تبلیغات
fallout world - *elements fall out : merciless* قسمت 20
*and all the kids cryed out *please stop your scarying me
درباره وبلاگ

آرشیو

طبقه بندی

آخرین پستها

پیوندها

صفحات جانبی

نویسندگان

ابر برچسبها

آمار وبلاگ

Admin Logo
themebox

*elements fall out : merciless* قسمت 20

اینم از قسمت اخر
خیلی خاطره داشتیم تا اینجا:)
برین ادامه

*صخره ی آناستازیا*

مارتین (ا.ی) و الکس از ماشین پیاده شدن

یه بادیگارد هیکلی رفت در پشتی ماشین رو باز کرد و روپوش صندلی رو برداشت

کربین دست و پا بسته و بیهوش توی صندلی بود و بهش یه وزنه وصل بود

بادیگارد کربین و بلند کرد و روی زمین گذاشت

صورت،گردن و بدن کربین پر از کبودی و جای چنگ بود

صورت کربین یه صحنه اشنا رو توی ذهن الکس اورد

------

-پسره ی بی مصرف!

ویلیام با یه لگد محکم کربین رو به دیوار زد

کمر کربین خورد توی لبه دیوار،از شدت درد داد زد

ویلیام:باید همون روز با اون پسره میکشتمت حرومزاده ی ****!

کربین بغض کرده بود،سعی میکرد از خودش صدایی در نیاره

ویلیام از پذیرای رفت بیرون

الکس رفت سمت کربین:کربین...زنده ای؟

کربین:من هیچوقت نخواستم اینجوری باشه...

الکس صورت کربین رو ناز کرد،پر از کبودی بود

کربین داد زد:من هیچوقت نخواستم که ساخته شم!

کربین کوچولو مثل ابر بهاری گریه میکرد و دندوناشو به هم فشار میداد

لیوای از اونور بهت زده داشت نگاه میکرد

الکس:لیوای برو باند بیار....

لیوای:چ..چشم

لیوای سریع دوید که باند بیاره

کربین دستشو کشید سمت بطری

الکس:کربین نه!

و دست کربینو کشید

کربین عربده کشید:نمیزارم چیزایی که ازش متنفرم رو یادم بندازی!

الکس رو هل داد اونور و بعد سه قلپ از بطری نوشید

بعد خوردن یکم سرفه کرد و بعد خندید

لیوای:باند اوردم

کربین:خیلی جالبه نه؟همین یدونه مشروب کاری میکنه کل غم دنیا رو یادم بره

الکس:مرسی لیوای...کربین رو بگیر ببندمش

لیوای کربین رو از پشت گرفت

کربین:ولم کنین!****ای ****!

الکس:ببخشید کربین

محکم زد توی گردن کربین،کربین بیهوش شد

لیوای:حالش خوب میشه؟....

الکس سر لیوای رو ناز کرد:معلومه که اره....فقط یکم دیگه دووم میاریم...فردا هم یه روز دیگست

و برای کربین باند بست

------

مارتین:نگاش کن.....ضعیف،بی مصرف،اشغال!

و محکم یه لگد به شکم کربین زد

کربین یه سرفه بلند کرد و اروم چشماشو باز کرد

مارتین:میبینم زیبای خفته بیدار شد،با کربین بهت خوش گذشت؟

کربین:فقط...بزارین...بمیرم

مارتین:اتفاقا الان قراره برای مرگ امادت کنیم

بادیگارد کربین رو بلند کرد و برد لبه صخره

پایین صخره اقیانوس ابی معلوم بود،عمق دریا رو نمیشد حدس زد

کربین از ترس لرزید

کربین:ن..نه

مارتین:حرف اخری نداری کربین؟

کربین:لطفا...به رییستون بگین مواظب مادرم باشه..تحت هیچ شرایطی بهش نگین پسرش نتونست زنده بمونه

الکس هر لحظه بیشتر و بیشتر احساس گناه میکرد

مارتین:الهی اشکم در اومد،ولی حیف میتونستی برگردی جنبش و زنده بمونی

و دستشو تکون داد:بای بای کربینسقوط خوش بگذره

کربین برای اخرین بار تقلا کرد تا خودشو ازاد کنه،ولی دیر بود

اون نگهبان هیکلی کربین رو از صخره پرت کرد پایین

-----

دیگه اخرش بود

دیگه چرا دست و پا بزنم؟....

دیگه تلاش چه معنایی داره؟

همه مردن...برای چی زنده بمونم؟

فرو رفتنم توی آب رو احساس کردم

آب گرم بود و عمقش رو نمیتونستم ببینم

انعکاس نور خورشید روی آب منظره قشنگیو میداد

یکهو یادم اومد،کای،لئون،مادرم،مردم کشور

همه به من چشم دوختن...نمیتونستم نا امیدشون کنم

با تموم قدرتم دست و پا زدم تا برم بالا

سعی کردم و سعی کردم....ولی نتونستم برم بالا

اخر خط بود...ایندفه حتی امید هم نمیتونه کمک کنه...

این دنیا بی رحمه....خیلی هم بی رحمه

ولی زیباییای خودشو داره

به کف زمین رسیدم،به جلو نگاه کردم

انگار توی اب رنگ سیاه و سفید ریخته بودن

اون پشت،گانر و گانرن رو دیدم،داشتن میومدن سمتم در حالی که دست همو گرفته بودن

دور گانر یه نور مشکی و دور گانرن یه نور سفید بود و فضای بینشون خاکستری بود

چشمام دیگه نیمه باز بود،با اخرین حباب های هوای دهنم اسم گانرن رو صدا زدم

چشمام بلاخره بسته شد

--------

لیوای داشت تلوزیون نگاه میکرد

-پرنسس گمشده کوروکو بعد سالها پیدا شد،سیارا راعه افتن شاهدخت کوروکو امروز به قصر برگشت و بعد الظهر قراره تاج گذاریـ

کانال رو عوض کرد

-المنت ها سقوط کردن،اطلاعاتی از مردم بدست ما رسیده که ظاهرا مرگ نگهبان های دوست داشتنیمونو نشون میدادن

لیوای نفس عمیق کشید و تلوزیونو خاموش کرد

-حقیقت داره لیوای؟؟

لیوای به پشت سرش نگاه کرد،رز بود

لیوای:رز..منـ

رز:تو دست روی دست نشستی توی خونه وقتی دوستامون داشتن اونور میمردن! پس برای همین منو از المنتا اوردی بیرون!

لیوای:ما نمیتونستیم کاری انجام بدیم

رز: حد اقل میتونستیم کمک کنیم!

رفت و یه پالتو پوشید

لیوای:کجا میری؟؟؟

رز:میرم از سیارا کمک بگیرم!

لیوای:رز اون الان نگهبان یین و یانگ نیست!اون ملکه ی یه کشوره!بیا توی خونه بشین

رز:پس اگه تو کمکم نمیکنی خودم میرم

لیوای:رز نرو!

رز کلید ماشینو برداشت و رفت سمت ماشین

لیوای بغض کرد:رز....

یهو یه ماشین با حداکثر سرعت به رز که داشت از خیابون رد میشد خورد

لیوای:چرا به حرفم گوش ندادی....

لیوای روی زانو هاش افتاد:منکه گفتم نرو.....

-----زمان حال،سال 2019----

لئون و آدام برای زندگی راحت تر به کوروکو مهاجرت کردن

ایکس و بن به خاطر نا فرمانی یه مدت زندان بودن

انتونی(نگهبان زندان) با بستن یه قرارداد با مارتین ا.ی تونست ازادشون کنه

مارتین ا.ی درباره جوخه شناسایی تحقیق کرد و سعی کرد پخششون کنه

ملکه کانابل ها به خاطر مسمومیت غذایی مرد و بن(برادر ملکه) مجبور شد برای حکومت به منطقه کانابل ها بره

مادر سپیتا راهبه یکی از کلیسا های شیطان بود و بعد مرگش سپیتا رو به جای خودش معرفی کرده بود

مارتین ا.ی ماری رو به عنوان خدمتکار خودش استخدام کرد،یه خونه برای خودش و بچه هاش داد تا زمانی که بزرگ شن

کربین ا.ی توی خونه ی کربین یه سری نقشه مربوط به ربات های انسان نما دید

اختراع کربین رو به نام خودش زد و یه شرکت بنام EAlife زد که کارش تولید هوش مصنوعی،ماشیین های بدون سرنشین و ربات های انسان نما بود

الکس با افسوس به دور و برش نگاه کرد،و بعد بهت نگاه کرد

الکس:نمیدونم همونی هستی که فکر میکنم یا نه...

چند قدم جلو اومد

الکس:میدونم این ماجرا هنوز ادامه داره.....کمکمون کن یه پایان بهتر برای این داستان بسازیم

___________
اینم پایان داستانD:

دیگه فصل بعدی رو نمیزارم بجاش پستا رو انتقال میدم

شما نظرتونو از اول داستان تا اینجا بدین^^



نوشته شده توسط :adrian___sa
شنبه 17 شهریور 1397-04:20 ق.ظ
نظراتون~() 

Heliya
دوشنبه 26 شهریور 1397 04:10 ب.ظ
من احساس میکنم واسه فصل بعد میخوای المنتای جایگزین رو بیاری
همونایی ک ثبت نام کردیم
درصته؟:|
پاسخ adrian___sa : نع
....❄nazgol❄....
دوشنبه 19 شهریور 1397 08:52 ق.ظ
بدیش اینه چند مدت میخوای ننویسی ما تو حدس و گمان می میریم-_-=(
پاسخ adrian___sa : اخه قراره داستانو از اول بنویسم کلا وبلاگ رو انتقال بدم
•♂•κπω ∞ cƦzψ†øʍβøψ•♂•
یکشنبه 18 شهریور 1397 12:42 ب.ظ
TT
پاسخ adrian___sa : عاه ممن.....
....❄nazgol❄....
شنبه 17 شهریور 1397 09:13 ب.ظ
اهههه چه غمناک تموم شد
ولی عااالی بود^^
آخرش هم...جای حدس و گمان داره...
پاسخ adrian___sa : عا خیلی.....

اصلش همون اخرشه^^
مصطفی
شنبه 17 شهریور 1397 03:27 ب.ظ
بد نبود
پاسخ adrian___sa : ممنون^^
 
لبخندناراحتچشمک
نیشخندبغلسوال
قلبخجالتزبان
ماچتعجبعصبانی
عینکشیطانگریه
خندهقهقههخداحافظ
سبزقهرهورا
دستگلتفکر