*and all the kids cryed out *pleas stop your scarying me

یک نقاشی :-|

جمعه 26 آبان 1396 04:36 ب.ظ

نویسنده : ♔Violet forever♔SandrA♔SunnY MitAnI♔
سلام.
ببخشید نبودم درسا خیلی زیاده.
خیلی وقت پیش یک نقاشی کشیده بودم گفتم اینجا هم بزارمش.
دیگه حوصله نداشتم بقیشو کامل کنم شما به بزرگی خودتون ببخشید و اون جوجه و خرس رو نبینید:|
فقط نمیدونم چرا برعکس میشه هر کاری می کنم صاف نمیشه



دیدگاه ها : نظرات
آخرین ویرایش: جمعه 26 آبان 1396 04:39 ب.ظ

ضدحال :|

پنجشنبه 4 آبان 1396 06:05 ب.ظ

نویسنده : ♔Violet forever♔SandrA♔SunnY MitAnI♔
سلام.
خوبید؟؟؟؟
وایییی یعنی من عاشق چارلوتمممم 
چرا این اینقدر خوبه ؟ :|
واییی هی میخوام اتک آن تایتان رو ببینم نمیشه :|
وایییی هی میخوام کتاب بخونم وقتم رو چیزای دیگه می پره :|
وایییی هی میخوام یه نقاشی درست حسابی بکشم اصلا حوصلم نمی گیره :|
می بینید همه کارو با هم می کنم به هیچ کدوم نمیرسم :|
فعلا که درگیر چارلوت بودم همین الان آخریشم دیدم :|
حالا برم سر اصل مطلب.
امروز سر صبحگاه یهو گفتند میخوایم تولد همه کسایی رو که آبان تولدشونه رو تبریک بگیم.
یهو منم: جیییییغ هورررررا دسسسسسست
اونا: اونایی که میخونم بیان بالا. فلانی.
من: هووووووووووووراااااااااا
اونا: فلانلان فلانی زاده.
من: دسسسسسسسسسسست
اونا: فلانه میر فلانی.
من: جیییییغغغغ
اونا: و بقیه اینایی که میخونم :....
من: هووووووووووورررررررا
اونا: تموم شد.
من: :|.
من(خطاب به دور و بریا): منو صدا نکرد؟
دور و بریا: نه.
من: ضدحالا. خیلی ضد حالین. ضدحال به توان هزار.
آقا منم امروز تولدم بود :|
یعنی از بین همه اینایی که گفت یه نفرشونم 4 آبان نبود :|
حالا فهمیدم ملانی تو پیتی پارتی چه حسی داشت :|
im_laughing_im_crying#
یعنی میخندیدم و تو دلم گریه می کردم :|
آقا من این همه خوشحال شدم هورا الان کل مدرسه می فهمن :|
خلاصه همین دیگه :|
وایسا یه چیر دیگه.
ما یه همکلاسی داریم اینقدر میخندددددددددههههه.
من فکر می کردم من از همه بیشتر می خندم ولی این خط قرمزو رد کرده :|
داشت می خندید و راه می رفت گفتم بهش: تا حالا باحال تر از خودم ندیده بودم که دیدم.
میخواستم بهش بگم تا حالا خندون تر از خودم ندیده بودم :|
نمی دونم چرا این از دهنم در اومد:|
اولش گفتم بعد به فرق اینکه اون جمله اصلی رو گفتم لبخند زدم.
اونم لبخند زد.
بعد دیدم نه من اصلا یه چیز دیگه گفتم یه خنده ی کوتاه کردم به خاطر اینکه اونی می خواستم رو نگفتم.
اونم انگار متوجه شده بود یکم خندید.
بعد یهو دیدم چه چیز باحالی هم گفتم یهو زدم زیر قهقهه.
اونم انگار تازه فهمیده بود من چی گفتم یهو کل کلاسو رو سرمون گذاشتیم.
وای چه گیراییمون پایین بود :|
حالا بسه دیگه.
خدافظ :)))))))



دیدگاه ها : نظرات
آخرین ویرایش: پنجشنبه 4 آبان 1396 06:23 ب.ظ

راجب میتانی

جمعه 28 مهر 1396 04:16 ب.ظ

نویسنده : ♔Violet forever♔SandrA♔SunnY MitAnI♔
سلام.
خوبید؟؟؟
امروز اومدم تا راحب فامیلی میتانی حرف بزنم.
اول من این فامیلی رو از خودم درآوردم.
بعد رفتم شجره نامه سانی رو خوندم.
میدونید چی دیدم؟
.
.
.
جد سانی ایرانی بوده :/
جدی میگم :/
باور نمیکنین سرچ کنین میتانی برین تو ویکی پدیا قضیشو بخونین :/
اصلا یه تمدنی بودن واسه خودشون :/
قبیله شاهی میتانی :/
جدی جدی اول من میتانی رو از خودم درآوردم بعد دیدم واقعیه :/
قیافه سانی بعد از فهمیدن این موضوع:

سانی: سلام هم وطن :/



دیدگاه ها : نظرات
آخرین ویرایش: جمعه 28 مهر 1396 04:27 ب.ظ

یه خبر! + نصف روز شمار 7/25 + یه ادیت دیگر

سه شنبه 25 مهر 1396 02:58 ب.ظ

نویسنده : ♔Violet forever♔SandrA♔SunnY MitAnI♔
سلااااااااام.
خوبید؟
یه خبر عالییییی
فانتایم پاپت اومدههههه
این وبش رو همین امروز دوباره واز کردهههه
funtimefuntime.mihanblog.com
برید نظر بدید بمونهههه
حالا بریم روزشمار امروز.
امروز هم اتفاق خاصی نیوفتاد.
امتحانم عالی دادم :|
همون دختره که دیروز رو نروم بود امروزم رو نروم بود :|
فقط به جای سوراخ کردن دستم داشت دل و رودم رو سوراخ میکرد :|
again_she's_getting_on_my_nerves#
چند روز پیش رفتم کفش پوئنت (از اینا که بالرین ها میپوشن میرن رو نوکش) گرفتم بعد دو روز می فهمم کفش اشتباهه :| یعنی کفش بر آمدگی داره و توش امکان شکستگی پام هست :|
پنجشنبه میریم ایشالا یدونه درستشو میگیریم :|
شمام دعا کنین گیرم بیاد.
حالا بریم یک ادیت دیگر.
این قدیمی بود نمی دونستم چکارش کنم :|
ببخشید اینقدر از سانی ادیت میزارم :|
دست خودم نیست :|
شخصیت اصلیمه مثلا :|
ایناهاش:

خب نظرتونو بگید خدافظ.
پ.ن: من کلا از اینام که زندگی روزانه رو بهآهنگا ربط میدم :|



دیدگاه ها : نظرات
آخرین ویرایش: سه شنبه 25 مهر 1396 03:25 ب.ظ

یک ادیت :| + نصف روز شمار 7/23

دوشنبه 24 مهر 1396 03:41 ب.ظ

نویسنده : ♔Violet forever♔SandrA♔SunnY MitAnI♔
سلام.
خوبییید؟؟
امروز هیچ اتفاق خاصی نیوفتاد جز اینکه امتحانم رو گند زدم :|
و داشتم یکم از متن پیتی پارتی ملانی رو خیلی باحال رو دستم می کشیدم دختره هی میومد میزد رو رواننویسم هم دستم خط میخورد هم سوارخ می شد :|
اینقدر جیغ زدم :|
رفته بود رو نروم :|
she's_getting_on_my_nerves#
همین :|
حالا یک ادیت از سانی:

نظرتونو بگید
بدرود.
پ.ن: کسی بلده سایز عکسو کوچیک کنه؟
اگه بلده بی زحمت این عکس مارو هم کوچیک کنه :|
جبران میکنم :|



دیدگاه ها : نظرات
آخرین ویرایش: سه شنبه 25 مهر 1396 03:57 ب.ظ

معرفی هکتور 2

شنبه 22 مهر 1396 04:55 ب.ظ

نویسنده : ♔Violet forever♔SandrA♔SunnY MitAnI♔
سلام.
خوبید؟؟؟
یه سوال: چطوری میشه هم کاوایی بود هم باحال و خفن؟
نمی تونم تصمیم بگیرم کدومش باشم :|
یه روز کاوایی هستم یه روز خفن :|
شما بگید کدومش باشم :|
مثلا دوشنبه رو دستم یه عالمه آبنبات و قلب و اینا کشیده بودم و خیلی ساکت بودم
چهارشنبه از این ساعت مچی مشکی باحالا بسته بودم و رو دستم با سیاه یه سری چرت و پرت نوشته بودم و اینقدر حرف زدم که یکی از بچه ها گفت داری زیادی حرف میزنی :| اون یکی هم گفت زبون باز کردی ها :|
لطفا بگید کدوم باشم :|
خب بریم سر اصل مطلب.
امروز اومدم با بیوگرافی هکتور.
نه داداش آریادنه ها یه هکتور دیگه :|

فکر کنم در جریان باشید که سمت چپیه و سمت راستی نیست :|
نام: هکتور
فامیل: هکتروستید :|
مادر: النور هکتروستید
پدر: هوگو هکتروستید
سیبلینگ: نداره و تک فرزنده بیچاره.
علاقه: کاراته- کاراته- کاراته :|
اخلاق: خیلی کم حرف- خیلی زیادی کم حرف- از کتاب بدش نمیاد- حس شیشمش از سقف زده بالا :|
همین. این تو خوابم اومد گفتم واقعیش کنم.
راستی به نظرم سانی رو به یک بیماری مبتلا کنم.
پلاگر چطوره؟
نمی دونم چرا ولی بیماری باحالیه :|
خب همین نظروتو بگید بدرود به همگی.




دیدگاه ها : نظرات
آخرین ویرایش: شنبه 22 مهر 1396 05:08 ب.ظ

روزشمار یک 7/18/

سه شنبه 18 مهر 1396 03:47 ب.ظ

نویسنده : ♔Violet forever♔SandrA♔SunnY MitAnI♔
96/7/18
سلام.
به اولین روزشمار مدرسه خوش اومدید.
این برنامه ای هست که توی وب میزارم.
و روز های مدرسه رو میشمارم.
و ماجرایی که داشتم رو مثل یه داستان براتون میزارم از من خبردار شید.
+ این برنامه رو فقط من نمیزارم شما هم بزارید شاید اتفاق باحالی برا شما افتاد.
تازه تنهایی شمردن روزهای مدرسه کار سختیه.
خب شروع می کنم.
واییی من تغییر مقطع دادم یعنی اومدم راهنمایی و اینجا هیشکی رو نمیشناسم جز یکی که اصلا محل نمی ده :/
بعد اون به جز من یکی دیگه رو هم میشناسه و اینطوری بگم که من با دوستش بیشتر از خودش دوست شدم :|
بعد یکی هست تو کلاس زبانمون نمی دونم چرا ولی ازش وحشت دارم به شدت! خیلی ازش میترسم!
معلممون گفت گروه شین من اونم افتاد تو گروه ما :{
من وقتی داشتم حرف میزدم نمی تونستم تو چشماش نگاه کنم :{
بعد معلممون گفت بیاین خودتون رو معرفی کنین.
منم استرس کل وجودم رو گرفت
میترسیدم یه وقت جلو همه خراب نکنم
رفتم جلو همه و اینقدر استرس داشتم یادم رفته بود باید موقع حرف زدن نفس بکشم :|
یه دختره که رو به روی من نشسته بود فهمید بهم یاد آوری کرد نفس بکش!
وای خیلی باحال بود.
خودمو معرفی کردم و همه ی کتابای مورد علاقم رو گفتم و گفتم اوتاکوئم 
فکر کنم هیشکس نفهمید اوتاکو یعنی چی :|
اسم یکی از انیمه های مورد علاقم رو هم گفتم *-*
بعد یکی دیگه اومد خودش رو معرفی کرد اونجا بود که یه کرم کتاب دیگه پیدا کردم *-*
وای یعنی 100 تا بیلیبر تو کلاس زبانمون داریم
همین دیگه بسه خدافظ



دیدگاه ها : نظرات
آخرین ویرایش: سه شنبه 18 مهر 1396 04:07 ب.ظ

چک لیست من و هرماینی برای آینده :#

جمعه 14 مهر 1396 12:51 ب.ظ

نویسنده : ♔Violet forever♔SandrA♔SunnY MitAnI♔
سلام.
خوبید؟؟؟
دیشب با هرماینی یه چک لیست کارای آینده درست کردم:
1. کنکور رتبه 1 بشیم
2. بریم آلمان دانشگاه اونجا درس بخونیم
- مامان بابامون رو هم ببریم
3. چند تا کتاب بنویسیم
4. بعد از تموم شدن درسا بریم کانادا پیش دوستمون
5. ماشین پرنده مافوق سرعت اختراع کنیم
6. چند تا کتاب بنویسیم
7. با اون دوستمون بریم انگلستان
-مامان بابامون رو هم ببریم
8. همسایه ی اما واتسون شیم
9. یه شغل موقت کتابداری داشته باشیم
10. چند تا کتاب بنویسیم
11. نمایشگاه کتاب بزنیم
12. نمایشگاه نقاشی هم بزنیم
13. چند تا رکورد تو گینس ثبت کنیم
14. چند تا رکورد تو یونسکو ثبت کنیم
15. یه اثر هنری خیلی باحال خلق کنیم که مثل مونالیزا معروف بشه
16. چند تا کتاب دیگه هم بنویسیم
17. استاد دانشگاه شیم
18. به عنوان مشهور ترین آدم های جهان شناخته بشیم
19. بریم دور دنیا رو بگردیم
20. جادو رو کشف کنیم
اینم از چک لیست ما
تا چک لیستی دیگر و آرزو های گنده ی دیگر خدانگهدار
پ.ن: شما هم اگه خواستین از این چک لیست ها بزارین




دیدگاه ها : نظرات
آخرین ویرایش: جمعه 14 مهر 1396 01:03 ب.ظ

شدیدا به یك شخصیت دختر خوب براى یه نقش طولانى در داستان نیازمندم بگیددد (توضیح: سنش حول و هوش ٢٠ باشه)

پنجشنبه 6 مهر 1396 06:25 ب.ظ

نویسنده : ♔Violet forever♔SandrA♔SunnY MitAnI♔



دیدگاه ها : نظرات
آخرین ویرایش: پنجشنبه 6 مهر 1396 06:28 ب.ظ

بیوگرافی مارجوری

جمعه 31 شهریور 1396 02:39 ب.ظ

نویسنده : ♔Violet forever♔SandrA♔SunnY MitAnI♔
سلام.
خوبید؟
اومدم با بیوگرافی مارجوری.
همینجا.

نام: مارجوری پانو میتانی
سن:  25
لقب: ماری (نه mary ماری به معنای مار snake)
نسبت با سانی: خواهر بزرگه
اخلاق: عین بیشتر خواهر بزرگ ترا همش دستور به کوچیک تر سرش تو گوشی و اینا (فحش ندادما خودمم خواهر بزرگ ترم :| )
حیوون مورد علاقه: روباه (اومدl پایین موهاشو یه رنگی بزنم دیدم شبیه روباه شد :| )
علایق: گوشی بازی کردن- با یه چیزی کوبوندن تو سر بقیه-
ترس: معلم علومش :|
کراش: فعلا نامعلوم D:
بهترین دوست: یه دختره که موهاش مشکیه بعضی وقتا میاد خونمون با مارجوری میره تو اتاق درم می بندن اسمشو هنوز نمی دونم :|
همین خدافظ D:



دیدگاه ها : نظرات
آخرین ویرایش: جمعه 31 شهریور 1396 02:53 ب.ظ

وقتی فقط چند ساعت تا اول مهر مونده

جمعه 31 شهریور 1396 01:40 ب.ظ

نویسنده : ♔Violet forever♔SandrA♔SunnY MitAnI♔
سلام.
خوبید؟
ساندرا: این چه سوالیه میپرسی؟؟؟ معلومه که حالشون بده
اوخ ببخشید میخواستم مثل همیشه شروع کنم.
خب ببخشید پست نزاشتم مسافرت بودیم.
صبح تو فرودگاه حوصلم سر رفته بود نمی دونستم چیکار کنم خوراکی هم فقط اسمارتیز و شکلات داشتیم. با خودم گفتم حالا یه بسته اسمارتیز بخورم ببینم چی میشه. بسته اول خوردم. دوباره با خودم گفتم خب دو تا بسته میخورم(اسمارتیزه زیاد بود). دومی هم تموم شد. سومی هم خوردم. بعد چهارمی... به خودم اومدم دیدم قشنگ دو سه کیلو اسمارتیز خوردم :|  
حالا بریم سر چیزی که می خواستم بگم. 
تسلیت عرض می کنم به خاطر فرا رسیدن ماه محرم و مدرسه ها.
هر سال اول مهر یه شوقی داشتم برا دوباره دیدن دوستان.
ولی الان که مقطعم عوض شده.
حالا دارم از آخرین ساعات تابستون استفاده می کنم.
خدافظ تابستون جونم.
دلم برات تنگ میشه.
summer
summe
summ
sum
su
s
sc
sch
scho
schoo
school
خدافظ به شما.
تا پست بعد بای.




دیدگاه ها : نظرات
آخرین ویرایش: جمعه 31 شهریور 1396 01:59 ب.ظ

چند تا فکت درباره سانی میتانی

چهارشنبه 22 شهریور 1396 07:18 ب.ظ

نویسنده : ♔Violet forever♔SandrA♔SunnY MitAnI♔
سلام.
خوبییددد؟؟؟
اومدم با چند تا فکت درباره خودم در دنیای خیالی.
1: میتانی فامیلی اصلی سانی نیست :| همیشه فامیلی پدر بر فرزند و مادر قرار می گیرد ولی سانی و مامان و خود باباش + سیبلینگزش* فامیلی مامانش رو ترجیح دادن. اسم کامل سانی، سانی میرانا ویلوبی میتانی هستش. ویلوبی ها به جز پدرش آدم های چرتی هستن :| + اون میرانای وسطش مثلا اسم دومه :|
2: سانی توی خانواده 7 نفره زندگی می کنه :| 
مادر: رومیلدا میتانی
پدر: چارلز ویلوبی
فرزند اول: مارجوری
فرزند دوم: مورا
فرزندهای سوم و چهارم (دوقلو): ملوری و الستر
فرزند پنجم: سانی :|
بیوگرافی هاشون به زودی :)
3: سانی یه شمشیر باحالی اختراع کرده شبیه اون شمشیر نوری های جنگ ستارگان که فقط با دست سانی روشن میشه و خیلی مثلا شکست ناپذیره (تخیل زیاد من).
4: سانی خیلی جنگجوئه :| عاشق جنگ و جنگیدنه :| به خاطر همین بهش القاب: جنگجو- جنگنده جان- واریور رو دادن :|
5: سانی (و البته خودم) از انسان های معلول و ناشنوا نابینا و لال می ترسه :| این به خاطر عذاب وجدانی هست که تو دلشه :| همینطور انسان های فقیر :| 
6: سانی از تاریکی هم می ترسه :| (همینطور خودم)
7: چهار پنجم خانواده میتانی از دختر تشکیل شده :|
8: سانی عاشق کره هست :| (خودم)
9: سانی از هر نوع ماکارونی جات خوشش میاد (دوباره خودم)
10: سانی بچه بوده توی یه فیلمه بازی کرده. اسم فیلم یادم رفته :|
خب اینم 10 تا فکت.
اینم سانی با شمشیرش+ لباس جنگش:

*: دیدین تو کتابا ازین ستاره ها یا شماره بالای کلمه میزارن بعد پایین صفحه توضیح می دن؟
خب من میخواستم بگم سیبلنگز خیلی آسون تر از خواهر برادره
تازه اگه می گفتم خواهر برادر یعنی 1 خواهر 1 برادر
اگه می گفتم خواهر برادرا یعنی چند خواهر چند برادر
اگه هم می گفتم برادرخواهرا دوباره یعنی چند برادر چند خواهر
ولی سانی چند خواهر داره با یه برادر :|
حالا هر چی :|
خدافظ



دیدگاه ها : نظرات
آخرین ویرایش: چهارشنبه 22 شهریور 1396 07:47 ب.ظ

the sky is turning into purple

پنجشنبه 16 شهریور 1396 01:18 ب.ظ

نویسنده : ♔Violet forever♔SandrA♔SunnY MitAnI♔
سلاممم
خوبید؟؟؟
یکی از اهنگا رو تموم کردمم!
البته خیلی بیخود شده.
اسمش تو عوان نوشتم.
پوستر: به زودی :|
برا متنش برید ادامه.
اگه کسی خواست بگه ترجمش رو بزارم


ادامه مطلب

دیدگاه ها : نظرات
آخرین ویرایش: پنجشنبه 16 شهریور 1396 01:20 ب.ظ

دارارارامممم

پنجشنبه 16 شهریور 1396 12:22 ب.ظ

نویسنده : ♔Violet forever♔SandrA♔SunnY MitAnI♔
سلاامممم.
خوبید؟؟؟؟
این شما و اینننن:
آلبوم جدید سوییتی لایم 2017
sweetie is playing with fire
با کلی بدبختی دارم آهنگاش رو می نویسم.
البته بیشتر مینی آلبومه تا آلبوم :|
آهنگی دارم آمادش می کنم:
هنوز رو اسمش موندم :|
خب تو پست های بعدی ایشالا آهنگ هاش رو میزارم.
اینم پوستر:



دیدگاه ها : نظرات
آخرین ویرایش: پنجشنبه 16 شهریور 1396 01:18 ب.ظ

وقتی حوصلم سر میره

جمعه 3 شهریور 1396 03:06 ب.ظ

نویسنده : ♔Violet forever♔SandrA♔SunnY MitAnI♔
سلاااام.
خدایی این آهنگ مونلایت آریانا گرنده چه قدر قشنگه.
تا الان که چهار بار پشت سر هم گوش دادم :|
برم سر موضوع اصلی این پست.
من وقتی حوصلم سر میره میشینم نقاشی می کشم.
البته اوسی و اینا نمی کشم میشینم چرت و پرت می کشم.
اینقدر هم طولش میدم تا یه کاری برا انجام دادن پیدا کنم.
یکی از کارام:

یه دو سه روزی سرش بودم :|
خیلی سخت بود شما بشینید اینو با پینت بدون استفاده از select بکشین می فهمین چقدر سخت بود.
اول قرار بود wonder خالی باشه ولی دیدم خیلی خالیه ولی حوصله هم خیلی نداشتم کوتاه ترین کلمه ای که به ذهنم رسید me بود بعد کشیدمش :|
خب خدافظ



دیدگاه ها : نظرات
آخرین ویرایش: جمعه 3 شهریور 1396 03:15 ب.ظ



تعداد کل صفحات : 3 1 2 3