تبلیغات
fallout world - *elements fall out : merciless* قسمت 19
*and all the kids cryed out *please stop your scarying me
درباره وبلاگ

آرشیو

طبقه بندی

آخرین پستها

پیوندها

صفحات جانبی

نویسندگان

ابر برچسبها

آمار وبلاگ

Admin Logo
themebox

*elements fall out : merciless* قسمت 19

سلام
مسافرتم بزور نت کش رفتم
این قسمت یکی مونده به اخره
بعد اینکه این سری تموم شد یکم استراحت میکنم ببخشید
برین ادامه

بعد از شنیدن صدای کشیش که میگفت(هم اکنون من شما را زن و شوهر اعلام میکنم)سیارا و ویلیام هم رو بوسیدن

لئون،کربین ا.ی و مارتین ا.ی هم طوری رفتار کردن که انگار برای مادر و پدرشون خوشحالن

امیلی:میدونی کربین،تو و این مارتینه خیل بهم میاینا

کربین ا.ی:هه؟0//-//0

مارتین ا.ی خودشو گرفته بود که نخنده

کربین ا.ی:من خودم زن دارم خالهیه پسر هم دارـ

امیلی:عههه!مگه تو گی نبودی؟؟

مارتین ا.ی نتونست جلوی خندشو بگیره

یهو در سالن باز شد

-*سرفه*ببخشید دیر رسیدم

همه به سمت صدا برگشتن

لئون و آدام و ا.ی ها با تعجب گفتن:لیوای؟؟

ویلیام:یه نمهتازه خطبه رو خوندن

لیوای:خدااا>_<کت شلوار پوشیدن نصف وقتمو برد

سیارا:الهی،همینم که رسیدی خیلی خوبه

امیلی:لیوای خاله چقدر بزرگ شدییییی

لیوای:خاله امیلی پارسال دوست امسال اشنا!

مارتین و کربین ا.ی هنوز توی هنگ بودن،یا رییسشون لیوای اصلی رو دعوت کرده و یا لیوای ا.ی تونسته کربینو بگیره

ولی مشکل اینجاست که لیوای ا.ی کسی رو به نام امیلی نمیشناسه 

لیوای پیش عروس دوماد رفت،بعد از کلی بغل براشون ارزوی خوشبختی کرد و گفت از داشتن مادر جدید خوشحاله

لیوای بعد هم صحبت بودن با عروس و دوماد پیش کربین و مارتین رفت

لیوای:کربین هنوز باهام قهری؟

کربین:نه...معلومه که نه

لیوای:پس چرا دست نمیدی؟

یهو صداش به طور وحشتناکی دو رگه شد:نکنه گیر جنبش افتادی و میخوان بعد عروسی بکشنت؟

یه سرفه کرد:ببخشیدصداعه دیگه میگیره

و با کربین دست داد

لیوای:مارتین...از اونروز دیگه ندیدمت...بغل؟

مارتین:هوفف...باشه

لیوای مارتین رو بغل کرد،ولی بیش از حد محکم فشارش دادو با همون صدای دو رگه گفت

لیوای:درسته نتونستم مانع کشته شدن دوستام بشم...ولی مطمعن باش یه روز،حتی اگه شده بالای سنگ قبر،کاری میکنم که ارزو کنین توی همون ساختمون لعنتی مرده بودید

و رفت

مارتین و کربین توی شک بودن،اینارو از کجا میدونست؟

لیوای رفت پیش لئون و آدام

لیوای دستشو گذاشت روی شونه لئون

لیوای: میدونم چقدر کربینو دوست داشتی....و میدونم گرفتن این تصمیم چقدر برات سخت بود

لئون بغض کرد،ولی بغضشو قورت داد

لئون:ببخشید لیوای...

لیوای:میدونم..کاری از دستتون بر نمیومد...حد اقل مواضب یادگاریش باشین

لیوای خندید

لیوای:حالا خوشحال باشینمثلا سیارا و ویل به هم رسیدنا شدم برادرزن آدام

یهو اروم گفت:طوری رفتار کنین انگار از این قضیه هیچی نمیفهمین...بزارین سیارا حد اقل روز عروسیش شاد باشه

و رفت دم در سالن

سیارا:کجا میری؟حد اقل برای کیک بمون

لیوای:ببخشید مامان من یکم کار دارمفقط خواستم بیام اعلام حظور کنم

ویلیام:برو به سلامت

لیوای بعد خداحافظی از همه رفت بیرون سالن و در رو بست

رفت توی حیاط،به دیوار تکیه داد و سیگارشو در اورد

لیوای:بل،حلالم کن

سیگار رو گذاشت توی دهنش و با قدرت اتش روشنش کرد

لیوای با فکر اینکه قراره چه بلایی سر کربین بیارن روی زمین افتاد

سعی کرد بغضشو کنترل کنه ولی قبل اینکه کاری کنه اشک مثل ابشار از گونه هاش ریخت

-نگاش کن،حتی بلد نیست از دوستاش محافظت کنه اونوقت میخواد کل دنیا رو نجات بده،پسره ی بیچاره

لیوای:خفه شو گانِرای!

گانرای روح سیاه لیوای بود،پوستش روشن تر از موهای ویلیام بود،موهاش از ابی اسمونی تیره تر بود و چشمای صورتی ای داشت

گانرای:راست نمیگم؟تو میتونستی پیش المنتا برگردی و کمکشون کنی،میتونستی ویلیام رو خودت زنده کنی،میتونستی همون اول به جنبش نفوذ کنی،ولی نکردی!هیولای این داستان ویلیام نیست لیوای،هیولای اصلی خودتی

لیوای:گفتم خفه شو گانرای!اگه میتونستم کاری کنم زودتر کاری میکردم!

گانرای:میتونستی لیوای،تو قدرت هر المنتی که بگن رو داری،اب باد خاک اتش برق سرعت نور حتی گیاه،فقط میترسیدی کاری انجام بدی،چون هنوز بچه ای!یه بچه که از عهده خودشم بر نمیاد

لیوای داد زد:فقط یه روز بزار راحت باشم!یه روز!بزار یه شب راحت خوابم ببره!بزار یه روز بدون گریه بگذرونم!

گانرای:باشه،دلم برات میسوزه لیوای برای همین میرمولی بدون اگه همین دل سوزی من نبود الان اینجا نبودی

------

کربین به یه تخته بسته شده بود،دست و پاهاش بی حس بود ولی سعی میکرد با تکون دادن کمرش خودشو ازاد کنه

در سالن باز شد

کربین ا.ی:یعنی اینقدر تابلوعه گیم؟؟

مارتین ا.ی:خانومم گشنمه برام یه چیزی درست کن

کربین ا.ی:کوفت!باز یه چیزی گفتن جوش گرفت

ویلیام:ای بابا خفه شین سرم رفت!

ویلیام به کربین نگاه کرد

ویلیام:انگار شازده بیدار شده

کربین:چطور تونستی....

عربده کشید

کربین:چطور تونستی این بلا رو سرشون بیاری؟؟المنتا بهت یه شانس دادن چطور تونستی دوباره زمینشون بزنی؟؟؟

ویلیام:میدونی کربین....گهگاهی داستان شخصیت بد کم میاره،برای همین قدیمیا مجبور میشن بیان روی کار

کربین:میدونی چقدر مادرم خوشحال شد وقتی فهمید زنده ای؟....میدونی چقدر با المنتا کلنجار رفتم تا بهش نگن چه بلایی داری سرمون میاری؟

ویلیام دستش رو بالا برد:منظورت از مادرت....همسر منه دیگه؟

کربین وقتی حلقه ازدواجو توی دست ویلیام دید از تعجب خشکش زد

کربین ا.ی:پس فکر کردی کجا بودیم؟عروسی مادر عزیز دردونت بودیم دیگه

کربین:نه....

ویلیام:فکر کردی دیگه اونقدر سنگ دلم که بزارم سیارا هم بمیره؟اون کسی بود که نزاشت من موقع خلع مقام بمیرم منم براش جبران کردم

کربین:خیلی عوضی ای ویلیام.....احساس شرم میکنم که اونروز جلوت خم شدم!

مارتین ا.ی بهش یه کشیده محکم زد:توجایی نیستی که بتونی فحش بدی،یادت باشه اگه اونموقع توی جنبش مونده بودی هیچکدوم از این اتفاقا نمیوفتاد

کربین:چی؟...

کربین ا.ی:حقیقتو قبول کن کربین،از وقتی تصمیم گرفتی ادم خوبه بشی همه المنتا به فنا رفتن،جنبش میخواست برت گردونه برای همین به المنتا حمله کرد

کربین:اکه من نبودم هم باز به المنتا حمله میکرد......

ویلیام:حقیقت تلخه کربین،ولی ما قبل از دوران المنتس فالوت هیچ مشکلی نداشتیم

ویلیام پشتشو به کربین کرد و سمت در رفت

ویلیام:کربین،مارتین،من دیگه کاریش ندارم برای خودتون

کربین:چی؟؟؟

کربین ا.ی:ضووون

ویلیام رفت

مارتین ا.ی دستش رو به هم مالوند:نمیتونم صبر کنم تا دل و رودشو در بیارم

کربین باز هم سعی میکرد با تکون دادن خودشو ازاد کنه

کربین ا.ی:نه خیر اول من یه دور میارمش!

مردمک چشمای کربین ریز شد:مگر از روی جنازم رد شین!

کربین ا.ی رفت سمت کربین:ببینیم این پسر چی زیر این استین بلند قایم کرده

بلوز کربین رو گرفت و جر داد

کربین ا.ی:چی؟......

بدن کربین پر جای خودزنی بود و روی هر دستش هشت تا جای بریدگی بود،دوتا اخری تازه بودن

کربین از شدت شرم سرشو پایین انداخت

مارتین ا.ی:اون مازوخیسم داره...تو سادیسم

کربین ا.ی صورت کربین رو یه دستی گرفت:تو پاکی!...باورم نمیشه...جهان تورو برای یه روز به من داده

کربین سرشو اونور کرد

کربین ا.ی دو دستی صورت کربین رو گرفت

کربین ا.ی:اوه بیبی بوی باتم من،ددی قراره بد بلایی سرت بیاره~

مارتین ا.ی:اهممم

کربین ا.ی:او راست میگی،اهممممم،ببرینش تو اتاقم

کربین:نه!

کربین ا.ی:اوه یس،امشب قراره خیلی خوش بگذره

کربین بازم سعی کرد خودشو ازاد کنه،ولی بازم سردرد جلوش رو گرفت

کربین محکم لبشو از درد گاز گرفت

چشماش سیاهی رفت

-------

(صحنه تار بود)

+امشب قراره خوش بگذره نه؟

بهش نگاه کردم،هنوز باورم نمیشه از نزدیک دیدمش

ما فقط میتونستیم توی نینت چت کنیم و عکسای همو ببینیم،بعضی اوقاتم تماس تصویری

ولی الان جلوی چشممه،و راستشو بگم بلند تر چیزیه که فکر میکردم

-اره،راستش هنوز باور نمیکنم تونستیم همو تو واقعیت ببینیم

+منم همینطور،راستش موهات تو واقعیت خیلی قشنگ تره

کل بدنم موج مکزیکی رفت،چقدر گرم شده نه؟

-یه سوال...چرا خودت اومدی دنبالم؟چرا همونجا همو نبینیم؟

+میدونی....ممکن بود اونجا کسی به پلیس خبر بده.....میدونی که با همجنس گرا ها چیکار میکنن....

با این حرفش کل عکسای اعدامایی که دیده بودم اومد جلوی چشمم:اره....

یکهو بدون اینکه متوجه بشم یه بوسه کوچولو به لبام زد و به رانندگیش ادامه داد

+حالا چیزی نیستمیریم کلاب،میرقصیم فوقشم دوتا شات میزنیم،بعلاوه اینکه کلابه فقط برای رنگین کمونی هاست عمرا پیدامون کنن

-اوهوم^^ امشب قراره خیلی خوش بگذره

__________________

اینم این قسمت

نظر فراموش نشه 



نوشته شده توسط :adrian___sa
دوشنبه 5 شهریور 1397-05:19 ب.ظ
نظراتون~() 

....❄nazgol❄....
یکشنبه 11 شهریور 1397 02:24 ب.ظ
آه....
بی صبرانه منتظر قسمت آخرم...=(
پاسخ adrian___sa : امروز قراره بزارم
•♂•κπω ∞ cƦzψ†øʍβøψ•♂•
دوشنبه 5 شهریور 1397 09:15 ب.ظ
عه دیشب تعریف کردع بودی*^*

لرینننننن عررررررر**^^**


راستی اون تیکه ک کربین ای.ای میگه بوی باتم بودن میدی ای ایشو ننوشتی._.
پاسخ adrian___sa : گفتم که~

یاثنصهصعیعث الان میرم عوضش میکنم کربین تو کربین شد
Galaxy :|×
دوشنبه 5 شهریور 1397 08:54 ب.ظ
عالی بود :`|
اخرشم رو نفهمیدم چیشد؟
پاسخ adrian___sa : تو تلگ توضیح میدم برات
 
لبخندناراحتچشمک
نیشخندبغلسوال
قلبخجالتزبان
ماچتعجبعصبانی
عینکشیطانگریه
خندهقهقههخداحافظ
سبزقهرهورا
دستگلتفکر