دریافت کد نقطه چین شدن دور عکس

اسکرول بار

*رستوران ماری گرل دی پاپت* - مطالب آبان 1395

جالبه

یکشنبه 30 آبان 1395 06:38 ب.ظ

نویسنده این مطلب: ~fullouted girl~
جالبه که یهو بازدیدمون از1780شد15:)
و جالب تر اینکه من دارم درسو ول می کنم و برای شما پست میزارم:)
جالب تر اینکه تیزهوشانم و اگه نمرم16بشه اخراجم:)
منم می تونم وبو ول کنم و برم درسمو بخونم و انیمیشن نگا کنم:)
حتی الان مامانمم برای اینکه پشت کامپی هستم شاکیه:)
ولی جالب تر اینه که هنوز اینجام دارم ادامه میدم:)



دیدگاه : :)
آخرین ویرایش: یکشنبه 30 آبان 1395 06:42 ب.ظ

یهویی بازدیدمون افت کرد چی شد؟

شنبه 29 آبان 1395 03:18 ب.ظ

نویسنده این مطلب: ~fullouted girl~



دیدگاه : نظرات
آخرین ویرایش: - -

دربارهfnamg

جمعه 28 آبان 1395 01:42 ب.ظ

نویسنده این مطلب: ~fullouted girl~
سلام
سپیتا برگشت
میخوام درباره پنج شب در ماری گرل توضیح بدم
ادامه پلیز
http://s8.picofile.com/file/8268026850/bjhbjhbjhbj.png
*این روح بان بنه*

من اینجام

دیدگاه : نظرات
آخرین ویرایش: جمعه 28 آبان 1395 07:58 ب.ظ

دکوراسیون عوض کردم

جمعه 28 آبان 1395 01:23 ب.ظ

نویسنده این مطلب: ~fullouted girl~
خوب شده؟
پدرم در اومد تا کد قالبشو نوشتم
بالابر و اینارو هم درست می کنم



دیدگاه : نظرات
آخرین ویرایش: جمعه 28 آبان 1395 01:24 ب.ظ

فلی تسلیم نشو

سه شنبه 25 آبان 1395 09:14 ب.ظ

نویسنده این مطلب: ~fullouted girl~
فلی من هنوز بهت ایمان دارم،اگه تسلیم شی الگوی وبلاگ نویسیم از بین میره
حقیقتو بهت میگم:
من همیشه بهت حسودی می کردم
چون نقاشی پینتم بهتر تو بود ولی هیچکس دوستم نداشت
همه بهت درخواست می دادن و تو نه نمی گفتی
منم وقتی نظر*حتی از اون تبلیغاتیا*برام میومد ذوق مرگ می شدم
ولی وقتی دیدم که به اشتباهاتت اعتراف می کنی،فهمیدم چرا تو با من فرق داری
طی این3سال وبلاگ نویسی کسی رو مثل تو ندیده بودم
لطفا نرو
منم انگار لب گورم
هم سردمه هم گرممه،هم گرسنمه هم سیرم
به خاطر همون مریضی چرت
ولی حالا
از بوشهری که جنوب کشوره
داد می زنم
برگرد
من هنوز بهت ایمان دارم
http://s9.picofile.com/file/8274829084/for_flutterjaneonette.png
شاید این پستو نخونی
ولی من خالی شدم
احساسات واقعیمو خالی کردم
حد اقل یکم خیالم آسوده شد



دیدگاه : :)
آخرین ویرایش: سه شنبه 25 آبان 1395 09:36 ب.ظ

ورژن جدید بان بن

یکشنبه 23 آبان 1395 03:49 ب.ظ

نویسنده این مطلب: ~fullouted girl~
من:سپیتاااااااااااااا بان بنننننننن
سپیتا:وعععععععع چی شده؟؟
بان بن:یا خودا!
ماریا(دختر بزرگه)موهاشو فوت کرد:هوف
مایکل از عصبانیت نیشش(دندونای نیشش)رو نشون داد:نمیبینین دارم توایلایت(یه سریال معروفه) نگا می کنم؟؟؟
میکو با یه پرش بلند اومد:چی شده؟(ده سالشه)
من:نگا کنین چی کشیدم

اینو نشونشون دادم:

http://s8.picofile.com/file/8274526892/%D8%A8%D8%A7%D9%86_%D8%A8%D9%86_%D9%87%DB%8C%DA%A9%D9%84%DB%8C.png

سپیتا:چییییییییییییی؟
بان بن:این منم؟

ماریا برا اولین بار تو این سال خندید:وای خداااااااااااااااااا
مایکل عینک آفتابیشو کشید پایین:ریلی؟این بابای منه؟واقعیه که آزارش به یه مورچه هم نمیرسه
میکو پهن زمین بود و شعر میخوند:پدر هیکلی دل منو بردیبان بن هیکلی دل منو بردی
بان بن:میکشمتون بچه هاهمه تو اتاقاتون
مایکل:این عکسه از صدتا فیلم طنز هم خنده دار تر بوددستت درد نکنه مامان بزرگ
من:به من میگی مامان بزرگ؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟
تبدیل شدم*
مایکل عینکشو زد:بچه ها در رین
من:سپیتا،بان بن بریم یه کتکشون بزنیم
سپیتا و بان بن:به روی چشم



دیدگاه : ت. هم میخوای کتکشون بزنی؟
آخرین ویرایش: پنجشنبه 27 آبان 1395 06:25 ب.ظ

ببخشید

یکشنبه 23 آبان 1395 02:33 ب.ظ

نویسنده این مطلب: ~fullouted girl~
بچه ها ببخشید نبودم
کل اطلاعات نت(کاربریا و وبای شما)گم شد(هنوزم پیدا نکردم)
عکسایی که جمع کرده بودم گم شد ولی عکسایی که تو حافظه بود دیلیت نشده
زود به آپ کردن بر می گردم



دیدگاه : گومناسای
آخرین ویرایش: یکشنبه 23 آبان 1395 02:35 ب.ظ

مژژژژدهههههههههههههههه مژژژژدهههههههههههههههه

جمعه 21 آبان 1395 08:51 ب.ظ

نویسنده این مطلب: イェクタ ('3')~
سسسلللاااااامم
من الان از همیشه سرحال ترم
چرا؟
چون بالاخره اسنو رو شاد کردمو 
به آرزوش رسوندم!
حالا خیلی خوشحاله!
اها!آرزوش چیه؟
آرزوش این بود مادر شه!
و شد!
اینم عکس بچش!
فقط بدیش اینه اسم انتخاب نکردن.
انتخاب کردن بیورگرافیشو میزارم
امیلیا هم بیاد اسم ونتخاب کنین
من رفتتتتمممم



دیدگاه : نظرات
آخرین ویرایش: جمعه 21 آبان 1395 08:56 ب.ظ

گوگولیا^_^

یکشنبه 16 آبان 1395 08:00 ب.ظ

نویسنده این مطلب: イェクタ ('3')~
^_^



دیدگاه : نظرات
آخرین ویرایش: - -

یا خداا@_@

یکشنبه 16 آبان 1395 07:59 ب.ظ

نویسنده این مطلب: イェクタ ('3')~
این که ماری گرلللهههه@_@



دیدگاه : نظرات
آخرین ویرایش: یکشنبه 16 آبان 1395 08:00 ب.ظ

چرا؟

یکشنبه 16 آبان 1395 07:59 ب.ظ

نویسنده این مطلب: イェクタ ('3')~
چرا یوآر ساری؟:/



دیدگاه : نظرات
آخرین ویرایش: یکشنبه 16 آبان 1395 07:59 ب.ظ

ببخشید-_-

یکشنبه 16 آبان 1395 07:53 ب.ظ

نویسنده این مطلب: イェクタ ('3')~
سلام-_-
ببخشید نبودم-_-
درسا آدمو ول نمیکنن-_-
تمام روزام پرهههه-_-
شنبه و چهارشنبه یه کلاس-_-
یکشنبه و سه شنبه زبان-_-
دوشنبه چهارشنبه هم بسکتبال-_-
بخدا دارم میمیرمممممم-_-
الان آپ میکنم-_-



دیدگاه : نظرات
آخرین ویرایش: یکشنبه 16 آبان 1395 07:55 ب.ظ

نویسنده ها خوابین؟ 0_0

شنبه 15 آبان 1395 02:36 ب.ظ

نویسنده این مطلب: ~fullouted girl~



دیدگاه : نظرات
آخرین ویرایش: - -

خاطره

چهارشنبه 12 آبان 1395 08:51 ق.ظ

نویسنده این مطلب: ~fullouted girl~
سلام
الان با کامپیوتر مدرسه اومدم
مدیر کتابخونه نیست راحتم



دیدگاه : نظرررررررررررررررر
آخرین ویرایش: چهارشنبه 12 آبان 1395 08:52 ق.ظ

ماجرا

شنبه 8 آبان 1395 05:05 ب.ظ

نویسنده این مطلب: ~fullouted girl~

اغا رفتم خونه سپیتا اینا دیدم همه با نیشخند نگام می کنن
یهو سپیتا اومد نزدیک:
http://s8.picofile.com/file/8272664318/mlp_base_you_have_beautiful_eyes_by_thetechnocat_d9cmjl2.png
سپیتا:
من:ببند نیشو
یهو بان بن اومد و محکم زد تو شکمم
من:اااای
یهو مارتین با به پام لگد زد اینقد محکم بود که افتادم
من:چی..چیکار می کنین؟
یهو لمونی یه مشت محکم زد تو کلم و بیهوش شدم
*بعد چن دقیقه بیدار شدم*
من:هومبقیه کجان؟
سعی کردم بلند شم ولی نتونستم
من:چرا نمیتونم...
یهو دیدم تو یه گونی ام
من:کدوم عقل متفکری اینکارو کرده؟
اینقد غلت زدم ولی نتونستم بیام بیرون که یهو سپیتا اینا اومدن
همشون به طرز مرموزی نیشخند زده بودن
من:سپیتاوات دِ هِل؟
http://s8.picofile.com/file/8272664426/hen.bmp
*بدون بیسه از این به بعد*
یهو مارتین دوباره لگد زد و همه شروع کردن زدن من
من:بابا..آیچه مرگتونه؟؟؟؟؟؟؟؟ آخ نزن
یهو فاکسی اومد
من:الحمد لاللهفاکسی بیا کمک اینا ریختن روم
یهو فاکسی کولم کرد گزاشتم تو صندوق عقب ماشینشون
ماشین حرکت کرد
من:بی وجدان هاااامرض دارین؟؟؟؟
همون موقع صدای دست و جیغ و هورا کل شهر میومد
من:ی....یعنی من داشتم آزارشون میدادم؟
یهو ترمز کردن و در صندوق عقب باز شد،کنار دریا بودیم
من:خب باش فهمیدم بیاین لگد بزنینولی واقعا برا چی؟
همه با هم منو بردن بالا و رفتیم تو قایق
من:اوووووفهمیدمبچه ها واقعا دستتون درد نکنه*اشک شوق*جشن گرفتین برام
بان بن:برو بینیم بابا
سپیتا:هنو نفهمیده
ماری:احمق جان میدونی چقد حکمران بدی هستی؟کشتی ماروتوی فالوت فازبر که سه بار مامان بابامو ازم گرفتیتو این دنیا هم مامان بابای واقعی ندارم
همه شخصیتات یه ایرادی دارنحالا برو به جهنم
چن نفره با هم هلم ادن تو آب
من:کممممک
http://s9.picofile.com/file/8272664376/in_teh_see.bmp
از بیرون قایق
همه با هم:هوراااااااااااااااااا
یهو صدای مَنگِل اومد:سارا بیدار شو
من با ترس از خواب بیدار شدم:ههههه
منگل:داشتی کابوس میدیدی
من:من...من زندم
منگل:اره زنده ای
رفتم تو پذیرایی،سپیتا با موهاش ور میرفت،لمونی شعر میخوند،بان بن داشت فکر می کرد،مارتین و ماری گرل هم داشتن با پلی استیشن بازی رقص می کردن
من:سلام
*لباس ورزشی تنم بود*مارتین:خسته نباشی دلاور
من:هر هر هر
داد زدم:اگه سعی کردین منو بکشین خودم میکشمتون
http://s8.picofile.com/file/8272778218/_.png
_____________________
از دست اینا کابوس دیدم
راستی مگه فاکسی چقد زور داره منو بلند کرد؟



دیدگاه : -_______________________-
آخرین ویرایش: یکشنبه 9 آبان 1395 04:16 ب.ظ



تعدادکل صفحات : 2 1 2