تبلیغات
fallout world - داستان کوتاه * قسمت دوم *
*and all the kids cryed out *please stop your scarying me
درباره وبلاگ

آرشیو

طبقه بندی

آخرین پستها

پیوندها

صفحات جانبی

نویسندگان

ابر برچسبها

آمار وبلاگ

Admin Logo
themebox

داستان کوتاه * قسمت دوم *

سلاااام
یهویی ادامه پیدا کرد
برین ادامه
بعد از اینکه امی مرد و ربات شد
اونا دخترش و میاوردن تا امی رو ببینه ولی خود نیتارا بیشتر با امی حرف میزد و دخترش نمیتونست حرف بزنه
همینطوری چند مدت میگذشت...
نیتارا به امی گفته بود نجاتت میدم
ولی امی بعد اون اتفاق واقعا ناراحت بود 
امی مثل قبل از نیتارا خوشش نمیومد 
فقط بهش گفته بود از دخترش خوب مراقبت کنه
که البته دخترش چند روز بعد وقتی شب شد اومد رستوران فردی و کاری کرد فردی بکشتش
بعد اون هم نیتارا کلا امی و خونوادش و یادش رفت
تا اینکه مدتی بعد
تیلا اینا برای مسافرت اومدن اونجا
تیلا وقتی فهمید امی و دخترش ربات شدن عصبی شد
رفت اون رستوران و امی و دخترش و نجات داد
بعدش اونا رو برد پیش یه جادوگر و مثل قدیمشون کرد
فقط یکم شجاع تر از قبل


نوشته شده توسط :❄* Tila*❄ ...√Dagger√...
جمعه 5 مرداد 1397-03:58 ب.ظ
نظرات() 

کارخونه ربات کشی (دختر هستم)
سه شنبه 13 شهریور 1397 01:12 ب.ظ
ردیمر وان؛وات؟فاکسی اون یکی رو هم کور کن
فاکسی:بابا این یه داستانه
منگل:شش اگه اسپرینگ بفهمه از این داستان بد تر میشه وا
اسپرینگ:
پاسخ ❄* Tila*❄ ...√Dagger√... : امی : بعد..چی میشه؟
Adrian.sa
جمعه 5 مرداد 1397 05:12 ب.ظ
الکس:لوییس بم شلیک کن
لوییس:چته بابا یه داستانه:|
الکس:لوئیی منو بکش دیگه امیدی ندارممممم
لوییس:چته بابا؟؟!
الکس:دوست دخترم بچه داشته ربات شدهههه
لوییس یه چک زدش:بابا فقط داستانه!
الکس:ببخشید بازم جوگیر شدم.....
لوییس:*ناز کردنش*اشکال نداره
پاسخ ❄* Tila*❄ ...√Dagger√... : امی : اروم باش من اصلا دختر ندارم 0_0 جوگیر شدنت رو عشقه مهم اینه از ترسو بودنم کم شده شاید منم بتونم شیطون خوبی بشم
 
لبخندناراحتچشمک
نیشخندبغلسوال
قلبخجالتزبان
ماچتعجبعصبانی
عینکشیطانگریه
خندهقهقههخداحافظ
سبزقهرهورا
دستگلتفکر