تبلیغات
fallout world - *elements fall out : merciless* قسمت 12
*and all the kids cryed out *please stop your scarying me
درباره وبلاگ

آرشیو

طبقه بندی

آخرین پستها

پیوندها

صفحات جانبی

نویسندگان

ابر برچسبها

آمار وبلاگ

Admin Logo
themebox

*elements fall out : merciless* قسمت 12

سلام به همگی
این قسمت یکم اطلاعات زیادی داره^^
خیلی چیزای داستانو میتونین ازش بفهمین

آدام و کربین به همون ادرسی که کربین ا.ی براشون فرستاده بود رفتن

کربین ا.ی مثل یه جنتل من روی یه صندلی نشسسته بود

کربین:لعنتی از نزدیک خیلی جذابه._. ...

آدام:اومدیمحالا لئونو بده

کربین ا.ی:چیزی که ازتون خواستمو اوردین؟

آدام یقه لئون ا.ی رو از پشت گرفت و بلندش کرد

کربین ا.ی:الان میگم بیارنش

چندتا دکمه روی ساعتشو زد

کربین ا.ی:محموله رو بیارین

ادام لئون ا.ی رو سمت کربین ا.ی پرت کرد

کربین ا.ی با قدرتش لئون ا.ی رو گرفت

آدام:خب؟

کربین ا.ی به ساعتش نگاه کرد

کربین ا.ی:میشنوین؟

بعد از چند ثانیه سکوت یهو صدای قطار اومد

کربین ا.ی:این صدای رفتن بیبی بویت از نیهونی بود

آدام:عوضیییی

خواست به کربین ا.ی حمله کنه

کربین:قبل اینکه قطار بره باید بریم بعدا حساب اینو میرسیم!

کربین ا.ی یه خنده شیطانی کرد

کربین و آدام پریدن توی ماشین،ادام با تمام قدرت گاز داد

کربین ا.ی در حالی که لئون ا.ی بغلش بود سمت ماشینش رفت

کربین ا.ی:قانون اول،باید توی بازی از همه زرنگ تر باشی

-----

آدام گاز میداد،ماشین دوش به دوش قطار بود

کربین:نقشت چیه؟

آدام:کربین فرمونو بگیر میخوام بپرم روی قطار

کربین:دیوونه شدی؟؟؟

آدام:اره دیوونه شدم تو فرمونو بگیر

و از ماشین بیرون پرید،قبل اینکه بیوفته میله ی حاشیه واگن قطار رو گرفت

کربین زود پرید پای فرمون:احمق نزدیک بود بمیری!

آدام:حالا به چشم حسودت دیدی نمردم!

میله رو محکم گرفت و خودشو به مرز بین دوتا واگن رسوند

از توی کمربندش دوتا کلت در اورد

با لگد در واگن رو باز کرد

چند نفر داشتن به لئون **اوز میکردن

مردمک چشمای آدام از شدت عصبانیت کوچیک شده بود

با تیر تک تک اونارو کشت

رفت سمت لئون و پارچه دهنشو باز کرد

لئون:آدام....

آدام کتشو دور لئون کرد:عزیزم نمیخواد چیزی بگی اول بزار فرار کنیم

و کولش کرد

---خیلی وقت پیش---

مارتین توی راهروی بیمارستان دوید

خط رنگی رو دنبال میکرد

روبروی یه اتاق وایساد

"ICU    مراقبت های ویژه"

زنگ کنار در رو زد،بعد از چند ثانیه گذاشتن بره داخل

مارتین به چپ و راست میگشت تا اتاقی که بهش گفته بودنو پیدا کنه

بلاخره پیداش کرد و رفت داخل

لیوای روی یه تخت بیمارستان خوابیده بود،دوتا لوله به دماغش وصل بود و چندتا هم به دستش،یه پرستار داشت با سرمش وصل میرفت و تخت بغلیش خالی بود

لیوای:سلام

مارتین:سلام و زهر مار!چه بایی سر خودت اوردی؟؟

-اقای محترم لطفا با مریض اینجوری صحبت نکنین

مارتین:متاسفم....

با یه لحن اروم حرف زد

مارتین:سلام و زهر مار،چه بلایی سر خودت اوردی؟

لیوای اروم خندید

-پدرشون زنگ زدن اوژانس،ضربان قلبش خیلی ضعیف بود کلی هم خون از دست داده بود ریه هاشم خشک بود تعجب کردیم چجوری زندست

مارتین سکوت کرد و به لیوای نگاه کرد

لیوای:میشه یه دیقه تنهامون بزاری؟^^

پرستاره رفت پیش بقیه

مارتین:چرا لیوای....

لیوای:چی چرا؟

مارتین:چرا سعی کردی خودکشی کنی؟

صدای لیوای ارومتر شد

لیوای:درباره چی حرف میزنی....

مارتین:خط خطیای روی دستت معلومه داشتی رگتو میبریدی برای همین کلی خون از دست دادی،خشک شدن ریه و کاهش ضربان هم مال یه قرصن...این یعنی اول قرص خوردی بعد رگتو بریدی تا کلا بمیری

لیوای ساکت شد،سرشو انداخت پایین

مارتین:بخاطر اون پسرست نه؟

لیوای:تو از کجا قضیشو میدونی؟...

مارتین:ناسلامتی تو جنبشما،اطلاعات داداشمو نداشته باشم بدرد کشکم نمیخورم

لیوای بغض کرده بود

لیوای: وقتی توی مراقبتای ویژه دیدمش که چشماشو پسته بودن و به همجاش لوله وصل کرده بودن داغون شدم ....و بعدش که میتونست حرف بزنه بهم گفت یادم نمیاد عاشق باشیم:")) نابودم کرد مارتین:"))اون تنها امیدم برای زنده موندن بود امیدم این بود که میتونم خوش بختش کنم حالا با چه هدفی ادامه بدم؟؟:"))

مارتین خم شد روی تختش

مارتین:بهم گوش بده لیوای....برام مهم نیست اون عوضی بهت چی گفته،تو یه پسر با استعداد و فوق العاده  ای هستی هرکیم بگه بدرد نمیخوری گروهمو میفرستم هواش!

لیوای:نمیخواد فقط انرژیتو هدر میدی....

مارتین صورت لیوایو گرفت

مارتین:ببین به حرفم گوش بده!اون چیزی که توی ذهنته اشتباهه!تو خودتو خیلی پایین میبینی!تو ارزشت بیشتر این حرفاست!فکر میکنی چرا وقتی فهمیدم چیشده خودمو زود رسوندم؟؟

لیوای خواست یه حرف بزنه

مارتین:چون برام مهمی!خیلیا توی دنیا هستن که براشون مهمی!مثل من مثل رز مثل سیارا و بقیه!حد اقل به خاطر اونا سعی کن دووم بیاری...این کاریه که من میکنم

لیوای:باشه...تلاشمو میکنم

مارتین:افرین پسر خوب

یهو ساعتش زنگ خورد

مارتین:یا اقا  ابرفرز...الو؟

-الو و زهر خر کجا رفتی یهو کرّه مار؟؟؟

مارتین:منظورتون الو و زهرمار کره خر بود؟

-عیحاخیرا گرامرم ریده.....بگذریم....کجا رفتی یهو؟؟

مارتین:اومدم یه سر به برادر کوچیکم بزنم عمو جان

لیوای صداشو کلفت کرد:مارتین داداش اون ماریجوانای من کو؟؟

-میری پارتی؟؟؟

مارتین:نه به روح سیاه!

لیوای صدای دختر در اورد (اهل دلا میفهمن منظورمو)

-بد وقتی مزاحم شدم

مارتین:عمو بخدا لیوایه کرم میریزه

لیوای:مارتین ناهار نَخِردمهِ

-اها بش بگو عمو سلام میرسونه

مارتین:رو اسپیکره

-عه...عمویی ببخشید یه دو سه باری سعی کردم بکشمت^^"

لیوای:پونزده بار

-پونزده بار شد ناموصن؟...بگذریم میدونی همش بخاطر این بود که حرس باباتو در بیارم...تازه مجبور بودم اگه اینکارو نمیکردم پاکم میکردن^^"

مارتین:هن؟

لیوای:اشکالی نداره مشکلی ندارمتایم لاین باید به روال خودش بره

-عا خوبه درک میکنی

مارتین:لعنتیا چرا اینقدر صمیمی شدین؟؟:||||

تماس قطع شد

لیوای:برو الان بدبختت میکنه،مرسی که اومدی من حالم خوبهتازه الان بابا میاد ببینتت کل ساختمون میره رو هوا

مارتین:اصلا دوست ندارم ریخت اون پیرمردو ببینمبعدنم سر میزنم بهتیادت باشه هیچی از اون مرتیکه نگیری حتی اگه بی ازار بنظر بیاد

لیوای:باشه

----

سیارا روی تخت خوابیده بود و با گوشیش کار میکرد

یه پیام جدید براش اومد

Mah love <3:وقت خالی داری؟^^

سیارا:اره چطور؟ :؟

Mah love <3:میتونیم امروز بریم کافه ؟

چشمای سیارا برق زد

سیارا:چرا که نه^^

Mah love <3:یه لباس مثل دوران دبیرستان بپوش ست کنیم~

سیارا:نود و خورده ای سالمه ها توهم همینطور:|

Mah love <3:خدایی نود سالمون شد؟0_0

سیارا:عا..هعی جوونی:"|

Mah love <3:اصن به کوچم من همون تیپو میزنم:/بیام دنبالت یا میای؟

سیارا:ساعت هفت دم کافه جیوکو منتظرتم~

*ساعت هفت دم کافه*

--دید سیارا--

یه چیزی شبیه اون دوران نحس پوشیده بودم و منتظر بودم بیاد

خیلی کنجکاو بودم ببینم چی پوشیده

+منتظرم بودی؟

به پشت سرم نگاه کردم

شلوار مشکی،کاپشن ابی سفید ،موهای ایمو و کلاه....لعنتی هنوز عوض نشده

الان بود که خون دماغ شم

-اصلا عوض نشدی لعنتی.....

ویلیام:توهم هنوز همونی فقط قدت بلندتر شده

زیر چشماش خیلی گود بود

-چشمات....خوب نخوابیدی؟

انگار شکه شد

ویلیام:بخاطر شغلم خیلی کم میخوابم^^"

-مواضب خوابت باش برای بدنت مهمه

ویلیام:چشم خانم دکتر،حالا بریم داخل؟

-بریم^^

رفتیم توی کافه و سفارش دادیم،بالای کافه کلوب بود ورودی دادیم و گیتار هیرو بازی کردیم

یاد جوونیامون افتادم،ویل هنوزم همونقدر خوب درامز میزد

منم گیتارم خداروشکر افت نکرده بود

بعدش رفتیم پایین و قهومونو خوردیم

بند موسیقی داشت اهنگ مورد علاقمونو میزد

قیافه ویل یکم نگران بود

-چیزی شده ویلیام؟

ویلیام:میخوام...یه چیزی بهت بگم

قلبم داشت از جاش در میومد...برای همین میخواست بیایم بیرون؟

ویلیام:سیارا رائه افتن.....

یه چیزی از توی جیبش در اورد و روی زمین زانو زد

نکنه...؟...

ویلیام:حاظری توی غم و شادیت با من شریک شی و منو به عنوان همسر ایندت بدونی؟

اون چیز یه حلقه بود!

دستمو جلوی دهنم گرفتم

قلبم بدجور میزد....واقعا این اتفاق داره میوفته؟

بعد از چهل سال؟...واقعا داره ازم خواستگاری میکنه؟

وایسا...یعنی همش برنامه ریزی بود؟

اینکه بیارتم و باهم مثل دوران دبیرستان تیپ بزنیم؟اینکه اون بند اهنگ مورد علاقمونو بزنن؟

ایندفه دیگه برام مهم نیست یه فرشتست یا شیطان،فقط میدونم حاظرم باقیمونده عمرمو باهاش بگذرونم

با چشمای بغضی بلند گفتم:معلومه!

و محکم بغلش کردم

احساس میکنم نیمه گمشدمو بغل کردم

میتونم خودمو الان خوشبخت ترین زن دنیا خطاب کنم

ایندفه از دستش نمیدم...حتی اگه گانرا کاری کنه

 ___________

لعنتیا سیارا و ویل به هم رسیدن:"))))

*خط زدن ویلا از لیست شیپا*فقط چندتا شیپ دیگه مونده

شم نظر بدین اگه خدا بخواد قسمت بعدی فرداست



نوشته شده توسط :adrian___sa
چهارشنبه 20 تیر 1397-05:52 ب.ظ
نظراتون~() 

0o heliya o0
یکشنبه 14 مرداد 1397 07:56 ب.ظ
تاحالا كیارو تو لیست شیپت بهم رسوندی ؟
تی:مباركههه استادددد*--------------------*
پاسخ adrian___sa : ویلیام وسیارا
اد و آرورا
وینسنت و فیرا
کربین و آیانو
آدام و لئون
بک و جین
لوییس و مائو
قراره دوتا ذوج دیگه رو هم که رابطشون شکر آبه درست کنم
....❄nazgol❄....
پنجشنبه 21 تیر 1397 07:39 ب.ظ
رز:راستشو بگم حرفای لیوای کمی بهم بر خورد-_-

من:عاخیییی مبارکهههه*-*
پاسخ adrian___sa : لیوای:اهه^^"اونموقع جوون بودم خو^^"
...I just want it
پنجشنبه 21 تیر 1397 12:12 ق.ظ
امروز روز خوبی بود .-. خیلی خوب*-* ادامه داستان:|
پاسخ adrian___sa : ممنون
ادامشو فردا میزارم
~..:: YuNo ::..~
چهارشنبه 20 تیر 1397 08:19 ب.ظ
مثل همیشه عالی بود~
پاسخ adrian___sa : تنکس
•♂•κπω ∞ cƦzψ†øʍβøψ•♂•
چهارشنبه 20 تیر 1397 06:35 ب.ظ
ویلا ی بیچارع چرا خط زدی؟:|......


+عون عادمی ک لیو میخواد کربینه؟:|.............
پاسخ adrian___sa : ویلا اسم شیپ سیا و ویل عه

+
عا ماشالا
 
لبخندناراحتچشمک
نیشخندبغلسوال
قلبخجالتزبان
ماچتعجبعصبانی
عینکشیطانگریه
خندهقهقههخداحافظ
سبزقهرهورا
دستگلتفکر