تبلیغات
fallout world - *elements fall out : merciless* قسمت 13
*elements fall out : merciless* قسمت 13
سلام
خب اول بگم واسه تاخیر متاسفم^^"
گرفتار بودم
دومن...این قسمت یکم چیزه^^"
برین ادامه

کربین تو خونه خودش و ال بودو داشت با تلگرام کامپیوتر چت میکرد

ال:باز داری با رلت حرف میزنی؟شما خو دست کایسو و یونمینم از پشت بستین

(اگه خبر ندارین کایسو و یونمین چین،شیپ دوتا ایدلن که بیش از حد واقعی به نظر میان و پر عکسن)

کربین:عه به تو چه

ال:منکه میدونم اخرش کار دستمون میـ

یهو کربین یه داد خوشحال زد

کربین:یسسسسسسسسسسسسسسسسسس

ال:خب بدبخت شدیم

کربین با غرور یه حوله برداشت و رفت سمت حموم

ال:خدایا منو از دست این منگل نجات بده....

رفت و پیامای کربینو خوند

ال:اوهوهو اغا کربین قرار دعوته

-پیامامو نخون بیشعوررررررر

ال:مست شدی من نمیام دنبالتا

-خیلی گهی!

ال:میدونم

--بعد چند ساعت--

کربین چشماشو اروم باز کرد،روی تخت بود لباساشم نیمه باز بود

کربین:اخخ...من کجام...

ال یه لیوان قهوه دستش بود:دیشب اینقدر مست بودی نمیتونستی درست راه بری دوست پسرت اوردت اینجا

کربین:دیشب؟....اهااا دیشببب!خیلی خوب بود و....

یهو قرمز شد

ال:چیشد؟

کربین:چیزه...دیشب....باکرگیمو از دست دادم... .//.

ال:عهههه!بشین تعریف کن برام!

کربین:نمیتونم...

ال:اونوقت چرا؟

کربین:کونم درد میکنه......

ال:....خااااک تو سرت باتم بدبخت!

کربین:مست بودم میفهمی؟؟

ال:خدایا بهم صبر بده به این ایکس او هم یه حواسِ جمع

---زمان حال---

مارتین گوشه سلولش نشسته بود

یهو در اصلی باز شد

مارتین:باز این اومد

-نباید اینجوری با پدرت صحبت کنی مارتینمایکل خوب تربیتت نکرده نه؟

ویلیام اومده بود دم در سلولش

مارتین:ها اره حالا که اطلاعات دارم شدی پدر مهرباننخیر من خر نیستم!

ویلیام:فقط باید بگی کجان...*یه کلید رو در اورد*بعدش از اینهمه مکافات ازادی

مارتین:عموم اون رازو با خودش به گور برد منم می برم!نمیزارم وضعیتو از این نابود تر کنی!

ویلیام اومد توی سلول

ویلیام:فقط بگو اون ویروس لعنتی و پاد زهرشو کجا نگه داشتن

مارتین:وقت گل نی!

ویلیام:دیگه داری اعصابمو خورد میکنی....

مارتین:بیا برو تو کو*م

ویلیام با یه لگد محکم توی دیوار پرتش کرد

ویلیام:پسره لجباز!اگه اینقدر سیریش نبودی مثل لیوای زندگی بهتری داشتی!

مارتین:ها مثل لیوای؟لیوایی که از شدت افسردگی هر روز سعی میکنه بمیره ولی نمیمیره؟؟لیوایی که دلش خوش بود من پشتشم ولی مجبور شدم بخاطر کار تو بهش پشت کنم؟!لیوای که شست و شو مغزیش دادی؟؟؟

ویلیام یه بار دیگه محکم مارتینو زد توی دیوار

مارتین خون توی دهنشو تف کرد

مارتین:همش برنامه ریزی شده بود.....لیوای رو اونطوری کردی تا نگهبان منجی نتونه کمکشون کنه...بعدشم ادرس تمرین المنتا رو با یه اکانت فیک برای مایکل فرستادی تا بره و باهشون بجنگه...وقتی المنتارو شکست میده و خستست تو میری و شکستش میدی،المنتا به چشم یه قهرمان بهت نگاه میکنن و بعد یهو گند میزنی به تصورشون

ویلیام:باهوش تر از چیزی هستی که فکر میکردم

مارتین:باز کدوم دختریو داری بدبخت میکنی

ویلیام:منظورت چیه؟

مارتین:حلقه توی دستت...سیارا رو که نمیخوای بدبخت کنی؟

ویلیام:نه خیرسیارا قراره اشرافی ترین زندگیو داشته باشه

مارتین:به چپم

ویلیام محکم مارتین رو به دیوار زد

ویلیام:من میدونم یروز بهم میگیتا اونروز میزارم زجر بکشی

و از سلول رفت بیرون

--------

ماری در حالی که ترس خودشو قایم کرده بود دنبال کربین ا.ی که به سمت در بزرگ که جلوش نگهبان داشت رفت

نگهبان براشون در رو باز کرد

ویلیام روی تخت پادشاهیش با ابهت نشسته بود

ماری زانو زد

کربین ا.ی رفت و جلوی ویلیام زانو زد

ویلیام دستشو جلو برد،کربین ا.ی به نشونه احترام دست ویلیام رو بوسید و بعد کنار ویلیام وایساد

(پیامی از نویسنده:شیپشون کنین نابودتون میکنم)

ویلیام:میتونی بلند شی

ماری بلند شد

ماری:سرورم با من کاری داشتید؟

ویلیام:مارتین اون اطلاعاتی که نیاز داشتمو بهم داد،برای همین یکم...مرحمتمو روش نازل کردم

یه بشکن زد،در باز شد

ماری با کنجکاوی به در نگاه کرد

لیوای ا.ی دستای مارتین رو باز کرد و سمت جلو هلش داد

مارتین داشت میوفتاد ولی تونست تعادلشو حفظ کنه

چشمای ماری پر از اشک شد،محکم مارتین رو بغل کرد

ماری:ممنون سرورم...ممنون که جونشو بخشیدین

مارتین بعد بغل جلوی ویلیام زانو زد

ویلیام:خوشحالم خوب تربیت شدیحالا برین قیافتونو نبینم

ماری و مارتین  از سالن رفتن بیرون

ماری محکم مارتین رو کیس کرد

مارتین:دلم خیلی برات تنگ شده بود عزیزم

ماری:شبا خیلی دعا میکردم تا آزاد شی:"))

مارتین:حالا که میبینی جلوت وایسادم

ماری:بیا بریم خونه..دل بچه ها خیلی برات تنگ شده

مارتین:بچه ها؟....

ماری:هانا و لوکا دیگه

مارتین:میدونم...دلم براشون تنگ شده

ماری و مارتین رفتن داخل

هانا:بابااا

لوکا:بابای لوکاا

و محکم پریدن بغل مارتین

مارتین:اخخ...الهی فرشته های بابا دلم براتون تنگ شده بود

______________

خب دیگه مارتینم آزاد شد^^

یا آزاد شد؟....

در قسمت های بعدی خواهیم دید^^

[ سه شنبه 26 تیر 1397 ] [ 02:38 ق.ظ ] [ Adrian Aijah ] [ نظراتون~ () ]
آخرین مطالب