*and all the kids cryed out *pleas stop your scarying me

بیوگرافی کوسوکه :)

یکشنبه 9 مهر 1396 08:14 ب.ظ

نویسنده : I'м α Tσмвσу
ارسال شده در: بیوگرافی ها و ماجرا ها ،


ادیت: چرا همه با کامپیوتر ادیت میکنن .__. خداوکیلی کشیدن با موس راحته ؟ :|

دلام دلام :/
اومدم با بیوگرافی کوسوکه -__-
عکس بالایی رو خیلی بیحوصله کشیدم
پس مرا عفو بنمایید
خو من میام بیوگرافی رو تو ادامه میزارم
شما هم بخونید اونو بیشتر بشناسید :|
ولی توی نظرا دور خیز نرینا :/

ادامه مطلب ایناجست =|

دیدگاه ها : نظرات
آخرین ویرایش: سه شنبه 11 مهر 1396 01:26 ب.ظ

اگه فالوت تایم لاین برعکس بود....

چهارشنبه 20 اردیبهشت 1396 10:59 ق.ظ

نویسنده : ΔŁŁØỮŦ gΞŘŁ
ارسال شده در: بیوگرافی ها و ماجرا ها ،
سلااام
ایندفه با یه چیز عجیب اومدم
اگه فالوت تایم لاین برعکس بود به نظرتون چی میشد؟
اینجوری:























































برین ادامه

بدووو

دیدگاه ها : .--.
آخرین ویرایش: چهارشنبه 20 اردیبهشت 1396 02:59 ب.ظ

مارتین هنو نیومده :(

چهارشنبه 18 اسفند 1395 03:05 ب.ظ

نویسنده : ΔŁŁØỮŦ gΞŘŁ
ارسال شده در: بیوگرافی ها و ماجرا ها ،

سلام
الان حدود سه و نیم ماهه که مارتین نیومده
زنگ هم میزنیم جواب نمیده
ماری یه ماهه جز برا خرید بیرون نرفته بود فرستادمش خونه سپیتا
سپیتا هم بهم میگه ماری همش ناراحته  و اشتهاش خیلی کم تر شده

شما مارتینو ندیدید یه وقت؟خبرشو ندارید؟



دیدگاه ها : دیدیش؟:(
آخرین ویرایش: چهارشنبه 18 اسفند 1395 08:49 ب.ظ

گلچین لحظات بیاد ماندنی فالوت فازبر

جمعه 15 بهمن 1395 12:28 ب.ظ

نویسنده : ΔŁŁØỮŦ gΞŘŁ
ارسال شده در: بیوگرافی ها و ماجرا ها ،
------------------
(قسمت هفت)
منگل بلند میشه و میبینه یه جای دیگس
منگل:مم...من کجام؟
یهو یه صدای آشنا:سلام سلام،
سلام سلام،همگی سلام،همگی سلام
منگل یادش اومد،این شعرو با فاکسی توی بچگیشون می خونده
منگل:فا...فاکسی؟
فاکسی از توی تاریکی اومد بیرون
فاکسی:بعله خودمم
منگل پرید بغل فاکسی و مثل ابر بهار گریه کرد
فاکسی دست روی سر منگل کشید:گریه نکن خانومم
منگل:دست خودم نیس
-----
(آخرای قسمت هفت)
فاکسی:خب،همونیو که گفتی انجام دادم،حالا چی؟
یه زن که شنل سفید و سیاه پوشیده بود از تو تاریکی اومد
زنه:متاسفانه یکی از زنده مونده های ارتش اسپرینگ ترپ فهمیده زنده هستید،فعلا سعی نکنین معاشرت کنین
فاکسی:خانوادم چی؟
زنه:نگران اونا نباشید،من مسعول مواضبت از اونا هستم
،فعلا این هدیه رو بگیرید(و یه چیز قرمز به فاکسی داد)
فاکسی:این چیه؟؟؟کریستال تله پاتی؟؟؟
زنه:تو فرق موبایلو با کریستال تله پاتی تشخیص نمیدی؟؟
و غیب شد
--------
بقیشو بیاین ادامه مطلب بخونین

ادامش

دیدگاه ها : :!!!!!!!!!!!!!!!!!!!
آخرین ویرایش: جمعه 15 بهمن 1395 02:33 ب.ظ

دانش آموز من

دوشنبه 4 بهمن 1395 12:15 ق.ظ

نویسنده : ΔŁŁØỮŦ gΞŘŁ
ارسال شده در: بیوگرافی ها و ماجرا ها ،

سلام دوستان
اداره سازنده ها من بخبختو(تیکه کلاممه ) توبیخ کرد
حالا برا چی؟
دفترچه نیهونی رو نشون سپیتا اینا دادم
ولی خداروشکر مجازات نشدم
____________
من:لطفا منصف باشیدبه خاطر یه صفحه نشون دادن بایس اعدام شم؟
هیئت منصفه:نه خیر،شما وظیفه ای مهم بر دوش دارینتعلیم پرنسس آینده تعادل وظیفه شماست
من:حالا کی هست؟
هیئت:پرنسس تعادل لطفا بیاد جلو
یه دختر اومد جلو
دختره:این معلممه؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟جون مادرتون منو ندین دست این
من:عه؟؟؟؟؟خداروشکرخیلی دبیری باحالی میشه پس
هیئت:متاسفانه تصمیم گرفته شده،ولی خانم سارا،اگه خراب کردین مجبوریم مجازاتتون کنیم
من:عمرا این یکی رو خراب کنم خیالتون تخت
__________
من:بعلهو اینگونه شد که راتا(دختر خاله هم و یکی از دست اندر کارای ساخت ماری)شد دانش آموز من
راتا:اگه مجبور نبودم عمرا دانش آموزت می شدم
من:تو یکی حرف نزنحالا برو برام سه بار از اصل 1 تا39بنویس




دیدگاه ها : خخخ
آخرین ویرایش: دوشنبه 4 بهمن 1395 12:22 ق.ظ

چگونه آبجی های لمونی به رحمت ایزد رفتن؟

شنبه 2 بهمن 1395 02:03 ب.ظ

نویسنده : ΔŁŁØỮŦ gΞŘŁ
ارسال شده در: بیوگرافی ها و ماجرا ها ،

-بدو بدو الان میان
سه تا بچه که سه تا کیسه دستشون بود داشتن میدویدن
+اونور
پشت دیوار قایم شدن
یه فروشنده:اگه اون سه تا موش کثیف رو گیر بیارمخودم میکشمشون
و از محل دور شد
_رفت؟
-آره
لمونی و اما و میا بودن
لمونی پارچه رو از روی کپه ی آهن کشید
لمونی:یکم اهه اهه خاکیه ولی حد اقل میشه روش خوابید
میا پرید بغل لمونی:داداشی تو بهترینی
لمونی که چنتا سکه دستش بود:شاید بتونم کار پیدا کنم و بعدش دیگه مجبور به دزدی نباشیم
اِما سه تا کیسه هارو یه جایی کنار کپه آهن قایم کرد
اما:حد اقل غذامون تا سه روز جور شد
میا:آییی دلم!خیلی گشنمه
لمونی:راست میگه.دیگه وقت ناهاره
اِما یکی از کیسه هارو باز کرد و یکی از نونا رو برداشت
لمونی نون رو سه قسمت کرد و تقسیمش کرد
هر کدوم یک سوم نون رو آروم آروم خوردن
یهو یه سگ که از اونجا رد میشد نونارو دید.دوید و یکی از کیسه هارو برد
میا دوید دنبالش:هییی وایسا!!این غذامونه!!!!
اِما و لمونی هم دویدن دنبال میا
میا باش به سنگ گیر کرد و با سر خورد زمین
اِما اومد بالای سر میا:میا خوبی؟
میا که سرش رو گرفته بود:آره خوبم
لمونی بعد از کلی دعوا با سگ فقط تونست سه تا نون از کیسه رو برداره
لمونی:ببخشیدفقط همینارو تونستم بردارم
آفتاب داشت غروب می کرد.باد سردی وزید
لمونی:بدویین الان سرد میشه
دویدن زیر (به قول خودشون)خونه آهنی
تقققق*رعد و برق*
اما:خب میا بیاسرما می خوری
سه تا بچه بغل هم رفتن و یه ملحفه رو خودشون گرفتن و از سرما لرزیدن
*صبح روز بعد*
لمونی بیدار شد ولی خواهراشو ندید
لمونی:اما؟میا؟کجایین؟
-توروخدا ما مجبور بودیم

_توروخدا مارو ببخشیدخواهرم آب مروارید داره نیاز به مراقبت داره
لمونی:این صدای میا و اماست
دوید سمت صدا
مردم دم چوب اعدام جمع شده بودن تا اعدام دوتا بچه بدبختو ببینن
یکی از مغازه دارا:خدا میدونه چقدر از مال مردمو برداشتن
اما:خب ما مجبور بودیم
جلادا تبرارو برداشتن
فروشنده ها:ده..نه...هشت...هفت
لمونی بین جمعیت دوید تا بره خواهراشو نجات بده
فروشنده ها:پنج...چهار..سه..
لمونی دیگه رسیده بود به استیج اعدام:نههههه
میا دووم نیورد:داداشی فرار کن
فروشنده ها:صفررررررررررر
یهو موجی از خون پاشیده میشه
لمونی با زانو میوفته روی زمین:نهههههههه
یکی از فروشنده ها:هی اینم یکی از اون بچه هاست
لمونی تا زور داشت دوید
به یه کوچه رسید،در یه خونه رو تند تند زد
منگل در رو باز کرد:کیه؟
لمونی تند پشت منگل قایم شد و نفس نفس زد
منگل:وا چیکار می کنی؟
یهو دوتا از فروشنده ها اومدن:اههه لعنتی گمش کردیمخانوم شما یه پسر مو سیاه ندیدین؟پوستش خاکستریه
لمونی آروم زمزمه میکرد:منو دست اون وحشیا ندین
منو دست اون وحشیا ندین
منگل:نه ندیدم
و در رو بست
ماری و سپیتا میخواستن بدونن چی شده
ماری:ای کیه؟(پنج سالش بود)
منگل:کوچولو اسمت چیه؟
لمونی یاد صداهای میا افتاد:داداش لمونی خودمی
لمونی:م...من ل..لمونی..هستم

منگل:لمونی اون مردا چرا دنبالت بودن؟
(اما:بیاین سه تا کیسه نونارو برداریم)
لمونی:م...ما...سه تا کیسه نون....
و ادامه نداد
مانگل:لمونی:تو مامان و بابا نداری؟
لمونی سرشو پایین برد:نه
مانگل:خواهر؟
سپیتا :برادر چی؟
ماری:حتی ماهی؟
(اما لمونی و میا رو بغل کرد:ما همیشه خانواده می مونیم)
لمونی:هی...هیچکدوم
فاکسی از سر کار میاد
فاکسی:اینجا چه خبره؟
منگل چنتا چیز توی گوش فاکسی پچ پچ می کنه
فاکسی:غررررحالا حد اقل ایندفه یه پسر قبول می کنم
لمونی زانو غم بغل گرفته بود و داشت زار زار بی صدا گریه میکرد
فاکسی دستشو برد جلو:پاشو دیگه!مرد نباس گریه کنه.....




دیدگاه ها : چطور بود
آخرین ویرایش: شنبه 2 بهمن 1395 06:41 ب.ظ

خانواده اصلی لمونی

دوشنبه 27 دی 1395 07:19 ب.ظ

نویسنده : ΔŁŁØỮŦ gΞŘŁ
ارسال شده در: بیوگرافی ها و ماجرا ها ،


سلام
این خانواده لمونیه

اونی که لباسش قرمزه اسمش میا هست و اسم اون لباس آبیه هم اِما است
سرگذشت:
وقتی لمونی 8سالش شد،اون و خواهراشو توی خیابون ول کردن،چون پول کافی نداشتن
(میا آب مروارید داره برای همین چشم بند زده)
خونه ای که میا و اما و لمونی برای سرپناه با سطل آشغال و پارچه ساختن هنوز هم هست
میا و اما و لمونی برای زنده موندن باید دزدی می کردن
یه روز میا و اما کشته میشن،اما لمونی فرار می کنه و به خانواده فاکس پناه میاره




دیدگاه ها : ^-^
آخرین ویرایش: دوشنبه 27 دی 1395 07:45 ب.ظ

امروز چه روز خوشی بود D:

یکشنبه 26 دی 1395 07:30 ب.ظ

نویسنده : ΔŁŁØỮŦ gΞŘŁ
ارسال شده در: بیوگرافی ها و ماجرا ها ،
سلام
امروز چه روز خوشی بود
اول همه ی کلاس دشمنم شدن
بعدشم دوتا بهترین دوستم (فاطمه و آیدا) ولم کردن و من تنها شدم
بعدم میخواستم رگ بزنمتازه هیچکدوم از دوستامم سعی نکرد جلومو بگیره چون دوستی نداشتم
ولی وقتی قیچی میخواست برسه به رگ ساغر جیغ زد بچه ها زدن تو سر و کلم و قیچیرو ازم گرفتن
خیلی روز باحالی بود



دیدگاه ها : D:
آخرین ویرایش: یکشنبه 26 دی 1395 07:34 ب.ظ

آشنایی با روح درون سپیتا اینا

شنبه 25 دی 1395 07:53 ب.ظ

نویسنده : ΔŁŁØỮŦ gΞŘŁ
ارسال شده در: بیوگرافی ها و ماجرا ها ،

سلام
امروز میخوام درباره روح های درون (به قول خودم سپیتا اینا) صحبت کنم
اولندش نیاز شدیدی دارید که این عکسو ببینید
http://s8.picofile.com/file/8282078018/old_friands.bmp
1_این خانواده روح سپیتا نیس
2_ملت تو این عکس زن و شوهر و بچه نیستن
3_حاظرین عکس تقریبا هم سنن
حالا معرفی میکنم(از راست):
اولی:لایتی(روح درون ماری گرل) دومی:سَم(روح درون سپیتا) سومی:ایدِن(روح درون بان بن،به به اسمشم قافیه داره)
ایدن و سم خواهر برادرن ولی لایتی دوستشونه
لایتی 9سال،سم 12 و ایدن 14سال داره
فعلا همینارو میگم



دیدگاه ها : ^-^
آخرین ویرایش: شنبه 25 دی 1395 07:56 ب.ظ