دریافت کد نقطه چین شدن دور عکس

اسکرول بار

*رستوران ماری گرل دی پاپت* - مطالب ♔Violet forever♔SandrA♔SunnY MitAnI♔
fnamg

از کجا آمده اند؟

یکشنبه 1 مرداد 1396 05:03 ب.ظ

نویسنده این مطلب: ♔Violet forever♔SandrA♔SunnY MitAnI♔
سلام.
خوبید؟
اومدم بگم که من اسم شخصیتامو از کجام در اوردم.
ساندرا: دوست صمیمی لنا تو کتاب لنا لیستی
سیلن: یه گربه هه تو کارتون سابرینا :))
لیساندرا: اسم یه فان استار خیلی باحال
کاساندرا: بازم اسم یه فان استار ولی من ازش خیلی خوشم نمیاد.
آریادنه: یه شخصیت تو کتاب مهمانی هالووین آگاتا کریستی
هکتور: نمی دونم :||
سانی میتانی: اسمش رو از سانی بچه های بد شانس ولی فامیلیش رو از خودم در اوردم :\\\
راکیتا: اینو وقتی کلاس چهارم بودم ساختم اسمش هم از خودم در اوردم :___:
تا اینجا همین بود.
خدافظ.



دیدگاه : نظرات
آخرین ویرایش: یکشنبه 1 مرداد 1396 05:09 ب.ظ

ادامه زندگی ساندرا

شنبه 31 تیر 1396 10:38 ب.ظ

نویسنده این مطلب: ♔Violet forever♔SandrA♔SunnY MitAnI♔
سلام.
خوبید؟؟؟
رکورد گذاشتن داستان شکوندم.
من معمولا خیلی دیر به دیر داستان میزارم.
+ آیانو بگو جایزه چی می خوای.
خب ادامه:
- تو به حرفش گوش نکن. به هیچ وجه نزار بره.
لیسی: ولی خودتون هم قبلول کنین اون لیاقت نداره بره تو قفس. چه برسه به قفس 958 میدان 17 خلا 27!
-من یه چیزی میدونم که تو نمیدونی. ترنسفورمر رو پیدا کردی.
لیسی: بله قربان.
- خب 5 نفر تکمیل شد؟
لیسی: بله.
- براشون توضیح دادی؟
لیسی: نه همشون...
- خب پس من مزاحم نمیشم. وقتی گفتی هر چه زود تر خودتون رو بفرستید بالا. خداحافظ.
لیسی: خداحافظ قربان.
تصویر قطع شد. در زمانی که لیسی و رییسش حرف میزدن سان رفته بود و هر چی میدونست رو به بقیه گفته بود.
سان: خب من اونایی که گفتی رو گفتم. اون کی بود؟
لیساندرا به بالای سرش نگاه کرد: سانی میتانی. رییس کلیه خلا ها.
سیلن: چرا ما باید باهات بیایم؟
لیسی: چون رییس گفته. هیچ وقت نمیشه رو حرفش حرف زد.
آریا: من که نمیام.
لیسی: مجبوری.
و چیزی سفید از دستش بیرون زد و دور همه سفید شد و ترک خورد (اگه mirror magic رو دیده باشین منظورمو میفهمین.)
سان جیغ زد. آریا و هکتور سفت دست همو گرفتن. سان هم محکم به لیسی چسبید. سیلن روی یه تیکه ایستاده بود و سعی میکرد اون تیکه رو از جا دربیاره.
سان: سیلن! سیلی بازی درنیار!(اگه سیلن رو خلاصه کنیم میشه سیلی که تلفظش مثل کلمه خل چل به انگلیسیه)
سیلن: میخوام ببینم چی زیر اینجاس.
لیسی: نترسین هیچی نمیشه.
یهو همه تکه ها فرو ریخت و همه افتادن روی همدیگه. بلند که شدن دیدن که روی یه تیکه ابرن و جلوشون که دختر بالدار نشسته.

لیسی: های های راکی!
راکی: سلام کندی!
آریا: کندی؟ مگه تو لیساندرا نبودی؟
لیسی: بعضیا بهم میگن کندی لیسی. (candy lissy یه فان استار خیلی باحال)
سیلن: خب این کیه؟
لیسی: این راکیتا هستش. نگهبان دروازه ورودی خلا 1000. که برج سانی میتانیه. راکیتا یه آدم عادی تو سانافایر بوده که بر اثر یه اتفاقی (هنوز نمیدونم) نایتیلینگ شده اما میتانی نجاتش داده ولی نتونسته اونو دوباره آدم عادی کنه و کردتش نگهبان اینجا. خب راکی در رو باز کن.
راکی: اسم رمز
لیسی: ای بابا. منم لیسی.
راکی: نمیزارم برید.
لیسی: خب بزار ببینم... یاقوت قرمز؟
راکی: نه. دوتا پاسخ دیگه.
لیسی: زمرد سبز؟
راکی: نه. یک پاسخ دیگه. اگه اینم اشتباه بگی همتون حکم رفتم به خلا 30 رو برای حدود 250 سال دارید.
آریا: نهههههه!
هکتور: ما نمیایم اونجا!
سیلن: من هنوز بچم!
سان: تروخدا نه!
لیسی: سانی میتانی!
سان: غش!!!
افتاد رو ابرا. سیلن چشماشو سفت بست و گریه کرد. آریا کلاه بلیزش رو انداخت رو سرش.
راکی: درسته!
آریا کلاهشو برداشت: جیییییییغ! هووووووورااااا!
سیلن اشکای دور چشمشو پاک کرد: خب زود تر میگفتی!!
هکتور: ما زندانی نمیشیم1
لیسی: سان؟
راکی: فکر کنم بیهوش شده.
لیسی دوباره مثل قبل سان رو بلند کرد و با بقیه از دروازه رد شد.
---
میدونم خیلی کم بود.
اما این داستان کوتاهه.
تازه نصفه شبه.
خب خدافظ.



دیدگاه : نظرات
آخرین ویرایش: شنبه 31 تیر 1396 11:47 ب.ظ

ادامه ادامه زندگینامه ساندرا

شنبه 31 تیر 1396 05:21 ب.ظ

نویسنده این مطلب: ♔Violet forever♔SandrA♔SunnY MitAnI♔
سلام.
خوبید؟؟؟
هشدار:
اگه غلط های املایی دیدید بدونید دارم آهنگ گوش می کنم و همزمان مینویسم و قاطی می کنم.
تازه دارم اهنگ رو هم می خونم به خاطر همین حسابی قاطی میکنم.
هشدار 2 :
ممکنه متون آهنگ رو ببینید یا راجب آهنگ تو نوشتم نوشته باشم. :))
خب ایناها:
سیلن: جییییییغ!
آریادنه: واییییییییی اون چیهههههه!
هکتور: هان؟!
آریا (من هرچی جلو دستم بیام خلاصه می کنم ولی حیف نمی تونم بگم هکی :|)
و هکتور اونجا بودن. سان میدوئه میره پیش داداشش و دوستاش. همه تعجب کرده بودن. لیسی برگشت پشتش رو نگاه کرد و یدفعه اونم پرواز کرد و رفت پیش بقیه.

(به خاطر افتضاح بودنش ببخشید چون واقعا حوصله نداشتم)
لیسی: کِیسی!

(برای اینم حوصله نداشتم)
آریا: کی کی؟
لیسی: کاساندرا! (cassandra) نیمه آینه وحشت من! (بعدا راجبش میگم)
سیلن: تو خودت کی هستی؟!
کاساندرا: نیمه آینه موفقیت من.
سیلن: ازت نپرسیدم با کی نسبت داری گفتم کی هستی!
لیسی: من لیساندرا هستم. پُـ....
سان: پلیس اصلی میدان 40 خلا 27 اینا. خب آشنایی رو برای بعد تو که نمیدونم آینه کی هستی اینجا چیکار داری؟؟
کیسی: من مال هیچ کسی نیستم. اومدم به لیساندرا دوباره اخطار بدم همونی که خودش میدونه رو آزاد کنه وگرنه...
لیسی: وگرنه چی؟ بعدشم من که قاضی نیستم. برو به قاضی بگو.
سیلن: چی؟
کیسی: به کوچولو ها مربوط نیست.
سیلن: من 17 سالمه!
کیسی: من تعداد صفرای سنمو یادم رفته پس خفه شو.
سیلن خفه میشه.
کیسی: من بهت اخطار دادم.
و یهو غیب میشه.
آریا: اون کی بود؟
هکتور: تو کی هستی؟
سیلن: سان از کجا میشناستت؟
لیسی: بزارین برای بعد. فعلا من یه صحبتی با قاضی بکنم.
دستشو میاره جلو و مشت میکنه و بعد مشتشو باز میکنه و یه تصویر از دستش ظاهر میشه.

(خدایی برا این حوصله گذاشتم)
-سلام کندی لیسی عزیز! خوبی؟
لیسی: سلام قربان. کاساندرا دوباره اومد و هشدار داد که طرف رو آزاد کنم.
-دوباره؟
***
ببخشید خیلی کم بود.
راستی من لیساندرا و کاساندرا و اینا رو از خودم در نمیارم شباهتشو بعدا می فهمین.
خدافظ.



دیدگاه : نظرات
آخرین ویرایش: شنبه 31 تیر 1396 06:19 ب.ظ

تولدتتتتتتتت مبارککککککککک

جمعه 30 تیر 1396 08:04 ب.ظ

نویسنده این مطلب: ♔Violet forever♔SandrA♔SunnY MitAnI♔
سلاممممم!
تولدتتتتتتت مبارککککک سیارااااا!
این تقدیم بهت:

ببخشید بد شد .
خدافظظظظظ



دیدگاه : نظرات
آخرین ویرایش: جمعه 30 تیر 1396 08:24 ب.ظ

پرپل سوخاری :|

پنجشنبه 29 تیر 1396 03:55 ب.ظ

نویسنده این مطلب: ♔Violet forever♔SandrA♔SunnY MitAnI♔
سلام.
دوشنبه هفته ی پیش یه چیزی دیدم الان یادم افتاد بهتون بگمش.
داشتم از مدرسه بر می گشتم که تو راه یه چیزی عجیب دیدم.
یه رستوران.
نه رستوران عجیب نیست اسمش خیلی عجیب بود:
پرپل سوخاری
من اولین چیزی که بعد دیدنش به ذهنم رسید این بود:

سان: 
شاید الان خنده دار به نظر برسه اما اونجا از رستوران فردی هم وحشتناک تره.
چون اونجا خود پرپل رو به سیخ میکشن!
سان: فکر کنم اگه بری اونجا بگی میشه منو رو بدید به من چند ثانیه دیگه رفتی تو منو
میشه اینقدر تو پستای منو سرک نکشی؟
سان: حتما چرا که نه خدافظ
خب همین دیگه.
منم خدافظ



دیدگاه : نظرات
آخرین ویرایش: پنجشنبه 29 تیر 1396 04:03 ب.ظ

معرفی خودم :|

پنجشنبه 29 تیر 1396 12:15 ب.ظ

نویسنده این مطلب: ♔Violet forever♔SandrA♔SunnY MitAnI♔
سلام.
ببخشید نیومدم کامپیوترمون خراب بود.
امروز اومدم با معرفی خودم :|
ایناهام: (ببخشید بابت کفشاش :| )

خب بیوگرافی:
اسم: سانی میتانی sunny mitani  (اسمم تو دنیای خیالی :| )
سن: 19 (سنم تو دنیای خیالی :| )
القاب: کتابی- نقاش باشی
علایق: نقاشی- کتاب- ژیمناستیک (به خاظر همین گفتم ساندرا تقریبا خودمه :| )
مامان بابا: ازشون تا حالا نپرسیدم اسمشون تو دنیای خیالی چیه :|
خواهر: -
برادر: رد :|  (خودش اسمشو انتخاب کرد :| )
اخلاق: در نگاه اول خیلی ساکت و خجالتی- در نگاه دوم پر حرف به تمام معنا- تند تند حرف میزنه- خوش خندس- مثل یه بچه رفتار می کنه( مگه بچه نیستم؟!)- خیلی باحاله (آره دیگه &-&)
شغل: دانش آموز
شغل تو دنیای خیالی: نویسنده- خواننده- هر چی شخصیت ساختم تا حالا یا خواننده بودن یا عضو گروه خوانندگی :|
سان: چرا خب منو خواننده نکردی ؟؟!!
آخ اره به جز هر کسی رو که تو سانافایر زندگی می کنه :|
سان: یعنی سانافایر یدونه خواننده هم نداره ؟!!!
نوچ :|
سان: خب چرا خودت شغلت تو دنیای خیالی خوانندس؟ خیلی تکراری شدی که :|
من یه فرقی با همه شخصیتای خوانندم دارم
سان: چی؟؟
برو بابا به تو بگم؟
سان: برو مامان من از زیر زبونت می کشم بیرون
چرا من تو رو اینقدر بی مزه ساختم؟؟
سان: ایش اصلا من رفتم.
برو :) کی اینجا بهت نیاز داره ؟ :)
رفتی؟ آهای!
خب ولش.
اینم بیوگرافی.
خدافظ.
.
.
.
.
سلام ساندرا. دزدکی پست رو ویرایش کردم.
خب می خواستم بگم هر سوالی دارید بپرسید من جوابتونو میدم چون امکان داره یسنا (به قول خودش سانی :| ) تا فردا صبح بیدار نشه چون تو غذاش دارو خواب آور ریختم :)
حالا بخواب تا بیدار نشی
سیلن: خیلی بی مزه ای.
تو کار نداشته باش.
خب بپرسید.
خدافظ اصلی.




دیدگاه : نظرات
آخرین ویرایش: پنجشنبه 29 تیر 1396 12:34 ب.ظ

ادامه زندگی ساندرا

سه شنبه 20 تیر 1396 04:29 ب.ظ

نویسنده این مطلب: ♔Violet forever♔SandrA♔SunnY MitAnI♔
سلام.
ادامه داستان رو اوردم.
ببخشید پست نزاشتم.
آخه دوشنبه سه شنبه چهارشنبه ها میرم مدرسه :|
بله شما میشینید تو خونه ما میریم مدرسه :|
امروز هم پیش تکرار می کنم پیش انتخاب رشته داشتیم من زدم زیست :|
اینقدر بدم میاد نمی تونم همه رو با هم بزنم :|
میخواستم یه هفت هشتایی رو با هم می نوشتم ولی نمیشد :|
...
ساندرا: بیبو بییو دیوونه سکته مغزی!
لیسی: فکر کنم قاطی کرده. بزار ببرمش پایگاه.
بلندشد و سان رو برداشت(عجب زوری داره :|)
سان: پای! پای! گاه پای! سکته مغزی!
لیسی: چرا این مدلی می کنه ؟؟
سان: مدل! این! مدلی !
لیسی: خوب رسیدیم.
سان: دیدیم! رسیدیم! سیدیم!
لیسی: میزاری بزارمت رو تخت؟!!!!
سان: اخت! تخت! مخت!
لیساندرا دویید و زود یه آمپول آرام بخش بهش زد.
....
سان: چی شده؟ اینجا کجاست؟
لیسی: هیچی فقط بابات رفته دیوونه خونه.
سان: آهان یادم اومد خب حالا باید چیکار کنیم؟
لیسی: چرا ایندفعه قاطی نکردی؟
سان: راجب چی داری حرف میزنی؟
لیسی: هیچی. خب باید با دوستان هماهنگ کنم تو رو با 3 نفر دیگه + خودم بفرستیم قفس 905 میدان 40 خلا 27.
ساندرا: چرا سه نفر دیگه؟
لیسی: قانونشه. تو خلا ها زیاد ازین چیزا پیش میاد.
سان: نگفتی خلا و اینا چیه؟
لیسی: خب... خلا ها یه سری دنیای مینیاتوری هستن که معمولا زندانن یا بیمارستان یا تیمارستان که دقیقا 1001 هستن ولی از 0 تا 1000 شماره گذاری میشن. هرچی شماره خلا به 0 نزدیک تر میشه اون خلا خطرناک تر بدتر و وحشتناک تر میشه.
تو هر خلا 1000 میدونه که هر چی به 0 نزدیک میشه بدتر میشه.
تو هر میدان 1000 فقسه که هر چی به 1000 نزدیک تر میشه بد تر میشه.
البته خلا های 600 به بالا مسکونی هستن و این قوانین شاملشون نمیشه.
سان: چه قدر باحال! حالا پدر من وضعیتش خوبه.
لیسی: اممم.. نه.
سان: وای حالا چیکار کنیم؟
لیسی: باید 3 نفر جور کنیم که خیلی بهت نزدیک باشن.
لیسی: آدرسی یا فامیل دوستی؟
لیسی: فامیلی دوستی. بزار ببینم چی داریم.
دور دستش یه چیزای صورتی میاد و چشماش رو هم می بنده.
لیسی: میندی اجازه وورد نداره. اممم... برادرت سیلن برا ماموریت عالیه.
سان: چی؟ اون که خیلی کوچیکه.
لیسی: نه اون کاملا مناسبه. نزدیک ترین کس اول مادر و پدر بعد خواهر برادر بعد دوست صمیمی...
دوست صمیمی نداری.
سان: نه.
لیسی: خب بعد ام... آهان! هر هر هر هر هر هر هر!
سان: چیشده بگو ما هم بخندیم؟
لیسی: هیچی هر هر هر هر هر! خب بعدی هکتور هم خیلی خوبه.
سان: هکتور؟
لیسی: آره لا لا لا لا با آریادنه و هکتور خیلی دوستین نه؟
سان: آره.
لیسی: خب تکمیل شد. پیش به سوی سیلن!
سان: وایسا!
...
دستم پوکید :|
برا ادامه هیچ نظر



دیدگاه : نظرات
آخرین ویرایش: سه شنبه 20 تیر 1396 05:01 ب.ظ

زندگینامه ساندرا

شنبه 17 تیر 1396 02:55 ب.ظ

نویسنده این مطلب: ♔Violet forever♔SandrA♔SunnY MitAnI♔
سلام.
زندگینامه ساندرا رو اوردم + موهاش رو عوض کردم.
این عکس جدید( فکر کنم دیگه بدونید که من حوصله ادیت کردن ندارم :| ) :

خب زندگینامه:
ساندرا بچه اولی خانوادس و 2 سال از سیلن بزرگ تره یعنی سیلن 17 سالشه.
با خانوادش زندگی خیلی عالی ای توی پنت هاوس بزرگی داره (خوش به حالش :|)
تا اینکه یهو پدرش کاسپر شب برنمیگرده. 
همه خانواده نگران میشن.
چند روز منتظر میمونن اما انگار کاسپر آب شده رفته تو زمین.
یه روز که سان میره سوپر مارکت می بینه فروشنده نیست.
-ببخشید! کسی اینجا نیست؟
که یهو یه خانم از زیر میز (میزه دیگه؟) میاد بیرون.
کیسه خرید از دست ساندرا میوفته.
چون اون خانومه پرواز میکنه میره بالا (من اینقدر تخیلی هستم:))
خانومه به سان نزدیک میشه.
سان میخواد بره عقب اما نمیتونه.
خانومه میگه: نترس مگه کتاب داستان نمی خونی؟
ساندرا دستشو بالای سر خانومه تکون میده تا شاید نخی چیزی پیدا کنه
خانومه میره عقب: ها ها ها ها من واقعا دارم پرواز میکنم. تو هم به زودی می کنی.
ساندرا: چی؟
خانومه: من لیساندرا هستم (کلا من اینجور اسما رو خیلی دوست دارم).
میتونی بهم لیسی بگی. من کلانتر میدان 40 تو خلا 27 هستم.
سان: چی چی؟
لیساندرا: حالا برات توضیح میدم. گزارش شده ی اختلالاتی توی قفس 905 رخ داده.
بگو ببینم بابات خونس؟
سان: نه. خیلی وقته نیستش. از 4 روز پیش.
لیساندرا: خب حالا مطمئن شدم. کاسپر به دلیل چیزی که بعدا بررسیش می کنم رفته اونجا و خب...
ساندرا: چی؟؟؟
لیسی: خلا 27 مخصوص دیوونه هاست. به خاطر همین خطرناکه که...
سان: چیییییی؟؟؟؟؟ سکته مغزی!!! سکته مغزی!!! بیبو بیبو! سکته مغزی!! دیوونه!
لیسی: فکر کنم قاطی کرد.
...
خب برا ادامه یک نظر
میخواستم همه رو یجا بگم ولی دستم خسته شد.
خب خدافظ.





دیدگاه : نظرات
آخرین ویرایش: شنبه 17 تیر 1396 03:20 ب.ظ

ساندرا هستم

چهارشنبه 14 تیر 1396 09:47 ب.ظ

نویسنده این مطلب: ♔Violet forever♔SandrA♔SunnY MitAnI♔
سلام.
یه شخصیت ساختم که تقریبا خودمه.
اسمش ساندرا هست.(خیلی این اسمو دوست دارم :|)
دیگه با این اسم میام.
این عکس( این یکی از ادیتای قدیمیمه حوصله ادیت نداشتم):

بیوگرافی:
اسم: ساندرا
فامیل: ترنسفورمر :|  (جدش ترنسفورمر بوده :|)
القاب: سان- کرم کتاب-
مادر: میندی ترنسفورمر
پدر: کاسپر ترنسفورمر(با میندی دختر عمو پسر عمو بودن :|)
خواهر: -
برادر: سیلن ( اینم یجورایی داداشمه :| )
علایق: نقاشی- کتاب خوندن- ژیمناستیک
سن: 21
خب تموم شد.
ساندرا: نهههههههههههههههه
تموم نشدههههههه

من: چی؟
ساندرا: هر سوالی داشتید از من بپرسید با راستگویی تمام جواب میدم.



دیدگاه : نظرات
آخرین ویرایش: - -

معرفی آریادنه و هکتور

دوشنبه 12 تیر 1396 03:01 ب.ظ

نویسنده این مطلب: ♔Violet forever♔SandrA♔SunnY MitAnI♔
سلام.
معرفی آریادنه و هکتور رو آوردم.
اینا دوقلو هستن.
هرچند اصلا شبیه هم نیستند.
عکس:

آریادنه:
نام: آریادنه دیگه :|
فامیل: گلورز glowers (نمی دونم از کجام در اوردم :|)
سن: 19
ویژگی ها: قدرت بدنی زیاد :|
مادر و پدر: کشته شده
مشخصات:
عین پدر


هکتور:
نام: هکتور
فامیل: اون بالا
سن: مگه دو قلو نیستن؟
ویژگی ها: مخترع
مشخصات:
عین مادر


خب تموم شد.
خدافظ



دیدگاه : نظرات
آخرین ویرایش: شنبه 17 تیر 1396 12:51 ب.ظ

نویسنده جدید

دوشنبه 12 تیر 1396 12:48 ب.ظ

نویسنده این مطلب: ♔Violet forever♔SandrA♔SunnY MitAnI♔
سلام.
من نویسنده جدید وایلت هستم.
امیدوارم از پستای من لذت ببرید.
این منم:

(یادم رفت سایه بزنم)
خدافظ



دیدگاه : نظرات
آخرین ویرایش: دوشنبه 12 تیر 1396 12:51 ب.ظ