تبلیغات
fallout world - یه داستان کوتاه
*and all the kids cryed out *please stop your scarying me
درباره وبلاگ

آرشیو

طبقه بندی

آخرین پستها

پیوندها

صفحات جانبی

نویسندگان

ابر برچسبها

آمار وبلاگ

Admin Logo
themebox

یه داستان کوتاه

سلاام ادامه
بخاطر یکی از دوستام مجبور شدم تو این قسمت برای امی بچه بیارم وگرنه بچه نداره
این قسمت مال بزرگیشونه ولی اتفاق نمیوفته

خب.......امی و نیتارا * شخصیت دوستم * تو کافه بودن
امی متوجه ی قیافه ی اشنای نیتارا شد 
اروم رفت کنارش و دستش و به شونه ی نیتارا زد
نیتارا برگشت و امی رو دید
با شادی و ذوق بغلش کرد...بعد از اونجا رفتن پارک
امی : چه جای قشنگیه....
نیتارا : من همیشه میام اینجا
امی : من تاحالا اینجا نیومدم
نیتارا : از این به بعد با شوهرت میای !
امی : اون.....مرده
نیتارا : عه ببخشید یادم نبود
امی : اشکال نداره
نیتارا : راستی تو بچه نداری؟
امی : چرا دارم
نیتارا : پس من و ببر پیششششششششش میخوام ببینمش
امی : باشه
بعد با هم رفتن خونه ی امی
نیتارا با شادی بچه کوچولو رو بغل کرد و نازش داد
بچه اروم چشماش و باز کرد و خندید
نیتارا : راستیییییییییییییییی منم بچه دارماااااااا
امی : واقعااااااااا؟کجاس ؟ میخوام ببینمشششششش
خلاصه رفتن خونه ی نیتارا
دوتا بچه ها رو پیش هم گذاشتن
بچه ها یکم با هم وقت گذروندن و............تا اینکه امی اونجا احساس راحتی نکرد و برگشت خونه ی خودش.ولی نیتارا نمیخواست تنها باشه پس اونم اومد خونه ی امی.تو خونه ی امی رفت رو سقف و اویزون میشد.امی هم از کارای نیتارا سر در نمیاورد فقط نگاهش میکرد

بعد کمی مدت یکی در خونه رو زد
امی در و باز کرد . گلدن فردی بود
امی : سلام گلدن فردی
گلدن : سلام
نیتارا از اونور نیشخند میزد
امی : ام........میگم......میخوای بیای تو ؟
گلدن هم قبول کرد و اومد تو
امی دخترش و به گلدن نشون داد
چند لحظه بعد دوباره صدای در اومد
امی در و باز . شوهر نیتارا بود
-نیتارا اینجاس؟
امی : اره
-میتونم بیام تو ؟
امی : باشه
بعد اون هم اومد تو...
امی رفت پیش دخترش و دادش بغل گلدن فردی
بچه کلی ذوق کرد
گلدن هم یه لبخند کوچیک زد
دختر اونا * ملینا * حسودی کرد و خودش و برای خونوادش مظلوم کرد
امی احساس میکرد به تنهایی نیاز داره و نمیخواد اونا خونش باشن
نیتارا رفت رو سقف
امی با تعجب نگاهش کرد
نیتارا : نگاهت خیلی سنگینه...چرا تعجب کردی ؟
امی : اخه تاحالا کسی اینکار و نکرده بود
نیتارا : ولی من میکنم خیلی حال میده
امی : اها...
بچه رو برداشت برد اتاق...گلدن هم باهاش رفت
بعد از پنجره رفتن بیرون
نیتارا متوجه شد و به شوهرش گفت که اونا نیستن
یه مدتی گذشت
نیتارا دوباره گفت اونا نیستن
وقتی شوهرش در و باز کرد دید اونا اونجا بودن
نیتارا : کجا رفته بودی ؟
امی : ت.......تو اتاق بودیم
نیتارا : بهم دروغ نگوووو
گلدن یکم عصبی شد : اذیتش نکن
نیتارا : تو یکی ساکت
بعد رو به امی : گفتم کجا رفته بودی
امی : یه جایی مهم نیست
نیتارا : خیل خب میخواین نگید نگید ولی من دلخورم
کم کم بارون شروع شد
گلدن : الان من نمیتونم برگردم رستوران....
امی : من کمکت میکنم...
چترشو برداشت و باهاش تا رستوران رفت...
وقتی به کوچه ای که توش رستوران بود رفتن امی میترسید....
اخرش جیغ زد
یهو یکی از پشت امی رو گرفت و  امی بیهوش شد
وقتی به هوش اومد تو رستوران بود
یاد خاطراتی افتاد : ف.....فردی....
فردی : سلام....اره فردی....پس دوباره اینجا رو پیدا کردی درسته ؟
امی : ف.....فردی.....تو حالت خوب نیست....
فردی : درسته همش بخاطر اینه اسیب دیدم!بخاطر توعه!دوستت بهم اسیب زد
امی:ا....اون میخواست مراقبم باشه
نیتارا نمیدونم از کجا ولی متوجه شد که امی رو گرفتن پس با شوهرش اومد سمت رستوران
فردی در و بست
نیتارا سعی کرد در و باز کنه نتونست...
یه ربات جلوش بود براس خندید چون نمیتونست در و باز کنه
نیتارا هم عصبی شد و در و محکم شکست
چراغا خاموش شدن
رباتا حالت جامپ به خودشون گرفتن تا حمله کنن
یکی از رباتا نیتارا رو هل داد اونم ربات و پرت کرد زمین
صدای یه بچه اومد
نیتارا رفت سمت بچه
نیتارا : میتونم بهت اعتماد کنم؟
بچه : اره
نیتارا : دتو میدونی دوستم کجاست؟
بچه : اره
نیتارا : کجاس؟
بچه : تو قبرستون
بعد بقیه رباتا خواستن بهش حمله کنن ولی نیتارا حال اونا رو گرفت و رفت خونه و گریه کرد
اونا هم امی رو کشتن و ربات کردن
همین دیگه...
بای


نوشته شده توسط :❄* Tila*❄ ...√Dagger√...
دوشنبه 1 مرداد 1397-06:51 ب.ظ
نظرات() 

Adrian.sa
جمعه 5 مرداد 1397 04:59 ب.ظ
الکس:*چشماش تیک میزد،قیافش خیلی ترسناک شده بودهیهیهیهی^^*یه تبر توی دستش گرفت*اون تیکه اهن بی خاصیت کجااااستتتتتتت؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟
پاسخ ❄* Tila*❄ ...√Dagger√... : رستوران فردی
Adrian.sa
جمعه 5 مرداد 1397 03:23 ب.ظ
الکس:*گیچ نگاه کردن به صفحه مانیتور**خنده عصبی کرد*مرد؟...هه هه
پاسخ ❄* Tila*❄ ...√Dagger√... : اره مرد
 
لبخندناراحتچشمک
نیشخندبغلسوال
قلبخجالتزبان
ماچتعجبعصبانی
عینکشیطانگریه
خندهقهقههخداحافظ
سبزقهرهورا
دستگلتفکر