دریافت کد نقطه چین شدن دور عکس

اسکرول بار

*رستوران ماری گرل دی پاپت* - مطالب بهمن 1395
fnamg

تیزر ها

شنبه 30 بهمن 1395 02:49 ب.ظ

نویسنده این مطلب: ♥only siara afton in the world♥
سلام
گفتم شاید بعضیا نتونن نور عکسارو کم و زیاد کنن
خودم الان براتون با ادیتای نور اوردم
برین ادامه

ادامه مطلب

دیدگاه : ^-^
آخرین ویرایش: شنبه 30 بهمن 1395 03:06 ب.ظ

کنسل شد

چهارشنبه 27 بهمن 1395 09:50 ب.ظ

نویسنده این مطلب: ♥only siara afton in the world♥

دفه های دیگه هم بهتون راهنمایی نمیدم



دیدگاه : :)
آخرین ویرایش: چهارشنبه 27 بهمن 1395 09:52 ب.ظ

دومین تیزر

سه شنبه 26 بهمن 1395 09:35 ب.ظ

نویسنده این مطلب: ♥only siara afton in the world♥
سلام
یکی دیگه هم درست کردم
شاید از این بفهمین

اینم مثل قبلی



دیدگاه : فهمیدی عایا؟
آخرین ویرایش: سه شنبه 26 بهمن 1395 09:36 ب.ظ

تیزر

دوشنبه 25 بهمن 1395 08:24 ب.ظ

نویسنده این مطلب: ♥only siara afton in the world♥
سلاااااااااااااااام
این تیزره دست سازمه

هرکی رازشو بفهمه براش پنجتا پست درخواستی میزارم
دلم میخواد مثل اسکات راهنماییتون نکنم ولی دلم نمیاد:
نور عکسو زیاد نکنین
دیگه بقیشو خودتون بفهمین



دیدگاه : فهمیدی عایا؟
آخرین ویرایش: دوشنبه 25 بهمن 1395 09:02 ب.ظ

تریلر سری جدید

جمعه 22 بهمن 1395 09:48 ب.ظ

نویسنده این مطلب: ♥only siara afton in the world♥
سلام
بلاخره تموم شد
ببخشید خیلی کوتاه در اومده
ولی تیکه هایی از داستانو توش گنجاندم
اگه دوست دارید نگاه کنید
http://s1.picofile.com/file/8285880550/fallout_time_line_triler.mp4.html



دیدگاه : چی بگم؟
آخرین ویرایش: جمعه 22 بهمن 1395 10:59 ب.ظ

تریلررررررررررررررررررررر

پنجشنبه 21 بهمن 1395 04:21 ب.ظ

نویسنده این مطلب: ♥only siara afton in the world♥
سلام بر همتوووووووووون
دارم تریلر سری جدید فالوتو میسازم
و ایندفه باور کنین برای گزاشتن داستان تنبلی نمیکنم
اسمشو هم همون موقع میزارم
انتظار داشتید اسمش فالوت دو باشه؟
قسمت 1 تا6 داستان آمادس ولی من محظ احتیاط هنوز مینویسک
کسیم خواست توی داستان بیاد بگه



دیدگاه : D:
آخرین ویرایش: پنجشنبه 21 بهمن 1395 04:48 ب.ظ

بسی راست:)

دوشنبه 18 بهمن 1395 09:34 ب.ظ

نویسنده این مطلب: イェクタ ('3')~
بعضی وقتا دلم میخواد.
.
.
.
.
.
.
.


















.
.
.
.
اسکات رو خفه کننمم



دیدگاه : نظرات
آخرین ویرایش: دوشنبه 18 بهمن 1395 09:35 ب.ظ

بچه های اسنو

دوشنبه 18 بهمن 1395 07:13 ب.ظ

نویسنده این مطلب: ♥only siara afton in the world♥
سلام
از بیمارستان مرخص شدم
نشستم پای کامپی اینقدرررررررررررر ادیت کردم که نگو
عکسای بچه های اسنورو هم درست کردم

اسم دختره ایزابله
 اسم پسره هم...هنو معلوم نیس
اسنو ببخشید اگه بد شد




دیدگاه : :)
آخرین ویرایش: دوشنبه 18 بهمن 1395 07:17 ب.ظ

قسمت آخر فالوت فازبر

یکشنبه 17 بهمن 1395 03:48 ب.ظ

نویسنده این مطلب: ♥only siara afton in the world♥
سلام
این قسمت آخره
دیگه بعدش فالوت فازبر نداریم
یه توضیح مختصر درباره اتفاقات قبلش:
سوناتا مردتوی جشن پیروزی تیر اندازی شدسوناتا هم جزو از دست رفته ها بود
----
سارا هم عضو ارتش شد،سارا یا همون زن شنلی عضو آلفا شده،ولی کسی خبر نداره من الهه یین و یانگم
----
دو نیمه ی لیوای از هم جدا شدن،لیوای توی فایر وینگ و عضو دلتاعه و آیول(نیمه آبیش)رییس نایتمر ایکس
----
ما در این قسمت محاصره شدیم،کل دور و بر ما بسته و ما مجبوریم برای فرار بجنگیم

بیااااااااااااااااااااااااااا

دیدگاه : ^-^
آخرین ویرایش: دوشنبه 18 بهمن 1395 06:50 ب.ظ

گلچین لحظات بیاد ماندنی فالوت فازبر(2)

جمعه 15 بهمن 1395 02:33 ب.ظ

نویسنده این مطلب: ♥only siara afton in the world♥
-----
(اواخر قسمت یازده)
یهو چندتا تور سمت لمونی و اش و اسنو پرتاب شد اما بهشون نخورد
اش:یا امامزاده اسپرینگ ترپ0_____________0
یکی از تور ها افتاد رو اسنو
اسنو:جیغغغ
لمونی ایستاد،سعی کرد تور رو از روی اسنو بلند کنه ولی برقش می گرفت
اش دید که نگهبانا دارن میرسن:چاره ای ندارم
دست لمونی رو گرفت و دوید
لمونی :نههههههههپس انسو چی؟؟؟؟؟؟
اش:بفهمنمیتونستیم نجاتش بدیم
-----
(قسمت:نامعلوم...کتابچه(همون فصل خودمون):کتابچه اِل فکتوری)
سپیتا:ولم کنین بی شرفای فلان فلان شده!!
نیلا:برو بابا
و سپتارو پرت کرد توی یه سلول
در سلول بسته شد
سپیتا:شما نمیدونید با کی طرفینمن دختر افسر فاکسی دی فاکسم
و شروع کرد لگد زدن به میله های سلولش
یکی از سلول بغلی:هه فایده ای نداره سپیتا
سپیتا:تو کی هستی؟اسممو از کجا میدونی؟
دختره:من دوست داداشتم،اسنو اونت
سپیتا:اِااااااااااااااااااهمون اسنو اونت؟؟؟؟
اسنو:ارهبیا نزدیک تر
سپیتا اومد نزدیک به اسنو
اسنو آروم در گوش سپیتا:خوب گوش کن ببین چی میگمتو الان توی اتاق قبلی لمونی هستی،لای پیچ تخت یه نامست،نمیدونم توش چی نوشته ولی بخونش
سپیتا رفت و نامه رو خوند:اون از همه چی خبر داشته
--------
(اواخر قسمت قبل)
سپیتا و اسنو داشتن فرار می کردن
سپیتا:تحمل کن اسنویکم دیگه دور شیم میتونیم قدرتامونوم فعال کنیم
اسنو نفس زنان:نمیتونم..هه..هه..ادامه بدم
و غشید
سپیتا:نه اسنوو
سپیتا دستای اسنو رو دور گردنش کرد و دوید
سپیتا:کممککک کسی هست؟؟؟
سپیتا با تمام توان دوید تا به جایی رسید که غیر فعال شدن قدرت ها،خنثا شد
سپیتا:ایولللل
پا هاشو به هم زد و اسکیتش فعال شد
سپیتا:اسنو الان میرسیم دووم بیار
و با سرعت برق به سمت پایگاه رفت
نیلا از توی دست بندش(تماس صوتی می گیره):اه قربان گمشون کردیم
صدای لیوای:چه؟؟؟؟؟
سپیتا به در پادگان رسید،خیلی خستش بود
سپیتا:ما...هه..اینجاییم
دستاشو بالا برد و مثل اسنو غشید
-----
بقیشو دیگه به یاد ماندنی نیست
قسمت آخرو کامل میزارم براتون



دیدگاه : :!!!!!!!!!!!!!!!!!!!
آخرین ویرایش: جمعه 15 بهمن 1395 02:54 ب.ظ

گلچین لحظات بیاد ماندنی فالوت فازبر

جمعه 15 بهمن 1395 12:28 ب.ظ

نویسنده این مطلب: ♥only siara afton in the world♥
موضوع: بیوگرافی ها و ماجرا ها ?
------------------
(قسمت هفت)
منگل بلند میشه و میبینه یه جای دیگس
منگل:مم...من کجام؟
یهو یه صدای آشنا:سلام سلام،
سلام سلام،همگی سلام،همگی سلام
منگل یادش اومد،این شعرو با فاکسی توی بچگیشون می خونده
منگل:فا...فاکسی؟
فاکسی از توی تاریکی اومد بیرون
فاکسی:بعله خودمم
منگل پرید بغل فاکسی و مثل ابر بهار گریه کرد
فاکسی دست روی سر منگل کشید:گریه نکن خانومم
منگل:دست خودم نیس
-----
(آخرای قسمت هفت)
فاکسی:خب،همونیو که گفتی انجام دادم،حالا چی؟
یه زن که شنل سفید و سیاه پوشیده بود از تو تاریکی اومد
زنه:متاسفانه یکی از زنده مونده های ارتش اسپرینگ ترپ فهمیده زنده هستید،فعلا سعی نکنین معاشرت کنین
فاکسی:خانوادم چی؟
زنه:نگران اونا نباشید،من مسعول مواضبت از اونا هستم
،فعلا این هدیه رو بگیرید(و یه چیز قرمز به فاکسی داد)
فاکسی:این چیه؟؟؟کریستال تله پاتی؟؟؟
زنه:تو فرق موبایلو با کریستال تله پاتی تشخیص نمیدی؟؟
و غیب شد
--------
بقیشو بیاین ادامه مطلب بخونین

ادامش

دیدگاه : :!!!!!!!!!!!!!!!!!!!
آخرین ویرایش: جمعه 15 بهمن 1395 02:33 ب.ظ

دانش آموز من

دوشنبه 4 بهمن 1395 12:15 ق.ظ

نویسنده این مطلب: ♥only siara afton in the world♥
موضوع: بیوگرافی ها و ماجرا ها ?

سلام دوستان
اداره سازنده ها من بخبختو(تیکه کلاممه ) توبیخ کرد
حالا برا چی؟
دفترچه نیهونی رو نشون سپیتا اینا دادم
ولی خداروشکر مجازات نشدم
____________
من:لطفا منصف باشیدبه خاطر یه صفحه نشون دادن بایس اعدام شم؟
هیئت منصفه:نه خیر،شما وظیفه ای مهم بر دوش دارینتعلیم پرنسس آینده تعادل وظیفه شماست
من:حالا کی هست؟
هیئت:پرنسس تعادل لطفا بیاد جلو
یه دختر اومد جلو
دختره:این معلممه؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟جون مادرتون منو ندین دست این
من:عه؟؟؟؟؟خداروشکرخیلی دبیری باحالی میشه پس
هیئت:متاسفانه تصمیم گرفته شده،ولی خانم سارا،اگه خراب کردین مجبوریم مجازاتتون کنیم
من:عمرا این یکی رو خراب کنم خیالتون تخت
__________
من:بعلهو اینگونه شد که راتا(دختر خاله هم و یکی از دست اندر کارای ساخت ماری)شد دانش آموز من
راتا:اگه مجبور نبودم عمرا دانش آموزت می شدم
من:تو یکی حرف نزنحالا برو برام سه بار از اصل 1 تا39بنویس




دیدگاه : خخخ
آخرین ویرایش: دوشنبه 4 بهمن 1395 12:22 ق.ظ

دفترچه نیهونی چیست؟

یکشنبه 3 بهمن 1395 02:33 ب.ظ

نویسنده این مطلب: ♥only siara afton in the world♥

سلام دوستان
این دفتری(البته کلاسوری)که میبینین دفترچه نیهونی است
توی این دفترچه تمام اتفاقات مربوط به شهر نیهونی ثبت شده
از گذشته دور تا آینده نزدیک
شوخی می کنم آینده رو تخمین نمیزنه فقط گذشته و حال
بر همین اساس من الان میتونم شجره نامه سپیتا رو تا جد جد جد جد جد جد جد جد جدش بگم



دیدگاه : چطور بود
آخرین ویرایش: یکشنبه 3 بهمن 1395 03:00 ب.ظ

چگونه آبجی های لمونی به رحمت ایزد رفتن؟

شنبه 2 بهمن 1395 02:03 ب.ظ

نویسنده این مطلب: ♥only siara afton in the world♥
موضوع: بیوگرافی ها و ماجرا ها ?

-بدو بدو الان میان
سه تا بچه که سه تا کیسه دستشون بود داشتن میدویدن
+اونور
پشت دیوار قایم شدن
یه فروشنده:اگه اون سه تا موش کثیف رو گیر بیارمخودم میکشمشون
و از محل دور شد
_رفت؟
-آره
لمونی و اما و میا بودن
لمونی پارچه رو از روی کپه ی آهن کشید
لمونی:یکم اهه اهه خاکیه ولی حد اقل میشه روش خوابید
میا پرید بغل لمونی:داداشی تو بهترینی
لمونی که چنتا سکه دستش بود:شاید بتونم کار پیدا کنم و بعدش دیگه مجبور به دزدی نباشیم
اِما سه تا کیسه هارو یه جایی کنار کپه آهن قایم کرد
اما:حد اقل غذامون تا سه روز جور شد
میا:آییی دلم!خیلی گشنمه
لمونی:راست میگه.دیگه وقت ناهاره
اِما یکی از کیسه هارو باز کرد و یکی از نونا رو برداشت
لمونی نون رو سه قسمت کرد و تقسیمش کرد
هر کدوم یک سوم نون رو آروم آروم خوردن
یهو یه سگ که از اونجا رد میشد نونارو دید.دوید و یکی از کیسه هارو برد
میا دوید دنبالش:هییی وایسا!!این غذامونه!!!!
اِما و لمونی هم دویدن دنبال میا
میا باش به سنگ گیر کرد و با سر خورد زمین
اِما اومد بالای سر میا:میا خوبی؟
میا که سرش رو گرفته بود:آره خوبم
لمونی بعد از کلی دعوا با سگ فقط تونست سه تا نون از کیسه رو برداره
لمونی:ببخشیدفقط همینارو تونستم بردارم
آفتاب داشت غروب می کرد.باد سردی وزید
لمونی:بدویین الان سرد میشه
دویدن زیر (به قول خودشون)خونه آهنی
تقققق*رعد و برق*
اما:خب میا بیاسرما می خوری
سه تا بچه بغل هم رفتن و یه ملحفه رو خودشون گرفتن و از سرما لرزیدن
*صبح روز بعد*
لمونی بیدار شد ولی خواهراشو ندید
لمونی:اما؟میا؟کجایین؟
-توروخدا ما مجبور بودیم

_توروخدا مارو ببخشیدخواهرم آب مروارید داره نیاز به مراقبت داره
لمونی:این صدای میا و اماست
دوید سمت صدا
مردم دم چوب اعدام جمع شده بودن تا اعدام دوتا بچه بدبختو ببینن
یکی از مغازه دارا:خدا میدونه چقدر از مال مردمو برداشتن
اما:خب ما مجبور بودیم
جلادا تبرارو برداشتن
فروشنده ها:ده..نه...هشت...هفت
لمونی بین جمعیت دوید تا بره خواهراشو نجات بده
فروشنده ها:پنج...چهار..سه..
لمونی دیگه رسیده بود به استیج اعدام:نههههه
میا دووم نیورد:داداشی فرار کن
فروشنده ها:صفررررررررررر
یهو موجی از خون پاشیده میشه
لمونی با زانو میوفته روی زمین:نهههههههه
یکی از فروشنده ها:هی اینم یکی از اون بچه هاست
لمونی تا زور داشت دوید
به یه کوچه رسید،در یه خونه رو تند تند زد
منگل در رو باز کرد:کیه؟
لمونی تند پشت منگل قایم شد و نفس نفس زد
منگل:وا چیکار می کنی؟
یهو دوتا از فروشنده ها اومدن:اههه لعنتی گمش کردیمخانوم شما یه پسر مو سیاه ندیدین؟پوستش خاکستریه
لمونی آروم زمزمه میکرد:منو دست اون وحشیا ندین
منو دست اون وحشیا ندین
منگل:نه ندیدم
و در رو بست
ماری و سپیتا میخواستن بدونن چی شده
ماری:ای کیه؟(پنج سالش بود)
منگل:کوچولو اسمت چیه؟
لمونی یاد صداهای میا افتاد:داداش لمونی خودمی
لمونی:م...من ل..لمونی..هستم

منگل:لمونی اون مردا چرا دنبالت بودن؟
(اما:بیاین سه تا کیسه نونارو برداریم)
لمونی:م...ما...سه تا کیسه نون....
و ادامه نداد
مانگل:لمونی:تو مامان و بابا نداری؟
لمونی سرشو پایین برد:نه
مانگل:خواهر؟
سپیتا :برادر چی؟
ماری:حتی ماهی؟
(اما لمونی و میا رو بغل کرد:ما همیشه خانواده می مونیم)
لمونی:هی...هیچکدوم
فاکسی از سر کار میاد
فاکسی:اینجا چه خبره؟
منگل چنتا چیز توی گوش فاکسی پچ پچ می کنه
فاکسی:غررررحالا حد اقل ایندفه یه پسر قبول می کنم
لمونی زانو غم بغل گرفته بود و داشت زار زار بی صدا گریه میکرد
فاکسی دستشو برد جلو:پاشو دیگه!مرد نباس گریه کنه.....




دیدگاه : چطور بود
آخرین ویرایش: شنبه 2 بهمن 1395 06:41 ب.ظ