*and all the kids cryed out *pleas stop your scarying me

جان مادرتون

جمعه 30 مهر 1395 05:20 ب.ظ

نویسنده : LiLisa ('3')~
سلام
جان مادرتون تووداستان ثبت نام کنید
فقط یکی مونده@_@
زود ثبت نام کنید و الا نمیتونم بزارمش@_#



دیدگاه ها : نظرات
آخرین ویرایش: جمعه 30 مهر 1395 05:20 ب.ظ

ترکوندیییییییییییییییین

پنجشنبه 29 مهر 1395 08:09 ب.ظ

نویسنده : ~fullouted girl~
بچه ها ترکوندیییییییییییییییین

از ذوق مرگی دارم جیغ می زنم



دیدگاه ها : هوریااااااااااااااااااااااااااااااااااا
آخرین ویرایش: پنجشنبه 29 مهر 1395 08:15 ب.ظ

بک گراند سپیتا و بان بن

پنجشنبه 29 مهر 1395 08:01 ب.ظ

نویسنده : ~fullouted girl~
سلام
بک گراندشونم ساختم

خواستید هم براتون می سازم
زیاد دارم از این بیسا



دیدگاه ها : میخوای؟
آخرین ویرایش: پنجشنبه 29 مهر 1395 08:08 ب.ظ

خل بازی من و سپیتا اینا خونمون

پنجشنبه 29 مهر 1395 12:29 ق.ظ

نویسنده : ~fullouted girl~

مارتین:یه گاز بده
ماری:نه

مارتین:یه گاز بده
ماری:نهههههه

مارتین:یهگازبدههههههه
ماری:نههههههههههههههههههههههههههه*شروع کردن به دویدن و همینطوری می گفتن*
بان بن با عینک آفتابی و رقص گم گم استایل:ما خل و چلیم و وی نو ایت

سپیتا:خی
ارشورم تموم شدهههههههههههعررررررررررررررررر
لیوای:عر عر به من میگن خر خر*راستی لیوای آدم خوب شده*

من در حال سلفی گرفتن:اینجا تیمارستان شهید لمونی هستای لاو یو پرپولهشتک پرپول
هشتک خدابیامرز لمونی



دیدگاه ها :
آخرین ویرایش: پنجشنبه 29 مهر 1395 07:54 ب.ظ

ساحل وحشت(قسمت اول)

سه شنبه 27 مهر 1395 08:50 ب.ظ

نویسنده : اسکوتی کارا






ادامه

بیا داستانمو بخون

دیدگاه ها : نظرات
آخرین ویرایش: چهارشنبه 28 مهر 1395 01:13 ب.ظ

محرم سپیتا اینا

جمعه 23 مهر 1395 08:03 ب.ظ

نویسنده : ~fullouted girl~
سلام
درستهسپیتا اینا هم هیئت دارن
حالا ماجراش:
در یکی از روز های قبل از تاسوعا سپیتا و دوستان را زیارت کردندی
یهو دیدم لمونی داره شعر می خونه
لمونی:ای قشنگ تر از پریاتنها تو کوچه نریا
در همان موقع یکی زدم تو گوشش
لمونی:آی ننهههههچرا میزنی؟؟؟؟؟؟؟؟

من:محرمه الاغ شعر نخون

و رفتم
سپیتا اینا پیام داده بودن که با هم بریم پیک نیک
بعد اینکه جمع شدیم
من:خااااااااااااااک تو سرم اینا چیه پوشیدین؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟

همشون با هم:میخوایم بریم دریا کناردریا کنار هنوز قشنگه
من:بابا محرمههههه

مارتین:محرم؟
من:اصن میدونین محرم چیه؟ -____________-
همه درفکر فرو رفتن:

برا کسایی که نمیشناسن*از راست به چپ*:سپیتا،لمونی،مارتین،بان بن،ماری گرل
سپیتا:فهمیدممممممممممممهمون روزی که نذری میدن
من:خاک تو سرتون -________-
کل ماجرای عاشورا و تاسوعا رو براشون توضیح دادم
از اون موقع دیگه اینا هیئت دارن
نذری های منگل خدایی می چسبه
لمونی مداحه
ماری گرل هم تو زنونه نوحه می خونه
مارتین و بان بن هم علم بلند می کنن*خیلی خندس*
نکته:علم اینه

من یه دفه رفتم ببینم چطوری مراسم میزارن
علم افتاد وسط خیابون
خب تا گزارشی دیگر بای



دیدگاه ها : نظرات
آخرین ویرایش: دوشنبه 26 مهر 1395 02:32 ب.ظ

داستان جدددددییدد

چهارشنبه 21 مهر 1395 10:51 ب.ظ

نویسنده : LiLisa ('3')~
خب اومدم با داستان جدید
اسم:پنج اصول در جهان
تعداد قسمت:نا معلوم
تعداد شخصیت:5
شخصیت هایی که میپذیرم:
1-خودم "دختر"
2-   سپیتا  "دختر"
3- اسکوتی کارا  "دختر"
4-  بان بن  "پسر"
5-      :پسر"

توضیحات:
نامه ای برای 5نفر،3 دختر و 2 پسر جوان فرستاده میشود.نامه خیلی
زیبا طراحی شده بود و ایده های زیادی در هر نامه به کار رفته بود.
در نامه،از این 5 نفر درخواست شده تا به آنها کمک کنند.
وقتی 5 نفر باهم نامه را تایید کردند،در جای خیلی بزرگ و پر زرق و برقی بودند.
آنموقع بود که آن 5 نفر متوجه شدند که......




اینارو پر کنید:
اسم:
سن:
علایق:
ترس:
اخلاق:
سلاح-قدرت:
خواهر/برادر*:
 کسایی که تو گروه باهاشون دوستید یا میشناسیدشون:




همین.
برای قدرت-سلاح،میتونید یا قدرت،یا سلاح انتخاب کنید.اگه خواستید دوتاشو انتخاب کنید.
بجای خواهر/برادر هم اگه خواهر یا برادرتون رو ثبت نام کردید اونتو بنویسید اسمشو.
(کسایی که ثبت نام میکنن باید تجربه جنگ یا کشتن رو حتممممااااا داشته باشن اما بد نباشن و اگه پسر یا دختر انتخاب میکنید برادر یا خواهر واقعیتون باشه تا سوء تفاهم نشه و من بتونم نقشاتونو زیاد کنم )

+دوتا جا (پسر و دختر )برای مدیر گذاشتم هرکی رو خواست بیاره:)
+اگه من نمیشناستمون باید بگید شخصیتتون چه شکلیه

فعلا
سوالی داشتید بپرسید



دیدگاه ها : نظرات
آخرین ویرایش: جمعه 30 مهر 1395 05:21 ب.ظ

Slm

چهارشنبه 21 مهر 1395 10:51 ب.ظ

نویسنده : LiLisa ('3')~
Slm 
I am yekta
Biy:|



دیدگاه ها : نظرات
آخرین ویرایش: - -

فناف

جمعه 16 مهر 1395 10:29 ب.ظ

نویسنده : ~fullouted girl~
سلام
با خودم گفتم یکم درباره فناف هم پست بزارم
بپر ادامه

ادامه مطلب

دیدگاه ها : بدههههههههههههههه
آخرین ویرایش: جمعه 16 مهر 1395 10:42 ب.ظ

شخصیت قبول می کنیم2

چهارشنبه 14 مهر 1395 01:30 ب.ظ

نویسنده : ~fullouted girl~
بچه ها من منتظرم نقشا رو پر کنید داستانو بنویسما
مردم از منتظر موندن
نقشای خالی رو دوباره میزارم
اون موقع که نوشته بودم گفتم برا فصل دو زودهحالا میگم بزارم تا ببینید

فصل یک:

آنجلا:اریلا*درسته سه چهار قسمت بیشتر نیست لی نقشش خییییلی مهمه*

کسی که دوست رنریته و همیشه باهاشه:تاناشا*دفه قبلی اشتباه کردم نقشش فصل اول زیاده ولی فصل دوم کم میاد و حرفم نمی زنه*

شاهزاده که از از کشور غریبه اومده و با سپیتا دوست می شه: سیانا*نقشش زیاده توی همه ی فصلا هم هست ولی وسطای فصل یک میاد*

دوست شاهزاده که ایمان بالایی به اون داره و همیشه باهاشه:سایو کاکاماکی*نقشش مثل شاهزادس*

 حالا فصل دو:

*فلی با اجازه آوردمت تو داستاناگه نخواستی بگو*

کسی که ملکه به عنوان عنکبوت ازش یاد می کنه:فلاترجین اونت*کل فصل درباره اونهنقششو خودتون حساب کنید*

خدمتکار با وفای فلاترجین:اسنو*نقشش فوق العاده زیاداصن فرض کنینول نمیکنه فلاترجینو*

دومین خدمتکار فلاترجین:اسکوتی کارا*نقشش فوق العاده زیاده*

فعلا تا همین حد داریم خواستین فصل سه رو هم میزارم



دیدگاه ها : نظرات
آخرین ویرایش: جمعه 23 مهر 1395 09:54 ب.ظ

هوراااا نویسنده شدم

یکشنبه 11 مهر 1395 06:05 ب.ظ

نویسنده : ~fullouted girl~
هوراااا
منم جزو نویسنده ها شدم
امروز بلاخره از درسای سخت نویسندگی فارغ التحصیل شدم
------------
امروز گفتن دامن نپوشین و اینا،منم یه بلوز آستین بلند و شلوار چسبون پوشیدم
خیییلی ذوق زده بودم
چون تو کلاسمون نفر اول شدم
معلممون خانم آماره:خب آماده ای؟
من:خیلیییییییییییییی
خانم آماره:خب،این مسعولیت زیادی داره و .....
یکی از بچه ها ته:بابا برین سر اصل مطلب
خانم آماره:خب شروع می کنیمدستات رو رو به جلو ببر یه پاتم بالا
من:چقدر تعادل سخته
خانم آماره یه جعبه آورد:خب خودت باید بازش کنی
جعبه رو باز کردم و چنتا نور سیاه سفید اومد بیرون و رفت تو بدنم،یهو رفتم بالا و موهام رف بالا
http://s9.picofile.com/file/8269407392/eg_base_you_need_to_be_about_20_faster_req_by_sapphirescarleteshop_d8p4x0b.png
یهو چرخیدم*سرم گیج می رفت*
و تادااااااااا:
http://s8.picofile.com/file/8269407418/writer_sarah.png
من:او مای گاااااااااااد
من پرنسسم؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟

خانم آماره:آرهفارغ التحصیلم شدیحالا بفرما بیرونراه باز جاده دراز
---------------------------------
و حالا پرنسسممم
البته توی جنگای حماسی یا مثلا با سپیتا اینا اینجوریم:

من براشون مثل یه فرشته هستمفرشته تعادل و توازن



دیدگاه ها : نظرت چیه؟
آخرین ویرایش: یکشنبه 11 مهر 1395 06:29 ب.ظ

داستان ساحل وحشت

چهارشنبه 7 مهر 1395 02:57 ب.ظ

نویسنده : اسکوتی کارا
سلام

من میخوام یه داستان بنویسم که اسمش هست

ساحل وحشت

نقش ها

1-سپیتا

2-فلاترجین

3-خودم

4-ماری گرل


5-SNOW


6-

بای



دیدگاه ها : نظراتتت مننننننن
آخرین ویرایش: سه شنبه 27 مهر 1395 09:27 ب.ظ

چرا ماری گرل از فلاترجین بدش میومد؟

پنجشنبه 1 مهر 1395 02:53 ب.ظ

نویسنده : ~fullouted girl~
توضیحی ندارم برین ادامه

بدووووووووو

دیدگاه ها : چطور بود؟
آخرین ویرایش: سه شنبه 6 مهر 1395 07:21 ب.ظ