دریافت کد نقطه چین شدن دور عکس

اسکرول بار

*رستوران ماری گرل دی پاپت* - مطالب تیر 1396
fnamg

ادامه زندگی ساندرا

شنبه 31 تیر 1396 10:38 ب.ظ

نویسنده این مطلب: ♔Violet forever♔SandrA♔SunnY MitAnI♔
سلام.
خوبید؟؟؟
رکورد گذاشتن داستان شکوندم.
من معمولا خیلی دیر به دیر داستان میزارم.
+ آیانو بگو جایزه چی می خوای.
خب ادامه:
- تو به حرفش گوش نکن. به هیچ وجه نزار بره.
لیسی: ولی خودتون هم قبلول کنین اون لیاقت نداره بره تو قفس. چه برسه به قفس 958 میدان 17 خلا 27!
-من یه چیزی میدونم که تو نمیدونی. ترنسفورمر رو پیدا کردی.
لیسی: بله قربان.
- خب 5 نفر تکمیل شد؟
لیسی: بله.
- براشون توضیح دادی؟
لیسی: نه همشون...
- خب پس من مزاحم نمیشم. وقتی گفتی هر چه زود تر خودتون رو بفرستید بالا. خداحافظ.
لیسی: خداحافظ قربان.
تصویر قطع شد. در زمانی که لیسی و رییسش حرف میزدن سان رفته بود و هر چی میدونست رو به بقیه گفته بود.
سان: خب من اونایی که گفتی رو گفتم. اون کی بود؟
لیساندرا به بالای سرش نگاه کرد: سانی میتانی. رییس کلیه خلا ها.
سیلن: چرا ما باید باهات بیایم؟
لیسی: چون رییس گفته. هیچ وقت نمیشه رو حرفش حرف زد.
آریا: من که نمیام.
لیسی: مجبوری.
و چیزی سفید از دستش بیرون زد و دور همه سفید شد و ترک خورد (اگه mirror magic رو دیده باشین منظورمو میفهمین.)
سان جیغ زد. آریا و هکتور سفت دست همو گرفتن. سان هم محکم به لیسی چسبید. سیلن روی یه تیکه ایستاده بود و سعی میکرد اون تیکه رو از جا دربیاره.
سان: سیلن! سیلی بازی درنیار!(اگه سیلن رو خلاصه کنیم میشه سیلی که تلفظش مثل کلمه خل چل به انگلیسیه)
سیلن: میخوام ببینم چی زیر اینجاس.
لیسی: نترسین هیچی نمیشه.
یهو همه تکه ها فرو ریخت و همه افتادن روی همدیگه. بلند که شدن دیدن که روی یه تیکه ابرن و جلوشون که دختر بالدار نشسته.

لیسی: های های راکی!
راکی: سلام کندی!
آریا: کندی؟ مگه تو لیساندرا نبودی؟
لیسی: بعضیا بهم میگن کندی لیسی. (candy lissy یه فان استار خیلی باحال)
سیلن: خب این کیه؟
لیسی: این راکیتا هستش. نگهبان دروازه ورودی خلا 1000. که برج سانی میتانیه. راکیتا یه آدم عادی تو سانافایر بوده که بر اثر یه اتفاقی (هنوز نمیدونم) نایتیلینگ شده اما میتانی نجاتش داده ولی نتونسته اونو دوباره آدم عادی کنه و کردتش نگهبان اینجا. خب راکی در رو باز کن.
راکی: اسم رمز
لیسی: ای بابا. منم لیسی.
راکی: نمیزارم برید.
لیسی: خب بزار ببینم... یاقوت قرمز؟
راکی: نه. دوتا پاسخ دیگه.
لیسی: زمرد سبز؟
راکی: نه. یک پاسخ دیگه. اگه اینم اشتباه بگی همتون حکم رفتم به خلا 30 رو برای حدود 250 سال دارید.
آریا: نهههههه!
هکتور: ما نمیایم اونجا!
سیلن: من هنوز بچم!
سان: تروخدا نه!
لیسی: سانی میتانی!
سان: غش!!!
افتاد رو ابرا. سیلن چشماشو سفت بست و گریه کرد. آریا کلاه بلیزش رو انداخت رو سرش.
راکی: درسته!
آریا کلاهشو برداشت: جیییییییغ! هووووووورااااا!
سیلن اشکای دور چشمشو پاک کرد: خب زود تر میگفتی!!
هکتور: ما زندانی نمیشیم1
لیسی: سان؟
راکی: فکر کنم بیهوش شده.
لیسی دوباره مثل قبل سان رو بلند کرد و با بقیه از دروازه رد شد.
---
میدونم خیلی کم بود.
اما این داستان کوتاهه.
تازه نصفه شبه.
خب خدافظ.



دیدگاه : نظرات
آخرین ویرایش: شنبه 31 تیر 1396 11:47 ب.ظ

ادامه ادامه زندگینامه ساندرا

شنبه 31 تیر 1396 05:21 ب.ظ

نویسنده این مطلب: ♔Violet forever♔SandrA♔SunnY MitAnI♔
سلام.
خوبید؟؟؟
هشدار:
اگه غلط های املایی دیدید بدونید دارم آهنگ گوش می کنم و همزمان مینویسم و قاطی می کنم.
تازه دارم اهنگ رو هم می خونم به خاطر همین حسابی قاطی میکنم.
هشدار 2 :
ممکنه متون آهنگ رو ببینید یا راجب آهنگ تو نوشتم نوشته باشم. :))
خب ایناها:
سیلن: جییییییغ!
آریادنه: واییییییییی اون چیهههههه!
هکتور: هان؟!
آریا (من هرچی جلو دستم بیام خلاصه می کنم ولی حیف نمی تونم بگم هکی :|)
و هکتور اونجا بودن. سان میدوئه میره پیش داداشش و دوستاش. همه تعجب کرده بودن. لیسی برگشت پشتش رو نگاه کرد و یدفعه اونم پرواز کرد و رفت پیش بقیه.

(به خاطر افتضاح بودنش ببخشید چون واقعا حوصله نداشتم)
لیسی: کِیسی!

(برای اینم حوصله نداشتم)
آریا: کی کی؟
لیسی: کاساندرا! (cassandra) نیمه آینه وحشت من! (بعدا راجبش میگم)
سیلن: تو خودت کی هستی؟!
کاساندرا: نیمه آینه موفقیت من.
سیلن: ازت نپرسیدم با کی نسبت داری گفتم کی هستی!
لیسی: من لیساندرا هستم. پُـ....
سان: پلیس اصلی میدان 40 خلا 27 اینا. خب آشنایی رو برای بعد تو که نمیدونم آینه کی هستی اینجا چیکار داری؟؟
کیسی: من مال هیچ کسی نیستم. اومدم به لیساندرا دوباره اخطار بدم همونی که خودش میدونه رو آزاد کنه وگرنه...
لیسی: وگرنه چی؟ بعدشم من که قاضی نیستم. برو به قاضی بگو.
سیلن: چی؟
کیسی: به کوچولو ها مربوط نیست.
سیلن: من 17 سالمه!
کیسی: من تعداد صفرای سنمو یادم رفته پس خفه شو.
سیلن خفه میشه.
کیسی: من بهت اخطار دادم.
و یهو غیب میشه.
آریا: اون کی بود؟
هکتور: تو کی هستی؟
سیلن: سان از کجا میشناستت؟
لیسی: بزارین برای بعد. فعلا من یه صحبتی با قاضی بکنم.
دستشو میاره جلو و مشت میکنه و بعد مشتشو باز میکنه و یه تصویر از دستش ظاهر میشه.

(خدایی برا این حوصله گذاشتم)
-سلام کندی لیسی عزیز! خوبی؟
لیسی: سلام قربان. کاساندرا دوباره اومد و هشدار داد که طرف رو آزاد کنم.
-دوباره؟
***
ببخشید خیلی کم بود.
راستی من لیساندرا و کاساندرا و اینا رو از خودم در نمیارم شباهتشو بعدا می فهمین.
خدافظ.



دیدگاه : نظرات
آخرین ویرایش: شنبه 31 تیر 1396 06:19 ب.ظ

درباره کریستال ها

شنبه 31 تیر 1396 02:29 ب.ظ

نویسنده این مطلب: ~fullouted girl~
سلام
توی داستان گفته بودم که یه کریستال دور ال رو گرفت
ولی اون کریستال چیه؟
اومدم که براتون توضیح بدم
-------
این کریستال ها یه جور وسیله دفاعیه که وقتی نگهبان توی خطره(خطر شدید نه خطر معمولی،مثلا پرت شدن از ارتفاع) دورش رو می گیره
این کریستال ها مقاومت فشاری و کششی بالایی دارن(پ.ن:یعنی در حدی محکمن که توی انفجار هسته ایم دووم میارن)
و همینطور،این کریستالا شفا بخشی دارن،یعنی اگه زخمی بشی توی کریستال زخمت بهبود پیدا می کنه
وقتی میری توی کریستال میتونی سال ها و حتی قرن ها هم زنده بمونی(بخوابی توی کریستال بلند شی ببینی تو فضایی)
بدبختی اینجاست که نگهبان فقط دو بار توی روز میتونه کریستالشو ظاهر کنه
اینم یه عکس از نحوه قرارگیری ادما توی کریستال(عکس مال انیمه اتک آن تایتانه،ایده کریستال از اونجا اومده)
https://i.ytimg.com/vi/tw2FtB0H6o0/maxresdefault.jpg
رنگ کریستالای عناصر فرق می کنه،همشن رنگ عنصرشونن
البته جز کهکشان و یین و یانگ و دانش
توی انعکاس کریستال کهکشان ستاره و سیاره می بینی
کریستال یین و یانگم نیمه سیاه نیمه سفیده
کریستال دانش هم که خییییلی شفافه
-----
خوشتون اومد؟



دیدگاه : هوم؟؟
آخرین ویرایش: شنبه 31 تیر 1396 02:46 ب.ظ

.

جمعه 30 تیر 1396 11:10 ب.ظ

نویسنده این مطلب: ~fullouted girl~
همگی به عروسی خوش اومدین
فعلا شربتارو بخورین تا عروس و دوماد بیان



دیدگاه : =|
آخرین ویرایش: جمعه 30 تیر 1396 11:12 ب.ظ

عروسی اغاز می شودددد

جمعه 30 تیر 1396 11:01 ب.ظ

نویسنده این مطلب: ~fullouted girl~



دیدگاه : نظرات
آخرین ویرایش: - -

تولدتتتتتتتت مبارککککککککک

جمعه 30 تیر 1396 08:04 ب.ظ

نویسنده این مطلب: ♔Violet forever♔SandrA♔SunnY MitAnI♔
سلاممممم!
تولدتتتتتتت مبارککککک سیارااااا!
این تقدیم بهت:

ببخشید بد شد .
خدافظظظظظ



دیدگاه : نظرات
آخرین ویرایش: جمعه 30 تیر 1396 08:24 ب.ظ

تولدت مبارککککککککککککک

جمعه 30 تیر 1396 06:04 ب.ظ

نویسنده این مطلب: ❄* Tila*❄ ...√Dagger√...
تولدت مبارک سارا جونییییییییییی
هزار ساله بشی ایشالا 
13 سالگیت مبارک گلم
اینم تقدیم به تو 




دیدگاه : نظرات
آخرین ویرایش: جمعه 30 تیر 1396 06:12 ب.ظ

جییییییییغ*----*

جمعه 30 تیر 1396 04:52 ب.ظ

نویسنده این مطلب: ♫rose♫
بچه هااااا
امروز تولد دوست خییییییلی خوبمه که خیییلی دوسش دارممممم
تولدت مبارککککک ساراااا جووونمممممم
بهترین آرزوها رو برات دارممم
امیدوارم به همهههه ی هدفات برسیییییی
۱3(درست گفتم؟-_-)سالگیت مبااارکککککک



دیدگاه : نظرات زیباتون
آخرین ویرایش: جمعه 30 تیر 1396 04:58 ب.ظ

توولدددهههههههههههه*-*

جمعه 30 تیر 1396 02:37 ب.ظ

نویسنده این مطلب: イェクタ ('3')~
عرر سلام
امروز تولده
تولد یه آبجی
امروز تولد سیاراست
آره مدیر این وب
تولدتتتتت مبااررککککککککککککک
بدویید بهش تبریک بگید تنبلا



دیدگاه : نظرات
آخرین ویرایش: جمعه 30 تیر 1396 02:41 ب.ظ

گذشته مگنولیا

جمعه 30 تیر 1396 05:13 ق.ظ

نویسنده این مطلب: ❄* Tila*❄ ...√Dagger√...
سلااااااااااااااااااااااااااااااااااام
برید ادامه گذشته مگنولیا رو ارودم 


ادامه مطلب

دیدگاه : نظرات
آخرین ویرایش: جمعه 30 تیر 1396 06:09 ق.ظ

اپل پن ورژن نیهونی

پنجشنبه 29 تیر 1396 06:36 ب.ظ

نویسنده این مطلب: ~fullouted girl~
سلام
جوم گرفته رفتم تو فاز شیپ
اومدم اینو ساختم

(برای اینکه عکس بزرگ شه روش کلیک کنین)
دست نزنید من متعلق به همتونم




دیدگاه : چطور بود؟
آخرین ویرایش: پنجشنبه 29 تیر 1396 06:38 ب.ظ

پرپل سوخاری :|

پنجشنبه 29 تیر 1396 03:55 ب.ظ

نویسنده این مطلب: ♔Violet forever♔SandrA♔SunnY MitAnI♔
سلام.
دوشنبه هفته ی پیش یه چیزی دیدم الان یادم افتاد بهتون بگمش.
داشتم از مدرسه بر می گشتم که تو راه یه چیزی عجیب دیدم.
یه رستوران.
نه رستوران عجیب نیست اسمش خیلی عجیب بود:
پرپل سوخاری
من اولین چیزی که بعد دیدنش به ذهنم رسید این بود:

سان: 
شاید الان خنده دار به نظر برسه اما اونجا از رستوران فردی هم وحشتناک تره.
چون اونجا خود پرپل رو به سیخ میکشن!
سان: فکر کنم اگه بری اونجا بگی میشه منو رو بدید به من چند ثانیه دیگه رفتی تو منو
میشه اینقدر تو پستای منو سرک نکشی؟
سان: حتما چرا که نه خدافظ
خب همین دیگه.
منم خدافظ



دیدگاه : نظرات
آخرین ویرایش: پنجشنبه 29 تیر 1396 04:03 ب.ظ

*اینا کین؟*

پنجشنبه 29 تیر 1396 03:14 ب.ظ

نویسنده این مطلب: ~fullouted girl~

در رابطه با داستانه
حقیقت های جدیدی در راهه




دیدگاه : =|
آخرین ویرایش: پنجشنبه 29 تیر 1396 03:15 ب.ظ

ماجرای کیک تولد

پنجشنبه 29 تیر 1396 02:18 ب.ظ

نویسنده این مطلب: ~fullouted girl~
سلام
دیشب مامانم یهویی مهربون شد گفت برات تولد می گیرم
منم که تولد نمیخواستم لج کردم باهاش

----------
من:مادر من نه کیک میخوام نه کادو یه کیک فنجونی بر میدارم میرم تو اتاق بجای شمع کبریت میزارم
مادرم:نمیشه باید یه کیک برات بگیرم بریم خونه بابا بزرگت جشن بگیریم
(شما نمیدونید ولی اگه بخوای توی خونه بابا بزرگ مامان بزرگم جشن بگیرید یا حتی کیک ببرید افتضاح میشه)
من:مامان خونه بابابزرگ نههه
مادرم:پس حد اقل دعوتشون کنیم همینجا توی خونه جشن بگیریم
من:مامان میگم تولد نمیخواااام
مادرم:تولد می گیریم،کیک می گیریم توهم شعمارو فوت می کنیحالا برو یه عکس انتخاب کن چاپ کنم روی کیکت

من:*کوبیدن سر خود توی دیوار*باشه

--------
من برای اینکه حد اقل یه لبخندی بزنم روز تولدم زود اینو منیپ کردم گفتم چاپ کنن روی کیک

برای کسایی که نفهمیدن این کیه،ایشون ویلیامه
شخصیتی که باهاش عشق دو طرفه دارم
روشم تازه نوشتم(تولدت مبارک بانوی من)
میترسم روز تولد از ذوق مرگی غش کنم
پ.ن:عخی این صحنه......اولین باری بود که با هم رقصیدیم
اهم اهم....بگذریم
باییییی



دیدگاه : =)
آخرین ویرایش: پنجشنبه 29 تیر 1396 02:30 ب.ظ

معرفی خودم :|

پنجشنبه 29 تیر 1396 12:15 ب.ظ

نویسنده این مطلب: ♔Violet forever♔SandrA♔SunnY MitAnI♔
سلام.
ببخشید نیومدم کامپیوترمون خراب بود.
امروز اومدم با معرفی خودم :|
ایناهام: (ببخشید بابت کفشاش :| )

خب بیوگرافی:
اسم: سانی میتانی sunny mitani  (اسمم تو دنیای خیالی :| )
سن: 19 (سنم تو دنیای خیالی :| )
القاب: کتابی- نقاش باشی
علایق: نقاشی- کتاب- ژیمناستیک (به خاظر همین گفتم ساندرا تقریبا خودمه :| )
مامان بابا: ازشون تا حالا نپرسیدم اسمشون تو دنیای خیالی چیه :|
خواهر: -
برادر: رد :|  (خودش اسمشو انتخاب کرد :| )
اخلاق: در نگاه اول خیلی ساکت و خجالتی- در نگاه دوم پر حرف به تمام معنا- تند تند حرف میزنه- خوش خندس- مثل یه بچه رفتار می کنه( مگه بچه نیستم؟!)- خیلی باحاله (آره دیگه &-&)
شغل: دانش آموز
شغل تو دنیای خیالی: نویسنده- خواننده- هر چی شخصیت ساختم تا حالا یا خواننده بودن یا عضو گروه خوانندگی :|
سان: چرا خب منو خواننده نکردی ؟؟!!
آخ اره به جز هر کسی رو که تو سانافایر زندگی می کنه :|
سان: یعنی سانافایر یدونه خواننده هم نداره ؟!!!
نوچ :|
سان: خب چرا خودت شغلت تو دنیای خیالی خوانندس؟ خیلی تکراری شدی که :|
من یه فرقی با همه شخصیتای خوانندم دارم
سان: چی؟؟
برو بابا به تو بگم؟
سان: برو مامان من از زیر زبونت می کشم بیرون
چرا من تو رو اینقدر بی مزه ساختم؟؟
سان: ایش اصلا من رفتم.
برو :) کی اینجا بهت نیاز داره ؟ :)
رفتی؟ آهای!
خب ولش.
اینم بیوگرافی.
خدافظ.
.
.
.
.
سلام ساندرا. دزدکی پست رو ویرایش کردم.
خب می خواستم بگم هر سوالی دارید بپرسید من جوابتونو میدم چون امکان داره یسنا (به قول خودش سانی :| ) تا فردا صبح بیدار نشه چون تو غذاش دارو خواب آور ریختم :)
حالا بخواب تا بیدار نشی
سیلن: خیلی بی مزه ای.
تو کار نداشته باش.
خب بپرسید.
خدافظ اصلی.




دیدگاه : نظرات
آخرین ویرایش: پنجشنبه 29 تیر 1396 12:34 ب.ظ



تعدادکل صفحات : 6 1 2 3 4 5 6