیزا رو بغل کرد و پیشونیشو ماچ کرد:نه عسلم هیچی نشده^^
لیوای زمزمه کرد:از این ماسک متنفرم....ولی حد اقل لیزا خوشحاله
پاسخ ♫rose♫ : رز لبخند محوی زد و دستشو روی شونه لیوای گذاشت:دلتو به لیزا خوش کن...حداقل به خاطر اون خوشحال باش=)
*با اون یکی دستش، دست لیزا رو گرفت.مثل یه زنجیره خانوادگی*
ΔŁŁØỮŦ gΞŘŁ
چهارشنبه 13 تیر 1397 05:40 ب.ظ
لیوای:مشکل اینه که نگهبان منجی نمیمیره:)....تا وقتی که یکی قدرت مند تر از خودش پیدا بشه و شکستش بده هیچی نمیتونه بکشتش:))
پاسخ ♫rose♫ : رز:خب این بهتره...لیوای...یه ذره فکر کن...اگر بر فرض...من یه روزی بمیرم...لیزا میخواد چیکار کنه؟...
ΔŁŁØỮŦ gΞŘŁ
چهارشنبه 13 تیر 1397 05:38 ب.ظ
لیوای:اخرین باری که یه کابوس جز مرگ تو رو دیدم اون کابوس به واقعیت پیوست و من از دست دادمش:")))نمیخوام توروهم از دست بدم:")))
پاسخ ♫rose♫ : رز:نمیدی...مطمئن باش لیوای...لطفا...انقدر خودت رو عذاب نده
ΔŁŁØỮŦ gΞŘŁ
چهارشنبه 13 تیر 1397 05:35 ب.ظ
منظورش تا بتونیم خوشحال باشیم بود*
پاسخ ♫rose♫ : آها^^
ΔŁŁØỮŦ gΞŘŁ
چهارشنبه 13 تیر 1397 05:33 ب.ظ
لیوای:باهات ازدواج کردم که یکم افسردگیمو تسکین بدم!تا بتونم خوشحال باشم!ولی از وقتی باهات ازدواج کردم هر شب تک تک روش هایی که توی اینده ممکنه باهاش بمیری میاد توی خوابم! و این افسردگیمو بیشتر میکرد چون میدونستم این خوابا یروز واقعی میشن و من از دستت میدم!
پاسخ ♫rose♫ : رز:لیوای...همه روزی می میرن...چه زود، چه دیر..با فکر کردن بهش فقط خودتو بیشتر عذاب میدی...و وقتی خودتو عذاب میدی منم عذاب میکشم...پس تا وقتی اتفاقی نیفتاده...لطفا اینقدر خودتو ناراحت نکن
ΔŁŁØỮŦ gΞŘŁ
چهارشنبه 13 تیر 1397 05:27 ب.ظ
لیوای:تو یکی خفه شو!حد اقل ارورا و رز یه چیزی تو که فقط دنبال راه خواهرت اومدی!حالا مثلش راهتو بکش برو!

کربین یه کشیده محکم به لیوای زد،لیوای خشک شد

کربین:خجالت بکش لیوای!اینطوری با یه خانم صحبت میکنن؟؟نمیبینی براش مهمی؟؟منم هزاربار سعی کردم خود کشی کنم ولی یادم اومده که دنیا ارزششو داره!خیلیا هستن مثل رز مثل دوستات مثل لیلیف مثل طرفدارات که براشون مهمی!
لیوای دست روی جای کشیده روی صورتش کشید*

کربین:هر روز که احساس کردی از زندگی خسته ای یادت بیاد که خیلیا رو داری که میتونی بخاطر اونا ادامه بدی!این کاریه که من همیشه میکنم...حالا برو مثل یه انسان زندگی کن
پاسخ ♫rose♫ : رز:وجدانا کربین حرف حساب میزنه...به لیزا فکر کن...بعد من اون تورو داره
رریتی پای
چهارشنبه 13 تیر 1397 05:20 ب.ظ
لیلیف: لیوای دیگه داری شورش رو در میاری ؟ با کشتن خودت چی نصیبت میشه ؟ با این کارت داری هم اعصاب خودت و هم اعصاب مارو خورد میکنی
پاسخ ♫rose♫ : رز:بس کن لیلیف!تو بدترش میکنی!
...I just want it
چهارشنبه 13 تیر 1397 05:00 ب.ظ
گلکسی:دید من چ باهوشم؟*-*
پاسخ ♫rose♫ :
ΔŁŁØỮŦ gΞŘŁ
چهارشنبه 13 تیر 1397 04:38 ب.ظ
جواب به اون میشه بس کنی*
لیوای:ها چیه روی واقعیمو ندیدی تعجب کردی؟؟اون پسره دلقک از همه چی راضی من نیستم رز تاحالا ده بار سعی کردم خود کشی کنم ولی نمیمیرم!
کربین:لیوای...
لیوای بغض کرده بود:رگ،زدن دار زدن خودم ،خودکشی با هیدروژن،چاقو کردن توی قلب،غرق کردن خودم،شلیک گلوله جادوی سیاه هر راهیو امتحان کردم زنده موندم!
کربین:.....
لیوای:دیگه از زندگی کردن خسته شدم...منکه میدونم اخرش قراره چی بشه:')
پاسخ ♫rose♫ : رز:لیوای!!!اگه میخواستی بمیری از اول باهام ازدواج نمیکردی
ΔŁŁØỮŦ gΞŘŁ
چهارشنبه 13 تیر 1397 03:47 ب.ظ
آ قربون دهنت گلکسی
کربین :ای بابا مگه من چیکارشم؟؟
پاسخ ♫rose♫ : کربین بیچاره=|||
ΔŁŁØỮŦ gΞŘŁ
چهارشنبه 13 تیر 1397 03:45 ب.ظ
آ قربون دهنت گلکسی
کربین:چرا همش پای منو وسط میکشین مگه من چیکارشم؟:|||
پاسخ ♫rose♫ : بدبخت کربین=|
...I just want it
چهارشنبه 13 تیر 1397 03:19 ب.ظ
گلکسی:فهمیدم لیوای کربین می خواد؟,-,
رریتی پای
چهارشنبه 13 تیر 1397 03:12 ق.ظ
من یه شیطان درجه بالا هستم و کوسوکه خواهر منه
قبل از این کوسوکه مثل من یه شیطان بود و البته خواهرم بودش. دارم کارش رو ادامه میدم تا یاد و خاطرش بمونه
...aRORa...
چهارشنبه 13 تیر 1397 02:41 ق.ظ
اخه ب تو چ لیلیف؟؟!!هم عذاب میدی هم دخالت میکنی؟؟!!والا من نمیدونم چه موجودی هستی/(•~•)\
...aRORa...
چهارشنبه 13 تیر 1397 02:39 ق.ظ
اها اون چیزه
 
لبخندناراحتچشمک
نیشخندبغلسوال
قلبخجالتزبان
ماچتعجبعصبانی
عینکشیطانگریه
خندهقهقههخداحافظ
سبزقهرهورا
دستگلتفکر






نمایش نظرات 1 تا 30