تبلیغات
fallout world - *elements fall out : merciless* قسمت 9
*elements fall out : merciless* قسمت 9
سلام
توضیحی ندارم برین ادامه

بن:دلم نمیخواد یبار دیگه زخمی ببینمش....

سپیتا غذایی که برای مارتین کنار گذاشتنو قایم کرد

از انتونی رد شدن و همون راهروی دراز رو طی کردن

به سلول مارتین رسیدن

مارتین لاغر تر و کبود تر از دفه قبلی شده بود

ماری:خدای من....

مارتین:نامردا خیلی دیر به دیر سر میزنین

بن:متعجبم که چطوری هنوز لبخند میزنی....

مارتین:یه چیزی که توی این زندگی یاد گرفتم اینه که بخند تا دنیا بروت برینه

سپیتا:پس چرا هنوز میخندی؟

مارتین شروع کرد خندیدن

مارتین:اخه دیگه داغون تر از این نمیتونم بشم

بن:اینقدر غذا نخوردی زده به سرت...

مارتین:اخه ناموس جز جو چیزی دیگه بهم میدن؟

همه به کاسه جو دست نخورده ای که اونور بود نگاه کردن

مارتین:منو خر فرض کردن!قبول کنین بچه ها دارم نابود میشم!

اشکای مارتین در اومد

مارتین:شمام سر نزنین بم توی تنهایی بمیرم

ماری صورت مارتین رو با یه دست گرفت،غذا رو از سپیتا گرفت و کرد توی حلق مارتین

ماری:بخور...بخور تا بتونی زنده بمونی....اگه تسلیم بشی میمیری

مارتین توی چشمای ماری که جدیت خاصی داشت خیره شد ،غذاش رو جوید و قورت داد

مارتین:مرسی ماری..همیشه حواست بهم هست

ماری:زن و شوهر برای همینن دیگه^^

سپیتا:اشکم در اومد...چه رمانتیک

مارتین:اهه...دندونم...داره خون میاد...

بن:ویلیامو درک نمیکنم.....چرا یهو عوضی شد

مارتین خون دهنشو تف کرد و سرفه ای کوتاه کرد

مارتین:ویلیام از همون اول یه عوضی بود....اینو توی مرگ مادرم فهمیدم

بن:مگه مامانت بخاطر سرطان نمرده بود؟

مارتین:این چیزیه که به همه گفته.... شما از خودتون نپرسیدین اگه با سرطان مرده و ویلیام اینقدر دوستش داشت چرا مراسم تشیح جنازه براش گرفته نشد؟ 

ماری:منظورت چیه؟

مارتین:اونروز...فردای روزی که سیارا گفت مایکل رو ول کرده.....همچیز رو دقیق یادمه

-------

خیلی شب ترسناکی بود،پر از رعد و برق و صدای باد

لیوای همیشه از رعد و برق میترسید برای همین پیش من خوابیده بود

خیلی خوشحالم که بهش احساس امنیت میدم،به هر حال یک سالش بیشتر نبود

-نه لطفا!

یهو صدای جیغ مامان رو شنیدم،لیوای از خواب پرید

به نظر ترسیده بود

لیوای:صدا چی؟....

-نمیدونم لیوای....

چراغ قوه رو روشن کردم و از تخت اومدم پایین

*تققققققق*

لیوای یه جیغ زد و به کمرم چسبید

-نگران نباش رعد و برق نمیخورتت^^

لیوای دستمو گرف و تاتی تاتی کنان توی راهرو باهام اومد

به هر حال ترسناک تر از راهروهای جنبش نسیت

چراغ اتاق مامان و بابا خاموش بود

یه رعد و برق زد

یه دقیقه سایه یه مرد که دل و روده دستشه رو دیدم

نور رو انداختم روی طرف

چیزی که دیدم نفسمو بند اورد

لیوای:با...با

بابام با لباسای خونی قلب مادرم رو روی زمین انداخت

-ت..تو...

همون لبخند مرموز همیشگیش رو زد

ویلیام:بچه ها میتونم توضیح بدم...فقط اروم بیاین سمتم

لیوای رو محکم توی بغل گرفتم و با تموم توان توی راهرو دویدم

میتونستم اهنگ حماسی ای که توی فیلما میزارن رو توی گوشم حس کنم

میترسیدم به پشتم نگاه کنم ولی مجبور بودم

به پشت نگاه کردم...همون مرد خونی داشت با یه چیزی شبیه میله دنبالمون میدوید

نکنه...اون شبیه دستگاه کنترل حافظست!

تندتر دویدم،اینقدر داشتم میدویدم که دیگه حواسم به جلوم نبود

لیوای:ماتین!

تا صداشو شنیدم پام رفت روی یه چیزی،لیوای رو ول کردم تا چیزیش نشه و خودم محکم خوردم زمین و تا دیوار لیز خوردم

بزور یکم چشمامو باز کردم....لیوای رو گرفت

بلند شدم در خونه رو باز کردم و دویدم،نمیتونستم کار دیگه ای کنم

قطره های بارون روی صورتم میخوردن و با اشک قاطی میشدن

این همش یه کابوسه مگه نه؟...مامانم نمرده نه؟

خودمو به تنها جای امنی که میشناختم رسوندم

دکمه هارو به ترتیب زدم و از در رفتم داخل

توی راهرو میدویدم تا برسم به اون اتاق

تند تند روی حسگر میزدم تا در رو باز کنه

همون صورت اشنا در رو باز کرد

مایکل:مارتین؟اینوقت شـ

نزاشتم حرفشو کامل کنه،محکم بغلش کردم و سعی کردم هق هقمو کنترل کنم

مایکل:هی....چیشده؟....چرا خیسی؟....بیا داخل سرما میخوری بچه....بشین روی صندلی برم برات حوله بیارم

روی صندلی نشستم و توی اینه خودمو نگاه کردم، موش اب کشیده شده بودم

مایکل یه حوله اورد و دورم انداخل

مایکل:اون ویلیام احمق اذیتت کرده؟

-اون....مادرمو کشت...

مایکل:انتظارشو داشتمبرای اون سیاراعه هر گـ منظورم هر غلطی میخواد میکنه

سرمو انداختم پایین پایین

مایکل چونمو گرفت و بالا اورد

مایکل:ببین مارتین...اون اسکل لیاقت یه خانواده به خوبی تورو نداره...من اینجا سعیمو میکنم تا تورو مثل پسر خودم بزرگ کنم و تو میشی بهترین رییسی که این دنیا به خودش دیده باشه؟حالا من برم دوتا لیوان هات چاکلت درست کنم باهم بخوریم

بابام...میگفت جنبش جای ترسناک و دشمن پروریه و مایکل،رییس اونجا قلبش از سنگ هم بدتره

ولی همون مرد به قول خودش "بی احساس" با من بهتر از پدر واقعیم رفتار کرده

همینطور...وقتی توی جنبشم احساس امنیت میکنم

شاید یکم دیگه اینجا بمونم....تا وقتی که بتونم روی پای خودم بایستم

ولی میدونم که فعلا اینجا خونمه

و تک تک اعضای جنبش بخشی از خانوادمن

-------------

وینسنت تند اومد توی سالن اصلی

وینسنت:فیرا نیست!

اد داشت مشروب میخورد،ارورا داشت با گوشیش کار میکرد،کربین داشت با ایانو نقشه میکشید و گیلدا داشت تلوزیون نگاه میکرد

ارورا:مگه میش غیبش بزنه؟

وینسنت:چمیدونم!شما نگرانش نیستین؟!

برای ارورا یه پیام اومد

ارورا:بچها...خبرای بد دارم.....

وینسنت با ترکیبی از ترس و غم به ارورا نگاه کرد

ارورا ویدیوی گریه فیرا رو برای بقیه گذاشت

وینسنت:نه....

گیلدا:همینطوری داریم کم میشیم...

کربین:باید زودتر یه فکری بکنیم

اد محکم لیوانشو کوبوند به میز،لیوان شکست

اد:تو خفه شو!

ایانو:وات د

اد یه تفنگ در اورد و سمت سر کربین نشونه گرفت

اد:همش به خاطر توی حروم زادست که اینهمه مکافات داریم!

با تن بلندی حرف میزد

آرورا:اد تفنگو بزار پایین!

اد:المنتا خیلی خوب پیش میرفتن تا وقتی که توی عوضی عضو شدی!مطمعنم کل این ماجراها هم زیر سر توعه!

کربین:من..

اد بلندتر داد زد:گفتم خفه شو پسره **ده!خودت و اون ننه بابات مصبب کل بدبختیامونن!

گیلدا:تفنگو بنداز زمین اد!

صدای شلیک اومد

همه به دور و بر نگاه کردن،خون از پیشونی سفید کربین سرازیر شد

ایانو:کربیییننننن

کربین به زمین افتاد

گیلدا:شتتتتت

و.ینسنت:تو یه قاتلی اد!

ارورا تمرکز کرد و دستاش رو دو طرفش گرفت

زمان شروع کرد عقب رفتن

گیلدا:تفنگو بنداز زمین اد!

ارورا پرید سمت اد و تفنگ رو ور به بالا گرفت

شلیک اد به سقف خورد

کربین سعی کرد بغضشو نشون نده،ریلکس رفت توی اتاقش و در اتاقشو قفل کرد

_____________

نزدیک بوداااا

اد مست میشه از این کارا زیاد میکنه به دل نگیرین:|.....

شما نظر بدین میزارم داستانو

[ یکشنبه 10 تیر 1397 ] [ 04:53 ب.ظ ] [ Adrian Aijah ] [ نظرات () ]
آخرین مطالب