*and all the kids cryed out *pleas stop your scarying me

چند تا فکت درباره سانی میتانی

چهارشنبه 22 شهریور 1396 08:18 ب.ظ

نویسنده : ♔Violet forever♔SandrA♔SunnY MitAnI♔
سلام.
خوبییددد؟؟؟
اومدم با چند تا فکت درباره خودم در دنیای خیالی.
1: میتانی فامیلی اصلی سانی نیست :| همیشه فامیلی پدر بر فرزند و مادر قرار می گیرد ولی سانی و مامان و خود باباش + سیبلینگزش* فامیلی مامانش رو ترجیح دادن. اسم کامل سانی، سانی میرانا ویلوبی میتانی هستش. ویلوبی ها به جز پدرش آدم های چرتی هستن :| + اون میرانای وسطش مثلا اسم دومه :|
2: سانی توی خانواده 7 نفره زندگی می کنه :| 
مادر: رومیلدا میتانی
پدر: چارلز ویلوبی
فرزند اول: مارجوری
فرزند دوم: مورا
فرزندهای سوم و چهارم (دوقلو): ملوری و الستر
فرزند پنجم: سانی :|
بیوگرافی هاشون به زودی :)
3: سانی یه شمشیر باحالی اختراع کرده شبیه اون شمشیر نوری های جنگ ستارگان که فقط با دست سانی روشن میشه و خیلی مثلا شکست ناپذیره (تخیل زیاد من).
4: سانی خیلی جنگجوئه :| عاشق جنگ و جنگیدنه :| به خاطر همین بهش القاب: جنگجو- جنگنده جان- واریور رو دادن :|
5: سانی (و البته خودم) از انسان های معلول و ناشنوا نابینا و لال می ترسه :| این به خاطر عذاب وجدانی هست که تو دلشه :| همینطور انسان های فقیر :| 
6: سانی از تاریکی هم می ترسه :| (همینطور خودم)
7: چهار پنجم خانواده میتانی از دختر تشکیل شده :|
8: سانی عاشق کره هست :| (خودم)
9: سانی از هر نوع ماکارونی جات خوشش میاد (دوباره خودم)
10: سانی بچه بوده توی یه فیلمه بازی کرده. اسم فیلم یادم رفته :|
خب اینم 10 تا فکت.
اینم سانی با شمشیرش+ لباس جنگش:

*: دیدین تو کتابا ازین ستاره ها یا شماره بالای کلمه میزارن بعد پایین صفحه توضیح می دن؟
خب من میخواستم بگم سیبلنگز خیلی آسون تر از خواهر برادره
تازه اگه می گفتم خواهر برادر یعنی 1 خواهر 1 برادر
اگه می گفتم خواهر برادرا یعنی چند خواهر چند برادر
اگه هم می گفتم برادرخواهرا دوباره یعنی چند برادر چند خواهر
ولی سانی چند خواهر داره با یه برادر :|
حالا هر چی :|
خدافظ



دیدگاه ها : نظرات
آخرین ویرایش: چهارشنبه 22 شهریور 1396 08:47 ب.ظ

the sky is turning into purple

پنجشنبه 16 شهریور 1396 02:18 ب.ظ

نویسنده : ♔Violet forever♔SandrA♔SunnY MitAnI♔
سلاممم
خوبید؟؟؟
یکی از اهنگا رو تموم کردمم!
البته خیلی بیخود شده.
اسمش تو عوان نوشتم.
پوستر: به زودی :|
برا متنش برید ادامه.
اگه کسی خواست بگه ترجمش رو بزارم


ادامه مطلب

دیدگاه ها : نظرات
آخرین ویرایش: پنجشنبه 16 شهریور 1396 02:20 ب.ظ

دارارارامممم

پنجشنبه 16 شهریور 1396 01:22 ب.ظ

نویسنده : ♔Violet forever♔SandrA♔SunnY MitAnI♔
سلاامممم.
خوبید؟؟؟؟
این شما و اینننن:
آلبوم جدید سوییتی لایم 2017
sweetie is playing with fire
با کلی بدبختی دارم آهنگاش رو می نویسم.
البته بیشتر مینی آلبومه تا آلبوم :|
آهنگی دارم آمادش می کنم:
هنوز رو اسمش موندم :|
خب تو پست های بعدی ایشالا آهنگ هاش رو میزارم.
اینم پوستر:



دیدگاه ها : نظرات
آخرین ویرایش: پنجشنبه 16 شهریور 1396 02:18 ب.ظ

وقتی حوصلم سر میره

جمعه 3 شهریور 1396 04:06 ب.ظ

نویسنده : ♔Violet forever♔SandrA♔SunnY MitAnI♔
سلاااام.
خدایی این آهنگ مونلایت آریانا گرنده چه قدر قشنگه.
تا الان که چهار بار پشت سر هم گوش دادم :|
برم سر موضوع اصلی این پست.
من وقتی حوصلم سر میره میشینم نقاشی می کشم.
البته اوسی و اینا نمی کشم میشینم چرت و پرت می کشم.
اینقدر هم طولش میدم تا یه کاری برا انجام دادن پیدا کنم.
یکی از کارام:

یه دو سه روزی سرش بودم :|
خیلی سخت بود شما بشینید اینو با پینت بدون استفاده از select بکشین می فهمین چقدر سخت بود.
اول قرار بود wonder خالی باشه ولی دیدم خیلی خالیه ولی حوصله هم خیلی نداشتم کوتاه ترین کلمه ای که به ذهنم رسید me بود بعد کشیدمش :|
خب خدافظ



دیدگاه ها : نظرات
آخرین ویرایش: جمعه 3 شهریور 1396 04:15 ب.ظ

دو بیس

جمعه 3 شهریور 1396 04:03 ب.ظ

نویسنده : ♔Violet forever♔SandrA♔SunnY MitAnI♔
سلاام.
اومدم با دو تا بیس که هیچ جایی پیداشون نمی کنید.
چون مال خودمن. 
البته اگه کسی قبلا نکشیده باشتشون.
بیس 1:

بیس 2:

خب خدافظ.



دیدگاه ها : نظرات
آخرین ویرایش: جمعه 3 شهریور 1396 04:13 ب.ظ

همیشه آریادنه

جمعه 3 شهریور 1396 03:58 ب.ظ

نویسنده : ♔Violet forever♔SandrA♔SunnY MitAnI♔
سلاااامم.
یروز یه فکری اومد تو ذهنم کشیدمش.
الان هر چی فکر می کنم یادم نمیاد چرا اون نقاشی رو کشیدم.
یعنی نقاشیه هست فکره نیست :|
نقاشی هم یجوری کشیدم که نمی فهمی شخص تو نقاشی چیکار داره می کنه.
به خاطر همین اسمشو گذاشتم همیشه آریادنه D:

شما به نظرتون چرا این نقاشی رو کشیدم.
خدافظ.



دیدگاه ها : نظرات
آخرین ویرایش: جمعه 3 شهریور 1396 04:03 ب.ظ

اگه موهای آریادنه باز بود

جمعه 3 شهریور 1396 03:54 ب.ظ

نویسنده : ♔Violet forever♔SandrA♔SunnY MitAnI♔
سلامممم.
خوبید؟؟؟
ببخشید پست نمیزاشتم نمی تونستم.
با یه پست مسخره اومدم.
اگه موهای آریادنه باز بود احتمالا این مدلی میشد:

شما اگه به نظرتون یه مدل دیگه میشد بگین.
خدافظ.



دیدگاه ها : نظرات
آخرین ویرایش: جمعه 3 شهریور 1396 03:58 ب.ظ

زندگینامه ساندرا قسمت 6

یکشنبه 22 مرداد 1396 02:47 ب.ظ

نویسنده : ♔Violet forever♔SandrA♔SunnY MitAnI♔
سلام.
خوبید؟؟؟
ادامه رو اوردم.
ایناها:
هکتور: لو یکم عجیب غریب نیست؟
لوسیندا: چرا. ولی خب خلاصه چی بزارم؟
آریا: لوسی.
لوسیندا: اصلا از این اسم خوشم نمیاد.
هکتور: حالا مجبوری خلاصه بزاری؟
لوسیندا: اره خب. لوسیندا خیلی سخته.
سیلن: لیندا.
لوسیندا: اِ آره راست میگی. پس از این به بعد بهم بگین لیندا.
سان: ما کلا 5 دقیقس همو میشناسیم *_*
لیندا: حالا هر چی.
لیسا: نمیخوای ما رو ببری دفتر میتانی؟
لیندا: چرا جاشو یاد نمی گیری؟
لیسا: چون سه روز یکبار جای دفتر اصلیش رو عوض می کنه من هم تقریبا یه هفتس نبودم.
لیندا: خب بیاین بریم.
* تو راه دفتر *
لیندا: لیسا به من گفت همه شما از من بزرگ ترین.
آریا: چه فرقی برات می کنه؟
لیندا: همیشه من از همه کوچیک ترم. خیلی بده که همش به جمع رات ندن و هر چی بپرسی بگن به کوچولو ها مربوط نیست برو ببینم اینا.
سان: مگه چند سالته؟
لیسا: 16
لیندا: فقط 14 روز دیگه تا 17 سالگیم مونده!
لیسا: بازم 16.
لیندا: نه خیرم 17.
لیسا: 16
لیندا: 17
لیسا: 16
لیندا: 17
لیسا: 16
لیندا: 17
لیسا: 16
لیندا: 17
لیسا: 16
لیندا: رسیدیم.
* همه رفتن به سمت در*
لیندا: تق تق
- بفرمایین!
درو باز کردن.

سانی: سلام!
دوید طرف همه خیلی سریع دورشون یه چرخ زد.
سانی: خوشحالم دوباره می بینمتون
هکتور: ببخشید ولی بجا نمیارم
سانی: همون دختر خله که تو طبقه ی 2 کلاس زیست 3 سمت چپ راهرو دو تا کلاس بعد از کلاس رو به رویی فیزیکه 1 هستش.
هکتور: همونی که وقتایی که بارون نمیاد هم بارونی می پوشه؟
سانی: اره!
آریا: پس چرا تا به حال بهمون نگفتی؟
سانی: چون هنگ می کردین. و البته چون همه فکر می کردن من خلم شما هم حرفمو باور نمی کردین.
سیلن: وقتی لیساندرا یهو اومد خونه هی به خودم گفتم این چیزا چقدر آشناست! چند بار موقع حرف زدنات با بقیه شنیدم چی میگفتی ولی باور نمی کردم.
سان: ولی من تا به حال ندیدمت.
هکتور: تو یه سال جهشی خوندی و هیچ وقت پایین نمی یای.
سان: اره خب.
**********
باید برم ناهار بخورم خدافظ.




دیدگاه ها : نظرات
آخرین ویرایش: یکشنبه 22 مرداد 1396 03:15 ب.ظ

زندگینامه ساندرا

چهارشنبه 18 مرداد 1396 07:39 ب.ظ

نویسنده : ♔Violet forever♔SandrA♔SunnY MitAnI♔
سلااااام.
بخشید پست نزاشتم چون کتاب اومده بود دستم تا تمومش نمی کردم ول کن نبودم.
خب این ادامه.
---
لیسا(همون لیسی): خب اینو چیکارش کنیم؟؟
آریا: اینجا درمونگاه ندارین؟
لیسا: چرا ولی هزینش زیاده
سیلن: آهان 0__0
هکتور: نمی تونی بدی این یارو اسمش چی بود؟ سانی؟ درستش کنه؟
لیسا: یارو خودتی ابله. خودم درستش می کنم.
دستاشو مالید به هم یه جرقه بین دستاش اومد و دستاشو محکم به سان که رو هوا بیهوش معلق بود کوبوند.
سان: دررررررررررررررررررررر!!!! *لرزش شدید*
لیسا: آهان درست شد.
سان: من نمی خوام برم زندانننننننن!
سیلن: خواهرکم رمز درست بود ما نمیریم زندان.
سان: چی؟ نمیریم؟
هکتور: نه. اگه میخوای بریم بیا ببرمت.
سان: جدا؟؟
آریا: فکر کنم قاطی کرده.
سان: نه نه حالم خوبه.
لیسا: خب حالا باید بریم مستقیم جلو اون در طلاییه تا بریم تو.
رفتن به سمت اون در طلاییه.
لیسا: تق تق!
-کیه؟
لیسا: منم!
- تو کی هستی؟
لیسا: لیساندرا! پری کوچولوی رویاها! کندی لیسی باحال! بابا منم دیگه!
- همراه داری؟
لیسا: اره
-چند تا؟
لیسا: 4 تا
- معرفی کن.
لیسا: ساندرا دختر کاز. سیلن پسر کاز. آریادنه و هکتور دوستاشون.
- کاز کیه؟
لیسا: کاسپر دیگه. همونی که تو فقس 905 میدون 40 خلا من گیر کرده!
- آهان. بیاین تو.
در باز میشه.
-سلاااااااااااااام. هودا! هی! ها! هو!
لیسا: نکن لوسی کوچولو.
لوسی: اگه من کوچولوئم پس تو هم باخودت کوچولو هارو اوردی.

سیلن: کوچولو خودتی.
لوسی وای میسه.
لوسی: تو کدومی؟
سیلن: سیلن بیدم.
لوسی: منم لوسیندام.
سان: منم ساندارم لوسی.
لوسی: به من نگین لوسی. من لوسیندام. اگه هم سخته لو کافیه.
هکتور: لو؟
لوسیندا: بله.
آریا: اینجا چیکاره ای؟
لوسیندا: دستیار همه فن حریف سانی میتانی.
---
ببخشید کم بود.
خب همین دیگه.
خدافظ



دیدگاه ها : نظرات
آخرین ویرایش: چهارشنبه 18 مرداد 1396 08:18 ب.ظ

از کجا آمده اند؟

یکشنبه 1 مرداد 1396 05:03 ب.ظ

نویسنده : ♔Violet forever♔SandrA♔SunnY MitAnI♔
سلام.
خوبید؟
اومدم بگم که من اسم شخصیتامو از کجام در اوردم.
ساندرا: دوست صمیمی لنا تو کتاب لنا لیستی
سیلن: یه گربه هه تو کارتون سابرینا :))
لیساندرا: اسم یه فان استار خیلی باحال
کاساندرا: بازم اسم یه فان استار ولی من ازش خیلی خوشم نمیاد.
آریادنه: یه شخصیت تو کتاب مهمانی هالووین آگاتا کریستی
هکتور: نمی دونم :||
سانی میتانی: اسمش رو از سانی بچه های بد شانس ولی فامیلیش رو از خودم در اوردم :\\\
راکیتا: اینو وقتی کلاس چهارم بودم ساختم اسمش هم از خودم در اوردم :___:
تا اینجا همین بود.
خدافظ.



دیدگاه ها : نظرات
آخرین ویرایش: یکشنبه 1 مرداد 1396 05:09 ب.ظ

ادامه زندگی ساندرا

شنبه 31 تیر 1396 10:38 ب.ظ

نویسنده : ♔Violet forever♔SandrA♔SunnY MitAnI♔
سلام.
خوبید؟؟؟
رکورد گذاشتن داستان شکوندم.
من معمولا خیلی دیر به دیر داستان میزارم.
+ آیانو بگو جایزه چی می خوای.
خب ادامه:
- تو به حرفش گوش نکن. به هیچ وجه نزار بره.
لیسی: ولی خودتون هم قبلول کنین اون لیاقت نداره بره تو قفس. چه برسه به قفس 958 میدان 17 خلا 27!
-من یه چیزی میدونم که تو نمیدونی. ترنسفورمر رو پیدا کردی.
لیسی: بله قربان.
- خب 5 نفر تکمیل شد؟
لیسی: بله.
- براشون توضیح دادی؟
لیسی: نه همشون...
- خب پس من مزاحم نمیشم. وقتی گفتی هر چه زود تر خودتون رو بفرستید بالا. خداحافظ.
لیسی: خداحافظ قربان.
تصویر قطع شد. در زمانی که لیسی و رییسش حرف میزدن سان رفته بود و هر چی میدونست رو به بقیه گفته بود.
سان: خب من اونایی که گفتی رو گفتم. اون کی بود؟
لیساندرا به بالای سرش نگاه کرد: سانی میتانی. رییس کلیه خلا ها.
سیلن: چرا ما باید باهات بیایم؟
لیسی: چون رییس گفته. هیچ وقت نمیشه رو حرفش حرف زد.
آریا: من که نمیام.
لیسی: مجبوری.
و چیزی سفید از دستش بیرون زد و دور همه سفید شد و ترک خورد (اگه mirror magic رو دیده باشین منظورمو میفهمین.)
سان جیغ زد. آریا و هکتور سفت دست همو گرفتن. سان هم محکم به لیسی چسبید. سیلن روی یه تیکه ایستاده بود و سعی میکرد اون تیکه رو از جا دربیاره.
سان: سیلن! سیلی بازی درنیار!(اگه سیلن رو خلاصه کنیم میشه سیلی که تلفظش مثل کلمه خل چل به انگلیسیه)
سیلن: میخوام ببینم چی زیر اینجاس.
لیسی: نترسین هیچی نمیشه.
یهو همه تکه ها فرو ریخت و همه افتادن روی همدیگه. بلند که شدن دیدن که روی یه تیکه ابرن و جلوشون که دختر بالدار نشسته.

لیسی: های های راکی!
راکی: سلام کندی!
آریا: کندی؟ مگه تو لیساندرا نبودی؟
لیسی: بعضیا بهم میگن کندی لیسی. (candy lissy یه فان استار خیلی باحال)
سیلن: خب این کیه؟
لیسی: این راکیتا هستش. نگهبان دروازه ورودی خلا 1000. که برج سانی میتانیه. راکیتا یه آدم عادی تو سانافایر بوده که بر اثر یه اتفاقی (هنوز نمیدونم) نایتیلینگ شده اما میتانی نجاتش داده ولی نتونسته اونو دوباره آدم عادی کنه و کردتش نگهبان اینجا. خب راکی در رو باز کن.
راکی: اسم رمز
لیسی: ای بابا. منم لیسی.
راکی: نمیزارم برید.
لیسی: خب بزار ببینم... یاقوت قرمز؟
راکی: نه. دوتا پاسخ دیگه.
لیسی: زمرد سبز؟
راکی: نه. یک پاسخ دیگه. اگه اینم اشتباه بگی همتون حکم رفتم به خلا 30 رو برای حدود 250 سال دارید.
آریا: نهههههه!
هکتور: ما نمیایم اونجا!
سیلن: من هنوز بچم!
سان: تروخدا نه!
لیسی: سانی میتانی!
سان: غش!!!
افتاد رو ابرا. سیلن چشماشو سفت بست و گریه کرد. آریا کلاه بلیزش رو انداخت رو سرش.
راکی: درسته!
آریا کلاهشو برداشت: جیییییییغ! هووووووورااااا!
سیلن اشکای دور چشمشو پاک کرد: خب زود تر میگفتی!!
هکتور: ما زندانی نمیشیم1
لیسی: سان؟
راکی: فکر کنم بیهوش شده.
لیسی دوباره مثل قبل سان رو بلند کرد و با بقیه از دروازه رد شد.
---
میدونم خیلی کم بود.
اما این داستان کوتاهه.
تازه نصفه شبه.
خب خدافظ.



دیدگاه ها : نظرات
آخرین ویرایش: شنبه 31 تیر 1396 11:47 ب.ظ

ادامه ادامه زندگینامه ساندرا

شنبه 31 تیر 1396 05:21 ب.ظ

نویسنده : ♔Violet forever♔SandrA♔SunnY MitAnI♔
سلام.
خوبید؟؟؟
هشدار:
اگه غلط های املایی دیدید بدونید دارم آهنگ گوش می کنم و همزمان مینویسم و قاطی می کنم.
تازه دارم اهنگ رو هم می خونم به خاطر همین حسابی قاطی میکنم.
هشدار 2 :
ممکنه متون آهنگ رو ببینید یا راجب آهنگ تو نوشتم نوشته باشم. :))
خب ایناها:
سیلن: جییییییغ!
آریادنه: واییییییییی اون چیهههههه!
هکتور: هان؟!
آریا (من هرچی جلو دستم بیام خلاصه می کنم ولی حیف نمی تونم بگم هکی :|)
و هکتور اونجا بودن. سان میدوئه میره پیش داداشش و دوستاش. همه تعجب کرده بودن. لیسی برگشت پشتش رو نگاه کرد و یدفعه اونم پرواز کرد و رفت پیش بقیه.

(به خاطر افتضاح بودنش ببخشید چون واقعا حوصله نداشتم)
لیسی: کِیسی!

(برای اینم حوصله نداشتم)
آریا: کی کی؟
لیسی: کاساندرا! (cassandra) نیمه آینه وحشت من! (بعدا راجبش میگم)
سیلن: تو خودت کی هستی؟!
کاساندرا: نیمه آینه موفقیت من.
سیلن: ازت نپرسیدم با کی نسبت داری گفتم کی هستی!
لیسی: من لیساندرا هستم. پُـ....
سان: پلیس اصلی میدان 40 خلا 27 اینا. خب آشنایی رو برای بعد تو که نمیدونم آینه کی هستی اینجا چیکار داری؟؟
کیسی: من مال هیچ کسی نیستم. اومدم به لیساندرا دوباره اخطار بدم همونی که خودش میدونه رو آزاد کنه وگرنه...
لیسی: وگرنه چی؟ بعدشم من که قاضی نیستم. برو به قاضی بگو.
سیلن: چی؟
کیسی: به کوچولو ها مربوط نیست.
سیلن: من 17 سالمه!
کیسی: من تعداد صفرای سنمو یادم رفته پس خفه شو.
سیلن خفه میشه.
کیسی: من بهت اخطار دادم.
و یهو غیب میشه.
آریا: اون کی بود؟
هکتور: تو کی هستی؟
سیلن: سان از کجا میشناستت؟
لیسی: بزارین برای بعد. فعلا من یه صحبتی با قاضی بکنم.
دستشو میاره جلو و مشت میکنه و بعد مشتشو باز میکنه و یه تصویر از دستش ظاهر میشه.

(خدایی برا این حوصله گذاشتم)
-سلام کندی لیسی عزیز! خوبی؟
لیسی: سلام قربان. کاساندرا دوباره اومد و هشدار داد که طرف رو آزاد کنم.
-دوباره؟
***
ببخشید خیلی کم بود.
راستی من لیساندرا و کاساندرا و اینا رو از خودم در نمیارم شباهتشو بعدا می فهمین.
خدافظ.



دیدگاه ها : نظرات
آخرین ویرایش: شنبه 31 تیر 1396 06:19 ب.ظ

تولدتتتتتتتت مبارککککککککک

جمعه 30 تیر 1396 08:04 ب.ظ

نویسنده : ♔Violet forever♔SandrA♔SunnY MitAnI♔
سلاممممم!
تولدتتتتتتت مبارککککک سیارااااا!
این تقدیم بهت:

ببخشید بد شد .
خدافظظظظظ



دیدگاه ها : نظرات
آخرین ویرایش: جمعه 30 تیر 1396 08:24 ب.ظ

پرپل سوخاری :|

پنجشنبه 29 تیر 1396 03:55 ب.ظ

نویسنده : ♔Violet forever♔SandrA♔SunnY MitAnI♔
سلام.
دوشنبه هفته ی پیش یه چیزی دیدم الان یادم افتاد بهتون بگمش.
داشتم از مدرسه بر می گشتم که تو راه یه چیزی عجیب دیدم.
یه رستوران.
نه رستوران عجیب نیست اسمش خیلی عجیب بود:
پرپل سوخاری
من اولین چیزی که بعد دیدنش به ذهنم رسید این بود:

سان: 
شاید الان خنده دار به نظر برسه اما اونجا از رستوران فردی هم وحشتناک تره.
چون اونجا خود پرپل رو به سیخ میکشن!
سان: فکر کنم اگه بری اونجا بگی میشه منو رو بدید به من چند ثانیه دیگه رفتی تو منو
میشه اینقدر تو پستای منو سرک نکشی؟
سان: حتما چرا که نه خدافظ
خب همین دیگه.
منم خدافظ



دیدگاه ها : نظرات
آخرین ویرایش: پنجشنبه 29 تیر 1396 04:03 ب.ظ

معرفی خودم :|

پنجشنبه 29 تیر 1396 12:15 ب.ظ

نویسنده : ♔Violet forever♔SandrA♔SunnY MitAnI♔
سلام.
ببخشید نیومدم کامپیوترمون خراب بود.
امروز اومدم با معرفی خودم :|
ایناهام: (ببخشید بابت کفشاش :| )

خب بیوگرافی:
اسم: سانی میتانی sunny mitani  (اسمم تو دنیای خیالی :| )
سن: 19 (سنم تو دنیای خیالی :| )
القاب: کتابی- نقاش باشی
علایق: نقاشی- کتاب- ژیمناستیک (به خاظر همین گفتم ساندرا تقریبا خودمه :| )
مامان بابا: ازشون تا حالا نپرسیدم اسمشون تو دنیای خیالی چیه :|
خواهر: -
برادر: رد :|  (خودش اسمشو انتخاب کرد :| )
اخلاق: در نگاه اول خیلی ساکت و خجالتی- در نگاه دوم پر حرف به تمام معنا- تند تند حرف میزنه- خوش خندس- مثل یه بچه رفتار می کنه( مگه بچه نیستم؟!)- خیلی باحاله (آره دیگه &-&)
شغل: دانش آموز
شغل تو دنیای خیالی: نویسنده- خواننده- هر چی شخصیت ساختم تا حالا یا خواننده بودن یا عضو گروه خوانندگی :|
سان: چرا خب منو خواننده نکردی ؟؟!!
آخ اره به جز هر کسی رو که تو سانافایر زندگی می کنه :|
سان: یعنی سانافایر یدونه خواننده هم نداره ؟!!!
نوچ :|
سان: خب چرا خودت شغلت تو دنیای خیالی خوانندس؟ خیلی تکراری شدی که :|
من یه فرقی با همه شخصیتای خوانندم دارم
سان: چی؟؟
برو بابا به تو بگم؟
سان: برو مامان من از زیر زبونت می کشم بیرون
چرا من تو رو اینقدر بی مزه ساختم؟؟
سان: ایش اصلا من رفتم.
برو :) کی اینجا بهت نیاز داره ؟ :)
رفتی؟ آهای!
خب ولش.
اینم بیوگرافی.
خدافظ.
.
.
.
.
سلام ساندرا. دزدکی پست رو ویرایش کردم.
خب می خواستم بگم هر سوالی دارید بپرسید من جوابتونو میدم چون امکان داره یسنا (به قول خودش سانی :| ) تا فردا صبح بیدار نشه چون تو غذاش دارو خواب آور ریختم :)
حالا بخواب تا بیدار نشی
سیلن: خیلی بی مزه ای.
تو کار نداشته باش.
خب بپرسید.
خدافظ اصلی.




دیدگاه ها : نظرات
آخرین ویرایش: پنجشنبه 29 تیر 1396 12:34 ب.ظ



تعداد کل صفحات : 2 1 2