تبلیغات
fallout world - *elements fall out : merciless* قسمت 17
*and all the kids cryed out *please stop your scarying me
درباره وبلاگ

آرشیو

طبقه بندی

آخرین پستها

پیوندها

صفحات جانبی

نویسندگان

ابر برچسبها

آمار وبلاگ

Admin Logo
themebox

*elements fall out : merciless* قسمت 17

اینم این قسمت
برین ادامه
ستاره های کمتری امشب توی اسمون بودن

تا اونجایی که از ظهر یادمه امشب قرار بود ماه خونین باشه،پفف...همش به خاطر گرد وخاکه

به راهم سمت خونه مادرم ادامه دادم

بهش میگم...بهش میگم که ویلیام همه رو کشته

بهش میگم بره لیوای رو راضی کنه شاید تونست به همه این مصیبتا خاتمه بده و المنتا رو زنده کنه

بهش میگم..

وقتی به کنارم نگاه کردم خونم رو دیدم

دور دیوارش پر از ابسـ

ابسیدیان؟...نه...امکان نداره

-نه نه نه!

در خونه باز بود،با اسرع سرعت دویدم توی خونه

به خودم تلقین میکردم که چیزی نشده در حالی دقیقا میدونستم چه اتفاقی افتاده

سمت اتاق خوابم رفتم

جسد بی چشم ایانو که غرق خون بود رو دیدم

زانو هام شل شد،جلوی جسد بی جونش افتادم و بی اختیار گریه کردم

تقصیر من بود...وضیف همن بود که مراقب همه المنتا باشم

بخاطر ضعفم نتونستم از قدرتهام استفاده کنم....

مرگ همشون تقصیر منه

موهای ایانو رو نوازش کرد

چرا نتونستم اخر عمرت بهت بگم چقدر دوستت داشتم؟

چرا نتونستم ازت به خاطر اونهمه محبتی که مجبور نبودی بهم بکنی تشکر کنم؟

جواب همشون معلوم بود

چون من یه عوضیم،یه حرومزاده که لایق هوا برای نفس هم نیست ولی بازم مثل یه ویروس توی زندگی بقیست

اد راست میگفت،تک تک حرفاش راست بود

هر بلایی که جنبش سرم اورده حقم بوده،منی که قدر مادر به این خوبی رو ندونستم

منی که قدر اونهمه امکانات رو ندونستم لیاقتم طبقه اخر جهنمه

-خدایا چرا منو بجاش نکشتی؟؟؟؟

اشکهام بی وقفه میریخت،احساسس میکردم مواد مذاب روی صورتم جاریه

چشم هام میسوخت و دستام میلرزید،خیلی وقت بود گریه نکرده بودم

یهو یه صدای گریه بچه شنیدم،نکنه..

سریع سمت صدا دویدم،تخت رو زدم کنار و اون کاشی لعنتی رو کنار زدم

باورم نمیشد،کای صحیح و سالم داخل بود

از ته دلم یه خداروشکر گفتم و کای رو محکم توی بغل گرفتم

-ششش....گریه نکن...بابا اینجاست.....

ادامه میدم....حد اقل برای کای...میبرمش یجای امن

محکم توی بغلم گرفتمش  و دویدم سمت پارکینگ

سوار موتورم شدم،کلاه رو سرم گذاشتم و در حالی که کای رو محکم یه دستی گرفته بودم گاز دادم

در حالی که داشتم با اکثر توانم گاز میدادم پشت سرم کلی ادم بهم شلیک میکردن و من سعی میکردم با ویراژ رفتن مانع برخورد تیر بشم

جدا از مکافات جدیدی که دارم،یه گرمای کوچیک رو توی قلبم احساس کردم

شاید بتونم با کمک مادرم همه رو زنده کنیم

شاید واقعا ایندفه یه شانس داریم

شاید نه،حتما!ایندفه یه شانس دارم که همه رو نجات بدم!

وقتی به خودم اومدم دیدم چند ثانیه دیگه قراره به یه ماشین بخورم

اگه از موتور میپریدم پایین جنبش هم من هم کای رو گیر مینداخت

کای رو محکم گرفتم و چشمامو بستم،تنها کاری بود که توی اون ثانیه ازم بر میومد

محکم به یه چیزی خوردیم،و بعد یه احساس بی جاذبگی کردم

چند ثانیه بعد از بی جاذبگی احساس درد شدیدی توی همه بدنم و بخصوص کمرم احساس کردم

چشمامو باز کردم،با کمر افتاده بودم روی زمین در حالی که کای هنوز توی بغلم بود،صحیح و سالم

انگار یه بار توی زندگیم خدا دوستم داره

کلاه ایمنیم اونور افتاده بود،ترک خورده......لابد خیلی محکم افتادم

در حالی که دست و پام تیر میکشید سعی کردم بلند شم و به جلو حرکت کنم

به خودم که دقت کردم دیدم خونیم....یعنی اینقدر محکم افتاده بودم؟

این خیابون اشناست.....

تابلو رو خوندم،"خیابان لاجورد"

یجایی توی همین خیابون خونه ی آدام و لئونه

به کای نگاه کردم،نمیتونستم بچه رو با خودم اونهمه راه ببرم

کای رو فعلا میسپرم دستشون اینجوری امن تره،ولی خب با اونهمه بلایی که سر لئون اوردم عمرا قبول کنن...

خیلی باهاش بد رفتاری کردم...و وقتی میگم خیلی یعنی خــیلی

به هر حال....امتحان کردنش ضرری نداره

میتونم یکم دم در نفس راحت بکشم....هوای سرد کاری کرده ریم یخ بزنه

-----از زبان سوم شخص-----

آدام روی مبل نشسته بود و تلوزیون نگاه میکرد، لئون هم سرشو گذاشته بود روی شونش

یهو صدای زنگ در اومد

آدام:این وقت شب اخه....؟

لئون:شاید یکی از بچه هان میخوان ماه قرمزو با هم ببینیم،به هر حال پشت بوم ویو خوبی داره

لئون بلند شد و سمت در رفت

آدام اماده دستشو توی درز بین بالشتک های مبل کرد و تفنگ رو گرفت

لئون در رو باز کرد،وقتی کربین رو خونی دید مردمک چشماش ریز شد

لئون:کربین!

آدام:شت چه بلایی سرت اومده پسر؟؟

کربین:همه....المنتا...هووف....مردن....فقط من زندم

یه افسوس خاصی توی صورت آدام ولئون ظاهر شد

کربین:من....قراره برم پیش مامان...ماجرا رو بهش بگم شاید تونت کمک کنه.....میتونین تا اونموقع مواضب کای باشین؟

لئون با ترکیبی از عصبانیت و نگرانی گفت:با این وضع تا سر خیابونم نمیتونی بری چه برسه بخوای بری پیش مامان!بمون یکم حالت خوب شه!

کربین بلند گفت:جنبش دنبالمه!

بعد چند ثانیه نفس عمیق اروم ادامه داد

کربین:اگه من اینجا بمونم شما هم توی دردسر میوفتین....نمیدونم ردیاب دارم یا چیز دیگه ای ولی میدونم راحت میتونن پیدام کنن

آدام سرشو پایین انداخت،احساس گناه میکرد که رفت پیش المنتا

کربین:لطفا....میتونین برای یه شب از کای نگهداری کنین؟...قول میدم اگه زنده موندم براش برگردم

لئون چند ثانیه توی چشمای لئون نگاه کرد و بعد لبخند زد

لئون:کمترین کاریه که میتونم برای جبران کنم برادر

کربین پیشونی کای رو بوسید:مواضب خودت باش کوچولو..

و دادش بغل لئون

کربین:من دیگه...باید برم.....خداحافظ...خوبی بدی ای دیدین حلال کنید

لئون خندید و براش دست تکون داد:خداحافظ!موفق باشی

آدام:حواست به خودت باشه بشر!

کربین یه لبخند زورکی زد:تو حواست به زنت باشه فکر من نباش

و دوید توی خیابون

لئون در رو بست

یهو لزرید،انگار سکسکه کرده یا همچین چیزی

آدام:چیزی شده لئون؟

لئون سمت آدام برگشت،چشماش پر از اشک بود

لئون:اون میمیره آدام.....*هق هق*مثل بقیه المنتا نابودش میکنن

آدام رفت پیش:اروم باش لئون...هیچیش نمیشه کربین خیلی سر سخته

لئون توی چشمای آدام نگا کرد

لئون:لیوای بهم زنگ زد و گفت که کربین میمیره و نمیتونیم کاری دربارش کنیم

آدام:لیوان گه خورده!

لئون:شوخی ندارم آدام...لیوای نگهبان منجیه اگه میتونست کاری کنه یه کاری میکرد...اگه میتونست همه المنتا رو نجات میداد

آدام به اینور و اونور نگاه میکرد،میخواست یه چیزی بگه ولی هیچی به ذهنش نمیومد

آدام:لعنتی....

لئون کای رو توی بغلش گرفت:کربین میره خونه ی سیارا و میبینه کسی خونه نیست چون سیارا درگیر عروسیه...جنبش گیرش میاره و میکشتش...

با زانو افتاد زمین،گریش شدید تر شد

لئون:و من باز به اون نگاه مظلومش باختم!نتونستم تو چشماش بگم که قراره بمیره و مواضب خودش باشه

مشتشو محکم به زمین زد و دادا کشید:هیچکدوم از این اتفاقا نمیوفتاد اگه اون ردیاب لعنتیو در میوردممم!

آدام زانو زد و شونه لئون رو گرفت

آدام:یادت نمیاد چقدر بهم گفتی که کربین دوست داشت خودکشی کنه به خاطر حافظش؟.....بعلاوه اینکه الان در عذابه چون همه دوستاش بعلاوه زنش مردن و فقط اون زندست....به این فکر کن که توی بهشت روحش اسودست

لئون کم کم معمولی نفس کشید

آدام:تازه....کای رو سپرد دست ما....میتونست تا خونه سیارا ببرتش ولی میدونست یه بلایی سرش میاد....اون خودش میدونه میمیره

لئون:راست میگی.....

آدام:پس حداقل بیا با مواضبت از کای ناامیدش نکنیم باشه؟

و اشکای لئون رو پاک کرد

لئون:باشه.....

___________

لعنتی:")

این قسمت قرار بود مرگ کربین باشه ولی یکم زیادی توصیف کردم^^"

قسمت بعدیو تا نوشتم میزارم



نوشته شده توسط :adrian___sa
شنبه 13 مرداد 1397-12:56 ب.ظ
نظراتون~() 

....❄nazgol❄....
یکشنبه 11 شهریور 1397 02:05 ب.ظ
نهههه
پاسخ adrian___sa : عاه قلبم
Galaxy :|×
یکشنبه 14 مرداد 1397 03:46 ب.ظ
خ قشنگ بود:|
پاسخ adrian___sa : تنکس
•♂•κπω ∞ cƦzψ†øʍβøψ•♂•
یکشنبه 14 مرداد 1397 01:24 ب.ظ
فین:")
پاسخ adrian___sa : لئون خیلی مظلوم واقع شد
~..:: YuNo ::..~
یکشنبه 14 مرداد 1397 12:28 ب.ظ
هعی:"
پاسخ adrian___sa : هعی روزگار شویت به سوی مرگ میرود
 
لبخندناراحتچشمک
نیشخندبغلسوال
قلبخجالتزبان
ماچتعجبعصبانی
عینکشیطانگریه
خندهقهقههخداحافظ
سبزقهرهورا
دستگلتفکر